-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ مهر ۱۰, شنبه

گاهى مثل من گريه كنيد دل تان سبك مى شود


جاوید کامجو

شهرك طلايى كارته نو كار داشتم. روز پنجشنبه، ده بجه روز است، چهار نفر و با دريور پنج نفر داخل يك تكسى شهرى بوديم و گرم قصه هاى فقر و بدبختى مردم. تَيپ تكسى نرم و ملايم اما چه بُر درد و پُرسوز مى خواند « بى تو نمک ندار شعر و ترانه ی من، سرزمین من  . . . » 

كاكاى كه كنار من نشسته با تمام قوت و از اعماق دلش از مشكلات و تيره روزى خود و هموطنانش شكايت دارد.

من و سايرين سراپا گوش هستيم و هر يك مان با دنيايى از افكار و مشغوليت هاى ذهنى كه داريم اما متوجه كاكاى كه هى قصه مى كند و مى گويد و مى گويد. من كه صبح از خواب بيدار ميشدم حس كردم كه امروز هيچ خوب نيستم و صبحانه نخورده از خانه بيرون شدم، اول به شهداى صالحين رفتم و حالا هم كه در موتر هستم بدون اين كه متوجه راه باشم كه به كجا رسيده ام از شيشه موتر كه نيمه باز است به بيرون نگاه كرده و با خودم كشت و درو مى كنم و با هر رينجرى كه تير مى شود و پنج شش نفرى از موى كشال ها را ميبينم به افسردگى ام افزوده شده و هنگامى كه حال پُريشان و خاطر ناشاد همشهريانم را ميبينم حالتم بدتر از بد شده و تلاش مى كنم كه فكرم را به چيزى هاى خوب مشغول كنم؛ اما به كدام چيزهاى خوب؟

اينجاست كه موتر ما طرف شاه شهيد/ كارته نو دور مى خورد و نمى دانم به كجا رسيده ايم كه ناگهان چشمم به كهنه فروشى هاى كنار سرك مى خورد كه مردم مال هاى خانه هاى شان را به فروش مى رسانند و از سير تا پياز خانه هاى شان را هم به پول نقد تبديل مى سازند. مردمى آواره، دربدر، بى بس، ناچار و بى نوا،

همان بينوايانى قرن بيست و يكم كه به خاطر صد افغانى جگره مى كنند و چنه مى زنند تا صد افغانى بيشتر به دست آورند و بهترين لوازم خانه هاى شان را كه براى بعضى هاى شان از جانشان هم شيرينتر است و با يك عالم آرزو و اميد آنها را خريده بودند به خاطر لقمه نانى مى فروشند . . .

اين حالت چنان تاثيرى عميقى بر من گذاشت كه نتوانستم خودم را كنترول كنم و ناگهان بغضم تركيد و اشك از چشمانم جارى شد. حالا چنان دلم پُر است گويى در تمام عمر هيچ نگريسته باشم و غمِ عالم و آدم بر سر شانه هاى من بار باشد. با هر ثانيه گريه ام بيشتر مى شود و براى اينكه ديگران نفهمند و ناراحت نشوند، دستمالم را پيشرويم گرفتم غافل از اينكه گريه را پنهان كرده مى توانيم اما صداى فق زدن ها را چگونه مى توان پنهان كرد! تا متوجه شدم همه موتر فق مى زنند و گريه مى كنند . . .

من اما سرم را در بغلم گرفته و تا مى توانستم گريستم و چند لحظه بعد از همه معذرت خواستم كه ناخواسته آنان را هم ناراحت ساختم اما حس كردم كه حالتى هيچ كدام ما از همان اول هم خوب نبود و همه ما دنبال يك بهانه بوديم، گويى تمام افسرده هاى كابل در همين موتر با هم جم شده باشيم. به هر حال رو به روى شهرك طلايى پياده شدم و وقتى از سرك مى گذشتم يادم آمد كه روزى خاله ام برايم زنگ زده بود كه همه فاميل خانه ما آمده و تو در ميان شان نيستى و من به خاطر كارى كه داشتم معذرت خواستم و اما خاله ام اصرار كرد كه نميشه بايد بيايى تو كه « نمك محفل » ما هستى و ديريست نخنديديم پُشت جوك ها و فكاهى و بذله گويى هايت دق شديم. 

با خود گفتم پسرى كه روزى روزگارى شاد و سرمست بود و يك جماعتى را ميخنداند امروز انجمنى را افسرده ساخته و گريه داد . . .

پ.ن: باور كنيد ما سزاوار اين همه نابسمانى ها نبوديم، هيچ نبوديم، به خدا كه نبوديم . . .

لعنت به اين زندگى!