-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ مهر ۳, شنبه

ضیاء سراج/ صدای شکسته از گریزگاه لندن


ضیاء سراج، متولی نرم گردن سازمان استخبارات در حاکمیت فرقۀ غدر، به جای دادن تعریف وظایف وفرضیات یک رئیس ادارۀ اطلاعات، کارخانۀ دلیل تراشی را درفیس بوک افتتاح کرد.

اول باید از سرنوشت دریشی فرم و نشان جنرالی سه ستاره حدیثی می آوردی که وقت گریز در سوراخی تخته اش کردی.

استخبارات، چشم وگوش همیشه حاضر، همیشه حساس و رصدچی دشمن داخلی و خارجی است. بهتر نبود به جای یک پوزش خواهی خشکه، یادداشتی می نگاشتی و همه چیز را بی پرده بیان می کردی؛ یا در ویدیویی یک ساعته، وقایع خفیۀ اتفاقیه را به حکم وجدان به نسل در به در شده، شرح می دادی و آنگاه، میلۀ تفنگچه را برکلۀ بی حاصلت خالی می کردی. آنگاه یک کریدتی عاید حالت می شد؛ اما حالا باران نفرین برتو و امثال تو می بارد.

بهتربود به سکوت سنگ واره ات ادامه می دادی و نمک برزخم مردم نمی پاشیدی. اما با دیده درایی ازجایگاه یک رئیس استخبارات می گویی که از نیات و حرکات غنی و شرکایش خبر نداشتی. این عذر بدتر از گناه! پس این تکلیف، به دوش دکاندار سرکوچه یی بود که همه روزه با کاروانی از موترهای زره، خاک باد کرده، از کنارش رد می شدی؟ پول های اپراتیفی مردم گرسنه، بیکار و خسته را مثل شاخی باد می کردید؛ فرآورده اش تحفه بخشی یک کشور سی میلیونی با رنج های بیکرانش به شبکۀ حقانی بود.

همیشه از خود می پرسیدم که درغل بابا، حمدالله و فضلی، چطور این آدم را درحساس ترین سکتورامنیتی نگهداشته اند؟ پاسخش را در روز 15 آگست – روزنحس درتاریخ افغانستان- روز ظفرمندی غنی، حمدالله، محب و امرالله گرفتیم. درتمام کشورها، همه از الف تا ی، از رئیس سازمان اطلاعات حساب می برند؛ وقتی ترا درنشست های خبری فرمایشی کنار حمدالله و حیات الله حیات و میرزکوال و یاسین ضیاء می دیدم؛ که چانس آخر به گپ می دادند؛ وقبل از شروع صحبت، آب گلویت را قورت داده و نخست به قاش پیشانی حمدالله محب نگاهی می انداختی، قلبم از فشاربی رحمانۀ یک هول بی افسار فروریخت... به خود می گفتم: این اتو کشیدۀ کرخت، کاره ای نیست... الحق والانصاف که چنین بود! عیناً مانند امرالله صالح و یاسین ضیاء – نه کم، نه زیاد!

یک عدۀ بالا نشین، تصمیم گرفته بودند تا به قول خود شان، نگذارند تجربۀ زوال شاه امان الله، سردارداود خان و دکترنجیب الله تکرار شود.

    ارکان سه نفره درارگ، به سوگندی که ( به توهم خودشان) جلوگیری از تکرارتاریخ، به بهای سقوط افغانستان پایبند ماندند. آنان از مدت ها پیش، ، افغانستان جمهوری، دست آوردهای نسل روبه پویایی، خون های ریخته شدۀ بهترین جوانان اردو، پلیس و امنیت در راه اعمار یک آیندۀ سعادتمند را همراه با مغز، عواطف و احساسات خودشان، به شیطان تعصب به سرقفلی داده وته ماندۀ خزانه را هم با خود غنیمت بردند.

اگرتو، مانند نسخۀ مضحک دیگرت – امرالله صالح -  به وظیفه تان، به افغانستان و خلق بی پناه، گرسنه و محکوم عمل می کردید، درغل بابا هرگز نمی توانست دریک لحظه، سرنوشت افغانستان را Switch off بزند.  روح افغانستان خسته، روح شهدا، ضجۀ کودکان، نا امیدی نوباوه گان دختر وپسر، روح گرسنه گان، ازین بدعهدی تاریخی شما درنگذرد؛ آمین!