-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ شهریور ۲۷, شنبه

یادداشت های یک پنجشیری

  


دغدغه‌ی دادگستری

دست‌های بی‌هنر 

آوازه‌خوان نام تو اما اسیر غیر


در پیشگاه زور 




پاکستان گرفتار کابوس افغانستان شد

امریکا به طور حساب شده، میدان را خالی کرد تا پای پاکستان مستقیم جنگ مستقیم درافغانستان کشیده شود. سر شماری از افسران تقاعدی، برخی مقامات و گروهی از ملی گرایان پاکستان در روز های اخیر، از باد تکبر و محاسبۀ خطا پندیده است. تاریخ منازعه درافغانستان به ما و پاکستانی ها تصریح می کند هرکشوری که مستقیم در نبرد غیرعادلانه با افغانستان گرفتار آید، دربهترین حالت، دیر یا زود، با متجاوز سلف خود هم سرنوشت می شود که پیش از وی به خیال ساختن تقدیر به افغانستان آمده بود. 

نوبت پاکستان است.



دعوی مردان این عصر انفعالی بیش نیست 

شیر می غُرَّند و چون وا میرسی بزغاله اند.(بیدل)












روزی بازار (چَل پاوی) پس از شکست پنجشیر

صادق امید

وقتی به بازار پا می گذاری اولین چیزی که در چشم می رسد خانه جنرال شاولی خان غیور است؛ چون در رسته دوکاکین موقعیت دارد. جنرال ص غیور واقعاً غیور بودن خود را ثابت کرد و تا آخرین لحظه جنگ در مقابل ط.الب سینه سپر نمود/ اکنون هم ایستاد است. مردم ازش خیلی سپاسگزار اند و دعای خیر در حقش می نمایند. ایشان مسلک ثقیله را تحصیل و تجربه داشته در خط چیلانک و خاواک نقش بارزی را بازی کرد؛ ضمناً از سطح رهبری جبهه مقاومت می باشد. همان شام اخیر که متباقی ولسوالی های همجوار سقوط کرده بودند و عراده جات نظامی با پرسونل شان و مردم مهاجر با اموال شان به سوی ما پناه آوردند؛ جناب جنرال از مسجد بیرون شد با جمع ما سلام کرده دستم را گرفت. کمی گوشه شدیم گفت: بیادر زاده نبشنه هایت روزهای اخیر خیلی موثر بود خیر ببینی. پس از آن شب، دیگر او را هیچ کسی ندید اما شایعات موثق بر بودنش در قلمرو است چون مقاومت ادامه دارد.

از خانه گذشته به مردی رسیدم که سنش به سی میرسید. دخترکی همراهی اش می کرد. او نظامی بود و مرمی درازنوف دو سال قبل از سمت راست به دهنش اصابت کرد و کر و تقریباً لالش نمود. درضمن اختلال فکری نیز برایش پیدا شد؛ اما درد بیشتر این است همان روز سقوط پنجشیر، برادر کوچکش در قسمت های عنابه توسط ط.الب بدون موجه تیرباران شد. ویدیوی آن تحت عنوان یگانه محکمه صحرایی در پنجشیر پخش و نشر شد. شاید همه تان دیده باشید. با آن تیر باران شده ( گلمیر بچه عمک) در چند ماه اخیر خیلی صمیمی شده بودیم، مرد آدم بود و غیرتش زبان زد عام؛ در جوانی و زیبایی هم کم نظیر؛ جنازه او را پس از هشت روز پیدا کردند و اکنون وقت عزا داری اش بود. روان تمامی شهدا خشنود.

در مقابل دوکان کاکا عبدالرسول به جمعی سر خوردم. هریک از دری سخن می راند. یکی اش گفت: 

معامله شدیم... همان مولوی، قومندان، حاجی و حاجی دیگر که خود را بانی جهاد می دانستند با یک عده خورد و ریزه یک و نیم ماه قبل والسوالی ما را معامله کرده بودند. همین طور والسوالی آبشار؛ ما ملت بیچاره از هیچ چیز خبر نداشتیم. غرور ما شکست و تا زنده هستیم سر ما خم خواهد بود.

