-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۱ اردیبهشت ۳۰, جمعه

من و BIC و امیتابچهن!


نوشته بصیریقین

امیتابچهن تازه میدان هوایی کابل رسیده بود تا فلم خدا گواهش را تکمیل کند. از همان سالهای دور میگویم، شاید سال ۱۳۶۹ بود.

هنرمندان ‌زیادی‌ و حتی مسوولین بلند‌ پایه حزبی و‌دولتی آن زمان به استقبالش رفته بودند.

امیتا گلدسته ها و تحایفی بی شماری در نخستین لحظات ورودش دریافت کرد. 

دران گیر و دار گل سپردنها من هم یک تحفه برایش سپردم. اما تحفه من یک عدد قلم خودکار با مارک‌‌(BIC) بود که در یک‌پوش پلاستیکی ‌مخصوص قلم گذاشته بودم. او در حالیکه‌ از من تشکری میکرد بسیار متعجب بود که چرا چنین تحفه ی ظاهراً کم ارزش برایش دارم. او‌قلم را با دقت زیر نظر انداخت. متوجه شد که به انگلیسی روی پوش قلم نوشته بودم« تحفه یک ژورنالیست همین دیگه، خدا گواه…» 

امیتا سپس در یکی از سالن های میدان هوایی به پاسخ سوالات ژورنالستان در مورد سفرش و آن فلم پرداخت… وقتی ما ژورنالستان از دروازه سالن  ‌بیرون می شدیم یکی از کارمندان امنیت دولتی دست روی شانه ام گذاشته گفت: امیتابچهن میخواهد خودت را ببیند. راستش زیاد ترسیده بودم که مبادا آن قلم‌ «بیک» کدام بم دستی تشخیص شده باشد. حاجی امین فوتوژورنالست‌ که همراه من‌بود او هم برگشت و مرا دنبال کرد. امیتا وقتی‌مرا دید رفت در جای‌گوشه‌تر از سالن و‌ مرا دعوت کرد تا پهلویش بنشینم. سپس او آن قلم را از جیبش کشید و گفت من در زنده‌گی ام با ارزشتر ازین تحفه دریافت نکرده ام. او بار دیگر از من تشکری کرد. امین عکاس در همان لحظات نخست یک تصویر از ما گرفت‌ و رفت. سپس‌همان مسوول امنیتی از امیتابچهن خواست می شود تا آن قلم را لحظاتی چک‌ کنند؟

امیتا بدرستی نفهمید که منظور آن آقا آنهم با آن لهجه ‌انگلیسی چیست؟ . امیتا گفت: (?Sorry). یعنی گبش را ندانست. آن آقا گبش را باز تکرار کرد. امیتا پاسخ کوتاه داد: «نخیر» و قلم را در جیبش گذاشت. امیتا از من پرسید کجا و در کدام نشریه کار میکنم؟ هنوز پاسخم تکمیل نشده بود که همان مسوول امنیتی  از شانه ام گرفته و گفت: برو‌دیگه! با امیتا قول دادم و‌برامدم‌. خوشبختانه تا پایان شوتنگ های آن فلم در کابل و‌دیگر شهر ها و حتی که تا پایان آن فلم، به امیتابچهن هیچ حادثه یی رخ نداد در غیر آن، کارمندان امنیت، همان قلم را بهانه گرفته، چقدر اعترافات اجباری از من پخش و نشر می کردند. شاید هم که ارتباطم را با لشکر طیبه و مجاهدینی که آن زمان مکتبها را آتش می زدند به‌ ثبوت می رساندند. الحمدُلله که من و امیتاب تا حال زنده هستیم.