-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ شهریور ۲۲, دوشنبه

ناگهان چون پهلوانان اسطوره ای از دل دره پنجشیر برآمد


 احمد مسعود، تجسم یک آرزوی کهن

دکتر سید مهدی زرقانی-  ایران

ما شیفته وار و شکوهمندانه به او می نگریم و از بن دندان فرّ او را می ستاییم، نه چون احمد مسعود است بلکه چون تحقق و تجسم و تجسد یک رؤیای جمعی فراموش شده است.



این روزها نام احمد مسعود دهان به دهان و سینه به سینه می چرخد. ایرانیان دربارۀ او چنان می نویسند و می سرایند و ابراز احساسات می کنند که انگار بخشی از ضمیر جمعی آن هاست. اگر کسی مجموعۀ یادداشت ها، سروده ها، کوته نوشته ها، عکس ـ نوشته های فارسی زبانان ایران و جهان را، که شیفته وار نثار شیر دره پنجشیر می کنند، گرد آورد، دفتری خواهد شد وزین که «هر ورقش دفتری است» خواندنی و شنیدنی و در عین حال در خور تأمل و درنگ.

 احمد مسعود در این متن گسترده و متنوع «نشانه» است؛ نشانه ای از آرزوها، دغدغه ها، اسطوره ها و پهلوانی های ملتی بزرگ و پهلوان پرور! انگار کسی از آن سوی تاریخ، از فراسوی عصر اسطوره ها سر برآورده و پهلوان خفتة درون ما را بیدار کرده است؛ ققنوسی که به تعبیر نیما «بر شاخ خیزران، بنشسته است، فرد» و آرزوی او چون آرزوی های پست و فرودینۀ مرغان دیگر نیست. او تبلور یک رؤیا و آرزوی جمعی است، برآمده از دل ملتی بزرگ که سال ها و قرن ها با قصه های پهلوانانی چون رستم و پوریای ولی و تختی خوابیده بودند و بیدار شده بودند؛ ملتی که از کودکی در گوش فرزندان شان ترانة آرش کمانگیر را زمزمه کرده بودند و نقالان شان در کوی و برزن داستان «پر آب چشم» رستم و سهراب و سیاوش را روایت کرده. 

احمد مسعود برای ایرانیان یک «شخص» نیست، یک «شخصیت» است؛ نماد و نمودی از شخصیت قومی ایرانیان و فارسی زبانانی که تصویر مثالی اش بر ذهن ناخودآگاه آن ها حک شده بود اما هر چه می گشتند نمونۀ بیرونی اش را کمتر می یافتند و حالا کسی ظاهر شده که شباهتی به آن پهلوان درون شان می برد. او ناگهان چون پهلوانان اسطوره ای از دل دره پنجشیر برآمد، نگاه ها را به خود خیره کرد، مرزهای سیاسی را درنوردید و ارزش های انسان مدرن را به چالش کشید.

 روایت مدرنیته، با همه تنوعش، گفته بود دوران اسطوره سازی و پهلوان پروری به سر آمده و باید برای «انسان بما هو انسان» و برای آحاد انسانی ارزش قایل شویم. رستم و سیاوش متعلق به دنیای اسطوره هاست و پوریای ولی و تختی از آنِ دنیای قصه های پیش از خواب برای بچه ها. احمد مسعود از شرق طلوع کرد و شکوه کاذب مدرنیته را فرو ریخت. دست ما را گرفت و ما را به سفری طولانی در اعماق برد.

 همپای احمد مسعود از دره های پر پیچ و خم و کوه های سر به فلک کشیدة پنجشیر گذشتیم و «پای فواره جاوید اساطیر زمین» ایستادیم تا کودک درون مان را ببینیم و از او بپرسیم «خانة دوست کجاست؟». احمد مسعود برای لحظاتی کوتاه گذشتة گرانسنگ فرهنگی ما را پیش چشم مان آورد. ما در او یک «فرد» ندیدیم بلکه بخشی از هویت واپس زده جمعی خودمان را دیدیم. او به ما نهیب زد که باید روایت تازه ای از مدرنیته ارایه داد که «پهلوان» بخشی از آن باشد؛ روایت شرقی و ایرانی از مدرنیته که مؤلفه های آن بر مدار فرهنگی تدوین شود که ارزش های انسانی و پهلوانی جهان کلاسیک را به دنیای نو بیاورد. 

بی جهت نیست که محتوای تولید شده در حاشیة احمد مسعود به طور طبیعی و شگفت آوری با قهرمانان اسطوره ای و پهلوانی یا عناصر طبیعی و سنتی ما گره خورده است، با حافظ و فردوسی و سعدی و زبان فارسی. او چون «آرزوی تنگدلانی» است که دیر رسیده و ما نگرانیم که «چون دوستی سنگدلان» زود برود. ما شیفته وار و شکوهمندانه به او می نگریم و از بن دندان فرّ او را می ستاییم، نه چون احمد مسعود است بلکه چون تحقق و تجسم و تجسد یک رؤیای جمعی فراموش شده است. ما نگرانیم بله نگرانیم که این قصه زود تمام شود یا پهلوان تازه از گرد راه رسیده کاری کند که شکوه پهلوانی اش فرو بریزد و ما دوباره «احساس خلآ» کنیم. 

اگر تشخیص من درست باشد و توجه غیر منتظره ایرانیان (مقصودم ایران فرهنگی است که مرزهای آن را قلمرو زبان فارسی مشخص می کند، نه ایران سیاسی) به احمد مسعود برای پر کردن «احساس خلآ پهلوان» باشد، باید هم خوشحال باشیم و هم نگران و ناراحت. خوشحال از این بابت که هنوز در زمین و زمینة وجود ما ریشه های ارزش های فرهنگی و انسانی زنده است و به محض اینکه در کسی بویی از دلدار دیرین خویش ببینیم و بشنویم و حس کنیم، «همه تن چشم می شویم» تا از می آن ساقی سیم ساق شراب ها بنوشیم از آن نوع که مولانا فرمود: 

پیشتر از خلقت انگورها    خورد می ها و نموده شورها

این مایة خوشنودی است که ما ملتی هستیم که در دنیایی که همه ارزش ها را به حالت تعلیق درآورده، هنوز به ریشه های مان وصلیم و اگر کسی بتواند ناخودآگاه ما را به خودمان نشان دهد، در برابر خوبی ها و زیبایی ها و مردانگی ها و رشادت ها سر تعظیم فرو می آوریم، چون خون و پوست و رگ و پی ما را با این چیزها سرشته اند و «مهر اول کی ز دل بیرون شود؟». اما این ماجرا سویة نگران کننده ای هم دارد. احساس خلآ مذکور، اگر درست تشخیص داده باشم، زنگ خطری است که متولیان فرهنگی، هنرمندان، شاعران، قصه نویسان، سینماگران و نوازندگان باید به آن توجه کنند.