-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ مهر ۹, جمعه

از سلسله داستان های گل حیدرخائن

 

و‌قتی خط ط،البان از تاواخ پیش آمد تعدا ۱۳ جوان که اکثراً از قریه پیاوشت و پاچنار بودیم و نزد ما راکت، یک پیکا و کلاشینکوف هم بود از بالای کوه که حاکم بر تندی آبداوه است؛ دو فیر راکت طرف دشمن انداخت کردیم. متوجه ما شدند؛ خواستیم بیشتر فیر کنیم دیدیم یک نفر در دستش چوب نه چندان طویل از پیش روی قطار طالبان بالای ما صدا کرد: 

او بچه خبرت کردم فیر نکن تُره میگم. 

او قومندان گل حیدر بود پیشاپیش قطار ط.الب، از طرف قول موسوم به گرگا‌و واقعه آبداوه طرف بازار رخه می آمد. گپش را نادیده گرفته دوباره دست به ماشه شدیم که تعداد جوانان اجازه نداده گفتند وقتی این گونه فروخته شده باشیم حتی قومندان قرارگاه رهنمای شان باشد بهتر است زود تر خوده عقب بکشیم تا گیر نیفتیم با زدن گلحیدر عاقبتش هم قوم جنگی و در افتادن بین خود میشود.

ناگهان پیاده شان از کوه همجوار به طرف ما حرکت کرد با اشک و گلوی پر غصه از دست معامله ننگین مجبور به عقب نشینی شدیم خود را با تیم فضل احمد معنوی به کوهای چمالورده ‌رساندیم.