-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ آبان ۹, یکشنبه

طاهربدخشی، مردی که آنسوی تونل زمان را دیده بود

 یادداشتی  از یک دهه پیش.

محمد طاهر بدخشی و نیاز بازخوانی تفکر ملی 

نویسنده : مجیب مهرداد 

برگزاری مراسم یادبود از محمد طاهر بدخشی در وضع کنونی چه اهمیتی می تواند داشته باشد. 

بدون شک محمد طاهر بدخشی یکی از بحث برانگیز ترین شخصیت های سیاسی تاریخ معاصر افغانستان است. سیاست مداری که در اوج تضاد های انقطابی و ایدیولوژیک که به زعم بسیاری سیاست مداران آن زمان، وابستگی به یکی از این قطب ها تنها ضمانت بقای سیاسی و اقتصادی کشور ها بود و در اوج قدرت حاکمیتی که خودش را پیرو خط مسکو میدانست سیاست عدم دنباله روی را مطرح کرد. در گراماگرم شعار های جهان-وطنی و ایدیولوژیک با بار سوسیالیستی، آن هم از نوع روسی اش که چپی های افغانستان با علم کردن آن در صدد ابقای دیکتاتوری پلورتاریا در جغرافیایی بودند که به شدت در چنگ مناسبات سنتی و فیودالی گیر مانده بود مساله ملی را به عنوان اساسی ترین مساله افغانستان عنوان کرد. بدخشی در چنین شرایطی به صحنه سیاست افغانستان می آید و حل دموکراتیک مساله ملی را در اولویت آجندای سیاسی اش قرار میدهد. او همچنان به عنوان یک چهره انقلابی باورمند به نهادینه شدن انگیزه های انقلاب در میان توده های مردم بود، برای همین بود که کادر های حرفه ای اش را به روستاهای دور دست و به میان دهقانان می فرستاد تا مقدمات یک انقلاب عظیم مردمی را از طریق اشاعه آگاهی و نیاز به آن در تمام نقاط افغانستان فراهم کنند، برای همین بود که او کودتای هفت ثور سال 57 را فاجعه خواند و از پیامد های نامیمونش هشدار داد. او برای طرح همین مسایل از حزب دموکراتیک خلق که از پایه گذارانش بود با دوستانش جدا شد. به نظر او مساله اساسی افغانستان مساله انحصار قومی قدرت و اعمال سیاست های تبعیض آمیزی است که یکی از اقلیت های قومی بر سایر اقلیت های برادر روا می دارد. به نظر بدخشی اقلیت های تحت ستم چه دهقان و چه فیودال چه غریب و چه سرمایه دار از ستمی مساوی رنج می برند. او گونه های ستم ملی را در تاریخ معاصر افغانستان با نشر مقالاتش به نام های مستعار خاطر نشان می ساخت. سیاست مداری که عده ای اورا حافظ هویت شان میدانند که به واسطه حکومت های قوم گرا جعل شده بود و مخالفان اندیشه های سیاسی اش او را ناسیونالیست تنگ نظر و بنیان گذار تیوری تجزیه افغانستان و ستمی می نامند. 

ولی گذشت زمان نشان داد که محمد طاهر بدخشی ویژگی ها و مناسبات جامعه ای را که در آن می زیست پیشتر از همه شناخته بود. هشدار های او مبنی برپیش گیری از جنگ هایی که ممکن است این مساله بر انگیزد از جانب رهبران حزب دموکراتیک خلق در آن زمان نادیده گرفته میشد هشدار هایی که پسانتر در جنگ های دهه هفتاد به طور فاجعه باری محقق شدند و هنوز هم این نزاع ها به گونه های متفاوت ادامه دارند.

