-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ شهریور ۲۹, دوشنبه

از عجایب تاریخ سیاسی افغانستان

 برگه های تاریخ

از رخنامۀ دکترجمراد جمشید

از سفرنامه و خاطرات امیر عبدالرحمن خان:

زمانی که نه ساله بودم پدرم مرا از کابل به بلخ احضارنمود

***

در بهار سال چهارم  (سیزده سالگی) پدرم به جهت شرفیابی حضور امیردوست محمد خان به کابل رفت و مرا به جای خودش فرمانفرمای ترکستان مقرر داشت.

***

در ابتدای زمستان پدرم از کابل به من نوشت که جدم مرا به حکومت تاشقرغان مفتخر نموده باید فورا با هزار سوار و دوهزار خاصه دار و شش عراده توپ حرکت نموده انجا بروم.لذا به موجب  این حکم عازم تاشقرغان شدم.

***

بعد از مدت دوسال پدرم  به تاشقرغان آمده محاسبات ولایتی را از من مطالبه نمود. چون دید من با مردم به طور ملایمت رفتار کرده  ام ، از تخفیفاتی مالیاتی که داده بودم انکار نمود.

***

بعد از رفتن پدرم منهم چون دیدم اقتدار کامل ندارم که بموجب خیالات خود رفتار نمایم از حکومت استعفا کرده نایب خودرا به عوض خودم مقرر  نموده به تخته پل(سرپل) رفته اقامت نمودم.

***

درین وقت وزیردربار محمد خان حاکم هرات به پدرم نوشت که میخواهد دختر خودرا به من ترویج نمایدخواهش اورا پدرم پذیرفته و دخترش را نامزد من نمود.

***

سپه سالار پدرم یک نفر انگلیسی به نام شیر محمد خان بود که تغیر مذهب داده بود . این صاحب منصب را  که در انگلستان به اسم کمبل معروف بود در سال ۱۲۵۰ هجری قمری در جنگ قندهار با شاه شجاع   لشکر جدم اسیر نمودند. مشارالیه صاحب منصب شجاع نظامی خیلی زرنگ و طبیب خوبی بود و مرا خیلی دوست میداشت.

***

این شخص یکی از اشخاص با کفایت زمان خود  محسوب می‌شد.رتبهٔ سپه سالاری تمام قشون بلخ را که تعداد آن به سی هزار و پانصد نفر بودند دارا بود. ازین تعداد پانزده هزار نفر عساکر نظامی سواره و پیاده و توپخانه بودند.

***

مابقی لشکر ردیف از سه طایفه یعنی اوزبک و درانی و کابلی بودند.

***

عبدالرحیم خان سابق الذکر از ترقیات من حسد  ورزیده به مخالفت من شروع به فساد کرد.روزی به پدرم اظهار داشت که پسرت به شرب شراب و کشیدن چرس معتاد شده است.حال اینکه ابدا چنین عملی نداشتم چون خیلی جاهل بودم و از سرزنش های پدرم به تنگ آمده بودم مصمم شدم از بلخ فرار نموده نزد پدر زن خودم به هرات بروم.  در حینیکه مخفیانه مشغول تهیهٔ فرار بودم نوکر های من ارادهٔ مرا به پدرم اطلاع دادند . پدرم تحقیقات بعمل آورده چون دید این فقره صحت دارد مرا حبس نموده تمام اردل ها و غلام ها و نوکرهای مرا از من گرفت. 

***

مدت یکسال معمولا در حبس ماندم و خیلی ملول بودم.

***

شیرمحمد خان وفات یافت ...... پدرم یک نفر از نوکرهای امین خودرا  که از طایفهٔ توخی  و اسمش عبدالروف خان  پسر جعفر خان بود به جهت سپه سالاری انتخاب کرد.

......از قبول اآن امتناع  نموده و به پدرم گفت که پسرخودتان که یکسال است در حبس می‌باشد و حالا به سرای تقصیرات خود رسیده است شایسته است بجای شیرمحمد خان مقرر شود.......اخرالامر پدرم راضی شده مرا بحضور خود بطلبد.

منهم بدون آنکه موی سر خودرا اصلاح  نمایم یا صورت خودرا بشویم با همان لباس که روز اول در حبس رفته بودم و زنجیر هم به پای من بود از محبس به همان حالت مستقیما به حضور پدر رفتم. به محض اینکه مرا دید جسم‌هایش پر اشک گردیده گفت:

چرا مرتکب اینگونه حرکات شدی؟ من عرض کردم خطایی نکرده ام ....... پدرم تمام صاحب منصبان نظامی را مخاطب نموده اظهار داشت که من این پسر دیوانهٔ خودرا سپه سالار شما مقرر نمودم.صاحب منصبان مذکور جواب دادند که خدا نکند پسر شما دیوانه باشد ما خوب میدانیم عاقل و هوشیار است .....