-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۰ اسفند ۵, پنجشنبه

چرا اردوگاه ضد طالب سقوط کرد؟


ایستاده گی و مقاومت، نیاز به تعریف دارد که وجود ندارد

کتاب خلیلزاد – فرستاده

196 – تا برگ 200- فهیم به خلیلزاد روایت کرده بود:



پیش از یازده سپتامبر در باره آینده افغانستان صحبت می کردیم. مسعود از فهیم می پرسد: چه نوع ترتیبات سیاسی می تواند ثبات را در افغانستان تامین کند.

فهیم پس ازین لحظاتی طفره روی می گوید:

دلیل این که ما نمی توانیم به جایی برسیم این است که تو می خواهی رهبر افغانستان شوی تاجیک ها ازبک ها وهزاره شاید ترا قبول کنند اما باید رای پشتون ها را هم جلب کنیم.

این به این معناست که باید یک پشتون رهبر درجه اول باشد. اما تو نمی خواهی این کار را کنی، نمی خواهی شخص شماره دوم باشی.

( به خلیلزاد می گوید که من می خواهم درجه دوم باشم داوطالبانه)

کاروان این درجه دو که به کجا رسید؛ داستانش هفت من کاغذ می شود!

وقتی رسید که همین خلیلزاد همراز و همدل ورفیق فهیم، نامش تبدیل به طعنه شد: خلیلزاد امریکایی است و او را به انتخابات افغانستان چی کار؟

نه گفت که دو انتخابات قبلی تحت مدیریت چی کسی بود؟

به خاطری جایگاه شخص خودش حفظ شده بود. بی بی سیر، همه سیر!

فهیم به خلیل زاد می گوید که مسعود به چیزی کمتر از رهبری سیاسی قانع نبود. فرد دوم بودن درفرهنگش نبود. می خواهد رهبر ارشد باشد.

پیام اصلی رازگشایی قصه پردازانه فهیم این بود که خلیلزاد اطمینان حاصل کند که: هیچ چیزی مانع من نمی شود که برای منافع ملی کشور نفر شماره دوم باشم. یعنی اگرمن زیردست یک رهبرپشتون کارکنم، معنایش منافع ملی است.

خلیلزاد با کمال افتخار می گوید: فهیم وقتی به کرزی تسلیم شد دقیقاً در عمل همین کار را کرد.

دیدگاه فهیم در جریان سفر به امریکا در اوایل 2003 هم متحول شد. او به ویست پوینت برده شد و با مردم گپ زد.

 از دیدن رفاه مردم شگفت زده شد. او تحت تاثیر فیلم های اکشن انتظار داشت که امریکا جای تاریک و خطرناک است. امریکا را تمیز وزیبا یافت.

در بازگشت به دستیاران ارشد گفت: به امریکا رفتم در آن جا هرکس در یک ویلای بزرگ زنده گی دارد. ما هیچ چیزی ندارم که امریکا به آن چشم بدوزد. متقاعد شدم که امریکا فقط به خاطر کمک به ما به این جا آمده!

۵۵ میلیون آمریکایی در فقر زندگی می‌کنند

از هر شش شهروند آمریکایی یک نفر امنیت غذایی ندارد.

شبکه ام اس ان بی سی نیوز، 1399

بیش از ۴۰ میلیون مستاجر در آمریکا قادر به پرداخت اجاره بهای خانه‌های خود نیستند.

بر اساس اعلام اداره سرشماری آمریکا، میزان فقر در این کشور در سال گذشته میلادی و در پی پاندمی کرونا رشد ۱۱.۴ درصدی داشت. سنبله 1399

قریب یک میلیون کشته کرونا درامریکا

گزارش 1390، بی بی سی: شمار آمریکایی زیرخط فقر، به ۴۶.۲ میلیون نفر رسید.

این بالاترین آمار فقر در آمریکا از سال ۱۹۵۹ است.

به نقل از سایت رسمی اعلام بدهی آمریکا، تا پایان ماه آگوست 2021 به ۲۸ تریلیون و ۷۰۶  میلیارد رسیده است.

قرض داری هر شهروند آمریکایی به طور متوسط ۸۶ هزار و ۱۵۷ دلار و میزان بدهی هر مالیات دهنده آمریکایی به طور متوسط ۲۲۸ هزار و ۳۲۲ دلار بوده است.

فهیم و سیاسیون درجه دوم افغانستان به این مسایل چی می فهمند؟

اواخر جولای  2003 سفیر در کابل مقرر شدم. درین حال کرزی بی حوصله شد که جنگ سالاران مرا پریشان کرده اند. در قبیله پوپل زایی قریب بود گل آغا شیرزی را دستگیر کند. به جای شیرزی یوسف پشتون را به قندهار مقرر کرد. شیرزی وزیر شهر سازی

رابرت بلک ویل مشاور شورای امنیت ملی امریکا: این کار کرزی خود سرانه است. نه به خاطر شیرزی بلکه به خود کامه گی کرزی. باید در برابر تک تک جنگ سالاران یک انتخاب قرار داده شود. از حالت لشکرکشی خارج شده و درچهارچوب قانون درآیند. من حامی کرزی بودم که چنین کاری کرده بود.

