-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ شهریور ۱۵, دوشنبه

ترس مرگ است!

 فرزند آفتاب را در یابید!

مهسا طایع

 این روز ها همه جا حرف از اوست. او که هم داستان پدر شده تا یک بار دیگر روایت گر پیروزی حق باشد بر باطل. روایت ایستادگی و تن ندادن به تقدیری باشد که فریب خورده گان قدرت خواه بر مردم ما تحمیل کرده اند.

در چشم های احمد مسعود صداقتی ست که باز تاب روح بزرگ پدر را متجلی می کند.

احمد ایستاده تا سایبان این سرزمین سوخته باشد. ایستاده تا شب گردان قد داره به دست را به همان گورستانی روانه کند که از آن سر زده اند، اما تنها ایستادن او، دشمنان سوگند خورده ما را وحشی تر و بی رحم تر کرده است.

این نبرد یک تنه را به تماشا نشستن، ذلتی است که نصیب تان مباد!

های ای مردان سرزمین من!

در صراحت این آفتاب شکی نیست. در نگاه احمد مسعود می توان دردهای شما را خواند.

احمد همپای بغض این سرزمین مانده است. مانده است تا با استقامت اش سراسر تکرار آیینه باشد در این ظلمت.

شما ای مردان خدا!

برخیزید و یاری اش کنید که داس های بی رحم برای بریدن صدای آزادی خواهی از هر سو محاصره اش کرده اند تا شعله های روشنگرانه این نبرد را خاموش سازند که چنین مباد!

چنین مباد که این آدمک های تقلبی در ظلمتی مخوف بر قلمرو سرفرازی ما فرمانروایی کنند.

نگذارید شب زدگانی که از قعر قرون آمده اند روشنایی را بر میخ مرگ بیاویزند.

آی عقاب های خفته بیدار شوید!

که تنها خواستن شماست که می تواند این معادله نابرابر را تغییر دهد. همت شماست که قماش این شخصیت های دروغین را بر می چیند.

ما فرزندان سال های پیاپی درد و رنج هستیم اما با اندوه این شب ویران خو نمی گیریم که باور داریم از فراسوی این سکوت وهم دار خورشید دوباره طلوع می کند.

سکوت تا را بشکنید برادران من ترس سرافگنده گی ست

ترس مرگ است!

مرگ سیاهی که همه چیز را در درون تان به نابودی می کشاند.

به زنان تان به مادران و دختران تان نگاه کنید که این روزها حزن هزار آسمان بی بهار را گریسته اند. کجاست آن غرور و مردانه گی و همتی که این تقدیر خاکستری را روشن کند؟

شما ای مردان سرزمین من چگونه می توانید صدای پر زدن کرکسان بی حوصله را بشنوید و در خانه های تان خمیازه کشید؟

تدبیری کنید. شما ای پاسداران این خاک پر ازدرد در پشت کدام تردید جا مانده اید؟

مگر نمی بینید که مهاجمان شب زده بر سرزمین مان با بی شرمی تمام تاخت می زنند و هم خانه و هم خون تان را پشت میله های رنج، پشت میله های ظلمت به اسارت می کشند؟

اینک شمایید که باید بر سکوی تاریخ تکیه زنید!

همین حالا، همین لحظه روی شانه های تان دست فرصت سنگینی می کند، فردا دیر است. فردا هیچ نوشدارویی مرحم زخم های ابدی تان نخواهد شد!

نگذارید که این مغزهای خشک زنگار گرفته دروازه های دوزخ را به روی این سرزمین باز کنند.

نگذارید که شرافت و غیرت تان قربانی تردید های تان شود!

شما ای پاسداران این خاک پر از درد، اگر همت کنید، از همین خاک سوخته دوباره بهشت خواهید رویید!

تاریخ به چشمان شما خیره شده است. روی این شب های تار و اندوه های بی شمار و کابوس های سنگین خط بکشید و به یاد داشته باشد آزمون های بزرگ تنها در تقدیر انسان های بزرگ می روید.

آنانی که از گوشت تن ما خشت زدند تا برای خود کاخ بسازند، حتی بدبختی ما را نیز فروختند و رفتند، اما یوسف گمگشته ما در هیات فرزندش به کنعان باز آمده تا ما آزادگی را از یاد نبریم. از یاد نبریم که به جای خون در رگ های دشمن بدخواه ما ستم جاریست.

 روایت این روزهای ما روایت قصه ی سنگ و شیشه است. اما قدرت این شب زده گان هر چه بزرگ باشد از رحمت خدای من و شما کوچک تر است.

فرزند آفتاب را در یابید و به یاری اش قد راست کنید و با موج بیداری تان بشکنید این فضای تلخ و تیره را !

اندکی شتاب!