 نفر دومی گفت:

 شاید نزد پایانی تسلیمی باشیم مگم تسلیمی نیستیم ما نسبت به دیگر مناطق پنجشیر مرز مشترک با بیرون، زیاد داریم... تقریبا هفت راه است. دوبار بالای مان حمله شد و دفع کردیم... حالا دشمن از سوی دربند، شتل و خاواک داخل پنجشیر شد و مرکز را گرفت. پس گناه ما چیست؟ ما دیگر پیش مرگه نمی شویم... هرکس باید از اراضی خود دفاع کند... در ضمن بچه آمر (صاحب) چند میل سلاح محدود به همین دو والسوالی داد که این دو گانه گی باعث نرفتن بچه ها به خط شد. اگر چه خط خاواک را سه روز بچه های ما نگاه کردند، اگر چه تانکیست های سر دربند ما نقش خوبی بین متباقی داشتند. 

سومی گفت:

 ای گپ ها کلش صحیح ولی در کل وقتی جبهه را امرالله صالح پولی ساخت... یعنی جنگ به پیسه شد؛ انگیزه از بین رفت در ضمن به یکی کم رسید؛ به یکی هم زیاد؛ همین کم و زیاد شدن پیسه باعث پریدن خط ها شد... مه فکر می کنم آمدن صالح و اعلان کردن خودش به صفت رئیس جمهور در پنجشیر یک سناریوی مضحک غنی بود، در اخیر هم وقتی خوب صحیح پنجشیر تسلیم شد به طیاره نشست و رفت.

از آنها هم رد شدم و در دهن دکان کاکا شاجی با شخصی ایستاد بودم که تازه ماستری خود را در یکی از کشورهای خارجی به پایان رسانده بود و اکنون او را به دکترا دعوت کرده بودند. اقامه هم نصیبش می شد. در همین ارتباط می حرفیدیم که چند تنی توجه شان به بالای بازار شد. حاجی ملک بود که با دو سه تن افرادش در سر بازار از موتر پایین شده با مردم احوال پرسی می کرد. از عقبش دو عراده هاموی و پنج رنجر می آمدند. این رسم یک نوع رژه رفتن بود که در سال های اخیر میان رهبران محلی پدید آمده بود. نزدیک ما هم رسید دست دادیم و رفت با یگان نفر می حرفید و دیگران را دست داده رد می شد.

 رفیقم گفت: 

این را می دانم که آدمی را تحصیل یا معرکه رشد می دهد ولی اینجه جای تحصیل نیست. حیف آن قدر خواب های شیرینی که به آبادی وطن دیده بودم، به خدمت مردم دیده بودم ... نی مه میرم و همی خدمت ره در ملک و مردم بیگانه می کنم شاید قدر مه بدانند. 

گفتم:

 دو روز قبل در جلسه عمومی حاجی ملک رفته بودم. او در میان حرف های خود گفت مه ط.الب نبودم و شما قوم با جاسوسی و پشت گپ گشتن تان مره به ای کار وادار کردین، حاله که شد؛ ولی برتان وعده میتم کسی به عزت و ناموس تان حمله نمی کند و اگر هم کرد اول باید مرا بکشد. 

 وضعیت در متباقی والسوالی هایی که جنگ کردند خیلی خراب است .همگی قتل عام شدند... دارایی شان تاراج گشت قوای ط.الب خیلی قوی است و نظم جبهه مقاومت پراگنده؛ او قوم لطفاً آرام بشینید وگرنه مه هم دم گیری نمی توانم و تمام تان بی عزت میشین. متباقی والسوالی ها امکانات داشتند و زن و دختر خود را وقت کابل روان کردند. شما اصلا هیچ جایی نرفتین گفته باشم اگر تَق و تُق کنید، بی عزت میشید. 

رفیقم سر تپاند و هنوز پایش به رکاب رفتن بود این توضیحات هیچ به دردش نمی خورد و اصلاً ربطی به حرف هایش نداشت.

