-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ آذر ۱۹, جمعه

قصه یی از جانان خرابات

 “استاد سرآهنگ در بازگشت از پاکستان در دعوتی در یکی از هوتل‌های بزرگ اسلام‌آباد اشتراک می‌کند که بوتو آن را به افتخار هنرمندان اشتراک کننده در کنفرانس ترتیب داده بود. به استاد سرآهنگ می‌گویند: "یک اکادمی موسیقی به نام خودت تأسیس می‌کنیم. همین‌جا باش تا علاقه‌مندان هنر خودت را بیاموزند. شنیده‌ایم که در کابل خانه و موتر هم ندارید. خانه و موتر هم به شما می‌دهیم. می‌توانید با خانواده در همین‌جا زنده‌گی کنید". 

“استاد در جواب می‌گوید: "کی گفته که موتر و خانه ندارم؟ به خدا قسم اس اگه تعداد خانه‌ها و موترهای خوده بفهمم. وختی از خانه بیرون میشم، هر موتر توقف می‌کنه که استاد کجا به خیر که ما برسانیمت. به هر جای افغانستان که میروم، نوبت نمی‌رسه که شب را در کجا باشم. این‌ها همه موترها و خانه‌های مه هستن. مه تابعیت خود به افغانستانه بسیار دوست دارم و نمیتانم مملکت خوده ایلا بتم و د دگه جای زنده گی کنم". 

(حمید هامی، جان خرابات، صفحۀ ۱۸۲)

به‌نقل از: برگه‌ی فسبوک دکتر صبور سیاه‌سنگ