-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ مهر ۶, سه‌شنبه

داستان فرار جنرال پشقل از وزارت دفاع تا میدان هوایی

   


این را برای ثبت در سینۀ تاریخ و آگاهی نسل امروز نوشتم.

به گزارش افسرحاضر دروزارت دفاع ملی، بعد از فرار ناگهانی اشرف غنی، طالبان درآستانۀ ورود به پایتخت بودند؛ مشاجرۀ سختی بین چهار جنرال و استرجنرال در ساختمان وزارت دفاع درجریان بود. این چهارنفر عبارت بودند از: 

استرجنرال بسم الله محمدی

دگرجنرال علی زی لوی درستیز

دگر جنرال سمیع سادات

دگر جنرال تاج محمد جاهد و شماری از میانه پایه های وزارت.

افسروزارت دفاع چنین روایت کرد: دگرجنرال سمیع سادات به این نظر بود که دربرابر دشمن از هرگونه ظرفیت عملیاتی و تجهیزاتی بهره مند هستیم و باید از پایتخت دفاع کنیم.

بسم الله محمدی وزیردفاع چنین جواب می داد: گپ از گپ تیر است؛ دفاع مشکلی را حل نمی کند... بهتراست صحنه را ترک کنیم!

دگرجنرال علی زی تابع نظرقاطعانۀ سمیع سادات بود و با اطمینان می گفت که ما نباید بگذاریم مردم کابل به چنگ دشمن بیفتند. ما می توانیم با سازماندهی و هم آهنگی، قطعات دشمن را نابود کنیم.

دگرجنرال تاج محمد جاهد بچه خواندۀ رولا غنی پرت وپلا هایی می گفت که سرجمع گپ هایش، تکرارخزعبلات جنرال پشقل ( بسم الله) بود. او با صورت سفید شده پا به پا می کرد که زود تر از آن جا خارج شوند.

سرانجام مباحثه به مناقشه تبدیل می شود. سمیع سادات به جنرال پشقل با خشم وعتاب می گوید که تو چطور مردم را رها کرده جانت را می کشی درحالی که تجهیزات کلیدی دراختیار ماست و ما دشمن را بارها تارومار کرده ایم. رنگ از صورت بسم الله پریده بود و طرف پسرش عنایت پیوسته نگاه می کرد. 

وقتی درمخابره صدا شد که طالبان داخل شدند، جنرال سمیع سادات با غضب به سوی جنرال پشقل حمله ورشد و با دستان خودش فرم و نشان عسکری را از روی شانه هایش کند و سیلی سختی به صورت جنرال پشقل کوبید. جنرال علی زی مداخله کرده و خلاصه آخرین مجلس نظامیان بدین شکل برهم خورده و جنرال پشقل، به سرعت لباس عوض می کند و حتی با چپلک به طرف میدان هوایی می دود و جاهد به دنبالش!

جنرال سمیع و علی زی درنهایت سرخورده گی راهی برای خروج می یابند و صحنه را ترک می گویند.

افسرراوی درپایان چنین می گوید: بسم الله و جاهد به سرعت داخل هواپیمای امارات شدند، اما تا پسرش عنایت با سه بکس پر از اسکناس های افغانی خودش را به میدان هوایی برساند، با ممانعت دسته جات تازه رسیدۀ طالبان مواجه شده و او را ایستاده می کنند. وقتی بکس های پول را می بینند به او می گویند که این ها را کجا می بری؟

با مشت ولگد به جانش می افتند؛ اما نمی فهمند که او پسروزیردفاع مملکت بوده که در واپسین دقایق فرار، به اشارۀ پدرش باقی ماندۀ پول های اپراتیفی وزارت دفاع را صاحب شده و با خودش حمل می کرد که به پدرش خود را برساند. طالبان بکس های پول را می گیرند و او را با مشت و لگد از خود می رانند. 

دو ساعت بعد، بسم الله و جاهد به فرودگاه دوبی از طیاره پیاده می شوند!