درکابل به من گفته شد که فهیم به شیرزی گفته که ایستاده گی کند.

او به شیرزی گفته بود اگر تو به کابل بیایی، بعد از آن آن ها علیه همه ای ما اقدام خواهند کرد.

من بی درنگ رفتم رفتم تا این جنگ سالار تنومند وخشن را ببینم. شیرزی شگفت زده شده بود که من چه گونه به صورت ناگهانی به قندهار رسیده ام. به چشمانش نگاه کرده گفتم:

شما جنگجوی زبده بودین، احترام امریکا را به خاطر کمک به آزادی افغانستان کمایی کرده اید. حالا نیاز است که شخصیت بزرگ سیاسی شوید. من چشم به راه کار شما به حیث وزیر شهر سازی هستم. خبر شدم که جنگ سالاران عمده شبانه جلسات سری برگزار می کنند.

در سفارت امریکا برخی نگران کودتا بودند. من تک تک توطئه چینان مفروض دیدار کرد. پیش از آن که جدی شوم به شوخی می گفتم: چه توطئه یی در ذهن دارید؟ به آن ها گفتم شما بخشی از یک دولت ائتلافی هستید.

عطا فوراً فرصت را درک کرد و گفت: من در باره گرفتن مدرک تحصیلی در رشته مدیریت دولتی فکر کرده ام. شاید از هند!

خلیلزاد درمواجهه با همه ای این ها می گفت:

شما قبلاً توافق کرده اید که شبه نظامیان خود راز حالت بسیج خارج خواهید کرد.

 تنها چیزی که حالا در مورد آن باید حرف بزنیم، این هاست که چه گونه و کی این کار را انجام می دهید؟

به عکس این شش نفر مقاومت چی نگاه کردم/ شش عضو که درشرکت سهامی فاسد ترین حکومت های افغانستان عضویت داشتند.

هیچ گاه خسته نشدند/ تصویرآینده از مغز شان گم شده بود.

هرچه در حافظه ام پالیدم تا شواهدی از مقاومت سیاسی، نظامی، تاریخی و فرهنگی این ها به ذهنم بیاید، هرآن چه به ذهنم آمد، از جنس مقاومت نبود هر چی بود، تسلیم گرایی و فقدان اقتدار بود.

اینک ما در پس از سقوط افغانستان به همدیگر می نگریم.

تیکه داران لفظی مقاومت علیه طالبان، همان تاجران سیاسی، به شکل بدی بی اعتبار شده اند؛

 اما چرا بدیل ندارند؟ مثل طالبان که یک نسل را به ماتم نشانده و برسلطنت خشونت خویش لوحه افغانیت واسلامیت آویخته

پشتون هم می گوید که طالب بدیل ندارد

بعد از ختم داستان مقاومت اول، کسی به دنبال بدیل نه گشت، بدیل، پول و مقام دولتی بود. همه درنقش بدیل دانه دانه روی شطرنج رها شدند.

این آدم ها از جمله عبدالله به خاطری جایگزین ندارند که از اول کار به حیث یک بدیل مشروع، در صحنه نبوده اند.

 در فقدان مشروعیت عمومی، این ها در زمین هرج و مرج روییدند.

در نظامی دارای قانون اما فاقد قانون، به خشونت بی رویه و کورقدرت تکیه داشتند،

با زبان قدرت مشروع حتی با خود شان سخن گفته نتوانستند.

حالا سرنوشت شان تابع یک قانون است:

به آن ها حمله می کنند؛ آن ها مقاومت می کنند.

انتظار حمله دارند اما خود شان هرگز تصمیم به حمله ندارند

حمله سیاست گران محافظه کار، اجندای مدون و شفاف دارند، این ها که مقاومت می کنند، صرفاً برای یافتن چانسی برای زنده ماندن تقلا می کنند.

 مقاومت شان زبان استراتیژیک ندارد، ادبیات شان یک بارمصرف است. صبح چیزی را می گویند؛ شب یاد شان می رود.

موقع نیاز فوری فقط یک مشت کلمات کلی و سردرگم از زبان بیرون می کنند/ فقط به مقصد عبور از یک مرحله دشوار، به یک مرحله کمتر دشوار

در تاریخ سیاسی، هر چند سال بعد، یک موج حمله می آید تا پامال شان کند؛ آن ها مقاومت می کنند که از زیر سم اسبان مهاجم خود را بچ کنند؛ نه این که با شمشیر آبدار، یا سرمهاجم را قطع کنند یا حداقل پای اسب وحشی را دو نیم کنند.

این ها تاریخ اقتدار و کرسی عاری از اقتدار را به دو صورت درک می کنند:

حمله کننده، دفاع کننده.

