-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ آذر ۲۲, دوشنبه

رنج های بشری درافغانستان

 

رامش شمال

در سرای شمالی منتظر کسی بودم در میان انبوهی از مردم که غم و افسرده‌گی در چشمان شان نمایان بود مرد میان سالِ را دیدم دورتر از جماعت نشسته و چوبی بر دست دارد روی زمین خط می‌کشد.

رفتم کنارش نشستم گفتم به چه فکر می‌کنی گفت هیچ!

به تکرار پرسیدم بگو؛ شاید غم هردوی ما یکی باشد؟

آهی کشید گفت؛ در خانه هیچ چیز برای خوردن نبود آمدم کابل تا چند روپیه از قوم‌ها قرض بگیرم چیزی برای خوردن ببرم، هیچ‌کس پیسه نداشت/نداد کرایه آنطرف را از بچه عمه‌ام قرض کرده بودم. 

از دیروز شام اینجا نشسته ام شب را نیز همینجا سپری کردم حال با آنکه پول برای غذا نیافتم کرایه برگشت بخانه را نیز ندارم.

مرد با همتی بود...

من حال آن یک مرد را پرسیدم وقتی در شهر و پس کوچه‌های کابل بطرف شهروندان نگاه می‌کنم از چشم و چهره شان ناداری، بیچاره‌گی، غم و اندوه فوران می‌کند.

این وضعیت دشوار و اسفبار را بزودی پایانِ نیست و شاید سال و سالها را در بر گیرد.

إِنَّ اللَّهَ لا یغَیرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّی یغَیرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ.

ترجمه:

همانا خداوند حال قومی را تغییر نمی دهد تا آنکه آنان حال خود را تغییر دهند.

حاصل عمر من و تو در جهان اینست یکتا

ای خوشا ناآمدن‌ یا رفتن و دامن کشیدن