-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ شهریور ۱۷, چهارشنبه

امیرالمؤمنین، زنده نیست... خیالی است



گزارش اپراتیفی ارجاع شده به گزارشنامه افغانستان

 رهبران طالبان که چند روز پیش به هدف دیدار ملا هیبت الله  به قندهار رفته بودند منبع گفته اند که موصوف در کندهار نبود.

یک عضو به حلقۀ خاص چنین حکایت کرده:

 همین که به کندهار رسیدیم شش عراده مرسدس بنز واگن دار درمیدان هوایی ایستاده بودند. شیشه های مرسدس ها نه باز م شد؛ و نه از داخل به بیرون می شد آدم ها و جاده را دید. داخل واگن، دستگاه سرد کن قوی کار می کرد وشیشه پیشروی هم طور تنظیم شده بود که راننده از یک چوکات کوچک فقط می توانست پیش روی خود را ببیند.

درسیت های جلوی، چهار محافظ مسلح نشسته بودند. از بادیگاردها و افراد اضافی خواسته شد که بیرون بروند.

به افراد محدود، از روی یک جدول، اجازه داده شد سوار موتر ها شوند.

قبل از آن درهر واگن، شش نفر درسیت های عقبی جا بگیرند، بدون استثنا تمام اشیای فلزی، گوشی های همراه و دستگاه های مخابره را به بهانۀ امنیت امیرالمؤمنین، مؤدبانه گرفتند. کاروان موترها بسیار به سرعت به حرکت درآمد. بیست دقیقه بعد، در موتری که من بودم ،مولوی شهاب الدین دلاور از راننده پرسید: کجا می رویم؟

یک محافظ جواب داد: تشویش نه کنید، مولوی صاحب اجازه نداریم بگوئیم کجا می رویم!

موتر همچنان شتابان ره می پیمود. مولوی شهاب الدین بعد از ده پانزده دقیقه باز سوال کرد: ما را کجا می برید؟

این بارمحافظ با لحن تندی پاسخ داد: حق گپ زدن نداری... یک دفعه دیگراگر پرسان کنی، ما هدایت داریم که چشم ها و دست هایش را بسته کنیم.

وارخطا شده بودیم. کسی گپ نمی زد تا آن که موتر دو ساعت و شانزده دقیقه راه رفت. درنهایت زیریک کوه دریک قریۀ کوچک ایستاده شد. گفتند منتظر باشید. یک محافظ پیاده شد و درجمع شش نفری که درموتر بودیم، فقط نام شهاب الدین دلاور و مولوی حمدالله وثیق را از روی فهرست صدا زد. به چهار نفر ما گفته شد منتظرباشید و از چوکی تان تکان نخورید. 

سه ساعت به همان حالت درجا نشستیم که مولوی شهاب الدین و مولوی حمدالله برگشتند. فهمیدیم که از هرواگن، دو نفر پیاده شده بود. از مولوی شهاب الدین پرسیدم چی خبر بود؟ گفت: دهانته بسته کو!

طرف قندهار که حرکت کردیم تا رسیدن به محل هیچ کس حتی یک کلمه حرف نمی زد. مگردرقندهار با اصرار از مولوی پرسیدم که چی گپ بود، کی بود درجلسه؟ وی گفت: سوال نکن... بسیار محرم است. من دست بردار نشدم و گفتم یک چیزی بگو که بالاخره ما کجا و چرا به آن قریه دور دست رفته بودیم؟

شهاب الدین گفت: به قریه سیوری زابل رفته بودیم.

گفتم هدایات امیرالمؤمین چی بود؟

گفت: ایلا کن این گپ ها را... کدام امیرالمؤمنین و به پشتو گفت که خواهر ومادرش گاییده شده است!

ما فهمیدیم که کسی به نام ملاهیبت الله امیرالمؤمنین زنده نیست و جایی که ما رفته بودیم دیدارگاه خارجی ها با پاکستانی ها بود. 

راوی به اجنت می گوید: همه ای شان خارجی ها بودند... انگلیس ها و امریکایی ها... شهاب الدین وقت خدا حافظی دیده بود که حتی طالب ها به انگلیسی گپ زده بودند.