"مساله ملی در حال حاضر به صورت صدای ضعیف به نظر می رسد اما این صدای ضعیف فردا به غرش سهمگین بدل خواهد شد" از یاد داشت های بدخشی

مفهوم "ستم" در تفکر سیاسی بدخشی ابعاد گسترده ای داشت، اولن بدخشی برخلاف دگماتیزم مسلط بر تفکر سیاسی زمانش طرفدار دموکراسی بود و انقلاب را به عنوان آخرین گزینه برای رفع دیکتاتوری جابر و رسیدن به سامانه های دموکراتیک پیشنهاد می کرد اگر ساده تر گفته شود انقلاب برای بدخشی وسیله بود نه هدف او در تمام گفته هایش به انتخابات و مشارکت سیاسی آزادانه مردم اشاره دارد. ستم ملی ای که بدخشی مطرح می کرد شامل عدم امکان دسترسی عادلانه اقوام در پروسه ایجاد حاکمیت ملی، دادن امتیازات ویژه در نظام عسکری و مالیاتی بر اساسات قومی از جانب نظام های سیاسی زمان، توزیع زمین های مردم در شمال، مناطق مرکزی به مردمی که از جنوب و آن سوی مرز ها می آمدند، استحاله هویت اقلیت های افغانستان در هویت یک قوم، اعمال سیاست های تبعیض آمیز زبانی در زمان شاه و تحمیل نشانه های هویتی بر سایر اقوام افغانستان که شامل تغییر نام های محلات تاریخی افغانستان میشد و همچنان تقسیم ناعادلانه سایر نعمات مادی و معنوی این سرزمین بین اقوام برابر حقوق افغانستان بود. بدخشی بار ها یاد کرده است که هیچ تفاوتی میان زحمت کشان برادران پشتون و سایر ملیت ها نیست او مشکل را در نخبه هایی میدانست که خواسته های عظمت طلبانه شان را وجهه قومی می دادند و میان اقلیت های برادر نفاق و دشمنی ایجاد می کردند بر همین پایه است که با زعیمان ملی پشتون ها چون خان عبدالغفار خان پیوند های عمیق دوستی داشت.

بدخشی ایجاد جبهه متحد و دموکراتیک ملی برای حل معضلات بی شمار افغانستان را در سرخط برنامه سیاسی اش قرار داد و پس از جدا شدن از حزب دموکراتیک خلق نام گروه سیاسی اش را" محفل انتظار گذاشت" تا امکان ایجاد یک حزب سیاسی فراگیر فراهم باشد.

امروز دانشمندان علوم اجتماعی به این باورند که ظهور و استقرار دموکراسی در یک کشور قبل از همه نیازمند وفاق و یکپارچگی ملی است. آن ها تاکید می کنند که در کشور های در حال گذار منازعاتی می توانند به واسطه دموکراسی حل گردند که فراتر از اختلافات هویتی باشند. تقاضا های جدایی طلبانه و عدم وفاداری به هویت ملی روند دموکراتیزاسیون را به کندی مواجه می کنند. شکاف های هویتی باعث تشدید اختلافات و جلوگیری از سازش و مصالحه در میان گروه های متکثر اجتماعی می گردد. به ویژه برهمین پایه است که تلاش نیم قرنه روشنفکران افغانستان برای استقرار سامانه های دموکراتیک بی ثمر بوده است. تجربه تاریخی به ما نشان داد که از چپ ترین سیاست مداران تا راست ترین شان نتوانستند بر انگیزه های قومی در کنش های سیاسی شان غلبه حاصل کنند و این مارا ملزم می سازد تا یک بار دیگر تفکر سیاسی بدخشی را باز خوانی کنیم و روی یکی از جنجال های اساسی کشور مان بیشتر درنگ کنیم زیرا رسیدن به دولت ملی و حتا احزاب ملی بدون حل اساسی مساله ملی امکان پذیر نمی نماید.

بدون شک قرارداد هایی می توانند مورد اعتبار باشند که محصول یک اجماع سیاسی و اجتماعی باشند و پایه های دموکراسی از رهگذر همین عدم اجماع روی مسایل مهم ملی در افغانستان می لرزد. ما باید به جای آنکه از مسایل اساسی جامعه مان چشم پوشی کنیم با آن ها شجاعانه رو به رو شویم و برای گذار از بحران هایی که پایان نمی یابند راه های حل اساسی بجوییم. به راستی چرا هر سیستم سیاسی ای به شمول دموکراسی نمی تواند موجبات وفاق ملی را در کشور ما فراهم کند؟. بدخشی و یارانش برای پاسخ دادن به همین پرسش جان هایشان را باختند. 

"انسان چون که یک حیوان اجتماعی است، غریزه غیر خودخواهی دارد و نظر به این انگیزه طبیعی در سویه مدنی، انوار گرم محبت را متوجه دیگر هم نوعان می سازد" از یاد داشت های بدخشی