دو سرنوشت در کنار هم راه می روند که هم سرنوشت یکدیگر اند: سرنوشت مهاجم و صاحب حکومت و سرنوشت رعیت سیاسی.

فاعل و مهاجم، هیچ گاه خودش را تا سطح رعیت سیاسی پائین نمی آورد.

یعنی جماعت طالبانی، فقط به حمله زنده است/ کمپ نشینان مقاومتی، سعی می کنند دستان خود را بالا بگیرند تا لااقل ازشدت ضربه کاسته شود.

به عکس مقاومتی ها که در تقلا برای اجماع فراگیر تشنه گی می کشند نگاه کنید ( ازین عکس کم نیست) خوی ضربت زنی در خون شان نیست.

 مقاومت می کنند که حمله کننده لااقل آن ها را از لطف خود بی نصیب نسازد. این مقاومت رعیت گونه و گردن خمی را تا آن جا ادامه می دهند که خشم حمله کننده را بیشتر می کند.

مثل اشک که به قول حضرت بیدل باعث طغیان آتش می شود.

این ها لسان حمله را فرا نمی گیرند. زبان شان زبان انقیاد و طبقاتی است.

لسان شان گدایی کردن توجه است به شرط قبولی هرچیزی که ارباب سیاسی یا همان مهاجم فرمایش دهد.

اما چرا بازهم مهاجم یا طالب، این ها را دوست ندارد؟ چون آن ها اصلا با خوی وخواص و لسان مقاومتی ها آشنا نیست. اگر این مقاومتی ها را سیال بگیرد، از وزن ( یا همان اقتدار) خودش کم می شود.

مهاجم از نوشیدن هفت دریای قدرت و مکنت سیراب نمی شود/ این ها با یک چمچه آب، سرمست می شوند. بناء این دو جناح معادله، در یک ترازو نمی گنجند.

یکی از شاخص های مشترک سقوط سیاسی، تاجک، پشتون، هزاره و ازبک دقیقاً همین است.

طالب مهاجم، اقتدار و بربریت تولید می کند/ طرف مقابلش، قناعت پیشه گی و تحمیل حضور از طریق مقاومتی که نه خودش از آن تعریف دارد؛ نه طالب به آن اهمیت می دهد.

من تا این جا شرح کوتاه و تمثالی، تاریخ سیاسی مقاومت پس از مرگ مقاومت اول را به شما بیان کردم. مقاومت اول در کشاکش برای رسیدن به عدالت وانصاف، نه درگذشته وجود داشت؛ نه نسخه دومی آن وجود دارد.

درخت مقاومت دوم نسل نو باید با خون خود آبیاری شود که نتیجه دهد آن هم به یک شرط که رهبران و رهبرچه های اقتصادی، بروند از داخل موزیم تاریخ به مقاومت در میدان نگاه کنند تا یقین حاصل کنند که با ساعت طلایی و انگشترهای پربهای یاقوت، نمی شود سنگ خارای مبارزه و مقاومت را با ناخون خراشید و آن را صیقل داد تا آینده در آیینه آن مشهود باشد.

آیا نسل جوان گرامی مگر فراموش تان شده است درمجلس مصاحبان جهادی و غیر جهادی با خلیلزاد چه اتفاق هایی افتاد؟

دزدی، روی گردانی از مردم، و مسابقه برسر معاونیت و برده گی سیاسی ( به نام ملی) را همه به یاد دارند.

دیگرکسی به جمیعت به عنوان یک مدل میانه روی اسلامی نیاندیشید.

 تشکیلات خصوصی ظاهراً سیاسی مثل دکان های معامله ساخته شد که کلید واژه های شان، ضد جمیعت و شورای نظار بود؛ همان سازمانی که موقعیت های شان مدیون آن بود.

ترور های سرقافله ها که شروع شد؛ هیچ سرقافله یی فراتر از گله های لفظی لب به اعتراض نگشود.

مسابقه موتردوانی آقا زاده ها و از غنایم گرم شده می رفت. مسابقه موتردوانی دیسانتی های بی هنر در جاده های خامه کابل گرم شده می رفت. معامله برسر وزارت، سفارت، ولایت زیرسقف هر جلسه یی جریان پیدا کرد.

مهاجمان  یک لحظه حمله های خود را متوقف نکردند. کار را حتی به حمله برزبان وهویت و سلاخی تباری کشیدند. رعیت های سیاسی به اسم مستعار مقاومت یک بارهم پای ایستاده گی بر زمین محکم نکردند. چرا که صاحب یک ایمان کاذب شده بود که

جمیعتی توپ ختم سو

اما غرفه های معامله باز بود تا آن که آخرین سیل آمد و بنیاد شان را در 15 آگست به هم ریخت.

در پایان این سوگنامه، بیایید به همان تصویر یک بار دیگر نگاهی بیاندازیم.

و .... بدرود!