کمی پایین تر دهن دوکان فدای کاکا رسیده بودم که با چهار جوان سر خوردم. اول نشناختم شان چون خیلی وضع اسفباری داشتند ولی بعد یکی اش را شناختم. از رفقایم بود آنها بچه های والسوالی دیگری بودند. پرسیدم:

 اینجا چه می کنید با چنین سر و وضع؟

جواب داد: بیادر ما فامیل ها ره وقت کشیده بودیم و با دشمن تقریبا ده روز جنگ کردیم؛ ولی نتیجه نداد. دشمن پیش روی کرد و ما پا به فرار گذاشتیم. دیروز در یک قسمت که از آغیل ها هم بلند است؛ یعنی از آبادی و قریه جات چهار ساعت دور شهید خود را دفن می کردیم که یک باره همان جا قوای ط.الب رسید... با پای پیاده؛ دشمن از سابق در پنجشیر کار کرده بود نفوذی و راه بلد زیادی از هر قریه داشت.

 مهمات نداشتیم و فرار کردیم. از کوتل گذشتیم به والسوالی شما آمدیم. یعنی وقتی در قلمرو حاجی ملک داخل شدیم دیگر تعقیب ما نکردند؛ ولی تمامی مال و زندگی ما برباد شد حاله می خواهیم کابل بریم در بازار شما بعضی راننده های ظالم کرایه را از سه صد به یک هزار الی دوازده صد رسانده اند. حیران ماندیم چی کنیم.

 برگشتیم و به سر بازار رفتم نزد متباقی آواره گان؛ آن جا با دیگر رفقا سر خوردم ... قسم بخدا یکی اش را در آغوش کشیده سخت گریستم، بلاخره چی شد که این همه جوانان که روزگاری دراز جمع عیاران بودند و حالا چه دردی را می کشند. سنگین شکستی را در چشم های آن جوانمردان دیدم. با راننده ها صحبت کردم واقعا خدا را حاضر نادیده ظلم می کردند. با دوتن اش نزاعم شد که سودی نکرد ولی یکی قیمت نازل گفت؛ بچه ها نشستند و رفتند. متباقی آدرس حاجی ملک را می خواست دادمشان ورفتن نزدش که بعداً خبر شدم آنها را در موترهای خود شانده از ساحه نا امن رد کرد.

دیگر پائین بازار نرفتم و آهسته آهسته با سر افگنده و دل پُرخون سوی خانه برگشتم روزها میشد از شیرین ترین رفقایم خبری نداشتیم چون آنتن قطع بود آنها در خط نخست بودند و هر لحظه دعا می کردم خدایا نگهشان دار. ریاض، وهاب، فیاض، شهید، ق شمس، رازملنگ، امیربچه ملا، رستم و... نمی دانستم کجا اند و چه روزی می کشند. بارها افسوس کشیده بودم ای کاش ایام صحتمندی ام می بود قطعاً از همان اول با ایشان در سنگر می رفتم هرچه بادا باد. دستمالم به رویم کشاندم و دوباره سخت در حال گریستن بودم که ناگه قطار موترهای ط.الب نمایان شد شاید بیش از پنجاه موتر.

 اینجا سرک خامه است کلاً هوا خاک آلود گشت خیلی پر سرعت از پهلویم رد میشدند. آدم هایی در عقب موترها نمایان بود که اصلاً با آنها در زندگی سر نخورده بودم، اصلاً بار اول این طیف بود در این خطه؛ رنگ ها آفتاب زده، پیراهن و تمبان گشاده، بعضی شان کلاهای سرخ قندهاری که از زیر کُلا یال های نامرتب به روی شانه های شان پهن شده بود. جالب این که پنج موترشان نوع سیمرغ در دو طرفش نبشه بود "قطعه محافظین مارشال دوستم" نیز حضور داشت یعنی غنیمتی بود. یکی از آن آدم ها دست سویم تکان داد گویا سلام کرده است. میدانستم این سلام از روی استهزاء است. آنگاه پی بردم اسارت چقدر ننگین است، آنگاه پی بردم بندۀ بنده بودن یعنی شروع اش همین؛ روی زمین تف کلانی انداختم تمنا بردم ای کاش آنهایی که ما را فروختن و معامله کردن اینجا می بود و این تف را قسم می خورم به رویشان پرت می کردم در میانه گرد و خاک هنوز ناپدید تر می شدم.

پایان