-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۱ آذر ۱, سه‌شنبه

این ناکسان که سینه ی مردم دریده اند


 با پرچم سفید به هر جا کفن دهند

در انزوای تلخ نقابی به زن دهند

شاعر: نقیب حاتمی


  این ناکسان که سینه ی مردم دریده اند

از قرن های دور به اینجا رسیده اند

بر روی کودکان و زنان ی قبیله ام

شمشیر های کهنه ی خود را کشیده اند

خفاش های ظلمت شب های وحشتند

در قهقرای جهل و سیاهی خزیده اند

املاک ی پر بهای تمدن فروخته اند

صلابه های محکم ی زندان خریده اند

ما از تبار خالص نور و سپیده ایم

این سایه های شوم به ضد سپیده اند


اهریمنان دهر ز اعماق ی تیره گی

بیرون شدند از دل اوراق ی تیره گی

با تیغ های تشنه به خون قبیله ام

خود را فکنده اند درون قبیله ام

سر ها بریده اند که این است دین ما

در خون کشیده اند  تمامی زمین ما


با پرچم سفید به هر جا کفن دهند

در انزوای تلخ نقابی به زن دهند

با دشنه های تیز به قلب سحر زنند

با تیشه های خود به نسل بشر زنند

جای قلم به دست همه تیر می دهند

بر پای شهر حلقه ی زنجیر می دهند


خونابه های زهر به کام کسان کنند

دریاچه های خون به هر سو روان کنند

آتش زنند کلبه یی اهل ی کتاب را

روشن کنند صورت روزی عذاب را

بر گرده های روشنی شلاق شب زنند

یک تیر بی صدا به قلب طرب زنند


اهل ی جهنم اند و غلامان آتش اند

در این جهان ی ما نگهبان آتش اند

اینان که از سواد مخوف سیاهی اند

در سرزمین تان به عزم تباهی اند

آخر به کشتزار شما شعله می زنند

در سبزه و بهار شما شعله می زنند


 ما روزگاری کشور آباد بوده ایم

در فصل اتحاد چه دلشاد بوده ایم

از بند دیو و طلسم و فریب و مکر

با رستم جوان خود آزاد بوده ایم

در بیستون غم و صخره های درد

با تیشه یی امید چو فرهاد بوده ایم

بر لشکری که خواست وطن را تباه کند

آن محشری که بر سرش افتاد، بوده ایم


 اما نفاق و تفرقه ما را به خون کشید

این اژدهای دهر چه ها را درون کشید

ما را فروخته اند عزیزان بد سرشت

یاران بد نهاد،  دبیران بد سرشت

 ما را فروخته اند به دست عدوی ما

این رهبران مضحک ی بی آبروی ما

ما را فروخته اند که ما در به در شویم

درمانده های بی رمق و کور و کر شویم


خاکی فروخته اند که کاخی بنا کنند

در خون مردمان خود شان شنا کنند

" این گونه سر به زیر شدن حق ما نبود"

" در دیده ها حقیر شدن حق ما نبود "

این گونه خوار و زار شدن پیش دیگران

ناچیز و بی وقار شدن پیش دیگران


با کوله بار حادثه هر شب قدم زنیم

از اشک و آه، تاریخ خود را رقم زنیم

بیچاره گانی میهن ی صد پاره ی خودیم

یک قرن شد خلاص، که آواره ی خودیم

از چشم روزگار چو اشکی چکیده ایم

ما سرو های خسته یی از پا خمیده ایم


لیکن هنوز در دل ما عشق میهن است

ویرانه های میهن ما باغ و گلشن است

بر خیز تا به یاری هم بال و پر زنیم

از این شب سیاه ندایی سحر زنیم

بر خیز تا امید جهان زنده تر شود

از نعره ی تو گوش فلک گیج و کر شود


 بر خیز تا که مردم خود را صدا زنیم

یک کشور نجیب ز مهر و صفا زنیم

این شب دراز گشت و خدایا سحر نما

از چنگ ظالمان، وطن را بدر نما

تا با امید و عشق دمی زندگی کنیم

با یک دل بزرگ به تو بنده گی کنیم

...