-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۱ دی ۳, شنبه

حفیظ الله امین: من چرا تره کی را کشتم؟

 


راه دیگری نبود؛ لعنت بر سیاست!




گزارش حفیظ الله امین به اعضای دفتر سیاسی پس نابودی تره کی: 


ساعت هشت صبح روز پنجشنبه 22 سنبله 1358 ش


 از طرف تره کی به من اطلاع داده شد که جهت ارایه گزارش ساعت 9 صبح به دفتر تره کی با لوی درستیز بیایم.


 پیش از آنکه من عازم دفتر تره کی شوم به من اطلاع رسید که اسلم وطنجار خلاف معمول، امروز به داخل ارگ مسلحانه رفته است ویک تفنگ کلاشنیکف با یک جاغور اضافه همراه اش دارد.

 سر انجام تصمیم گرفتم که بدون محافظین مسلح دیگر نزد تره کی نروم.

 من به وزارت دفاع رفتم.

 در این هنگام به من اطلاع رسید که اسد الله سروری با یاورش قاسم، اسلم وطنجار، سید محمد گلابزوی و شیر جان مزدور یار همه به طور مسلح به دفتر تره کی جمع شده اند و تره کی هم تفنگچه شخصی اش را از خانه خواسته است.

 تره کی در خانه ام به من تیلفون کرد و از من خواست که جهت صرف نان نزد وی بروم.


 من گفتم: تا زمانی که باند مسلح تو در نزدت باشد، نمی آیم. 


و او گفت: « ضرورت است که آنها هم باشند تا بعد از نان روی بعضی مسایل صحبت و مشورت کنیم».


من گفتم: « تره کی صاحب مرا این قدر ساده فکر نکن و نمی توانی مرا به این ساده گی ترور کنی


 او گفت: « در صورتی که امر مرا اطاعت نمی کنی، من ترا از نخست وزیری برطرف میکنم.».


با تمسخر برایش گفتم:

 « همه کار را کرده میتوانی، ولی همین کار را کرده نمی توانی».


 تره کی با قهر گوشی تلیفون را گذاشت و دیگر چیزی نگفت.


بعد ار صرف نان چاشت به وزارت دفاع رفتم زیرا دیگر خود را در برابر یک توطیه جدی احساس میکردم و حیات خود را در خطر می دیدم.

 ساعت پنج عصر همان روز 22 سنبله 1358 ش باز تره کی به من تیلیفون کرد و مرا به نزد خودش خواست و من برایش گفتم: 

« به شرطی می آیم که به قوماندان گارد دستور می دهم که هیچ فرد مسلح را اجازه داخل شدن به خانه ارگ ندهند و همه اشخاص به شمول خودم را تلاشی کند».

 تره کی گفت:« این کار من است و مربوط به خودت نیست.

گفتم:

« من به حیث وزیر دفاع این کار را مربوط خودم میدانم». و تره کی گفت: « من به حیث ریس شورای انقلابی برایت دستور می دهم که فوری در نزدم حاضر شو». و من گفتم :« چون حیات خودم را در خطر میبینم از آنرو آمده نمی توانم.


مرحوم عبدالکریم میثاق وزیرمالیه حفیظ الله امین

به تاریخ نُه یا ده میزان 1358ش حفیظ الله امین مرا به دفتر


 کارش خواست.

 قبل از چاشت بود.

 او تنها در دفترش پشت همان میزی کار نشسته بود که روزی در پشت آن ظاهر شاه می نشست و بعد داود و چند روز پیش نورمحمد تره کی. 

غمگین به نظر می رسید و در چشمانش نوعی اندوه خوانده میشد. 

 از من با سردی استقبال کرد و این اولین بار در طول چند سال بود که امین را در وقت ملاقات بدون تبسم می دیدم.


 امین لحظه هایی خاموش بود. 

 او در حالی که نگاه هایش به سوی زمین دوخته شده بود، خجالت زده به نظر می رسید. 


 سرش را بالا کرد و به من گفت: « امشب از طریق وسایل اطلاعات جمعی اعلام میشود که نور محمد تره کی در اثر مریضی که عاید حالش بود، وفات کرد».


  وقتی او این موضوع را به من گفت، صدایش بسیار آهسته بود. راه گلویش را عقده گرفته بود و دانه های اشک به گوشه های چشمش نمودار شد که با کف دستهایش پاک کرد. 


برای من این خبر غیر قابل باور بود و به من هم تاثر بسیار زیادی دست داد.


 لحظه هایی هر دو خاموش ماندیم و مثل اینکه از همدیگر خجالت می کشیدیم و نمی توانستیم به دیده های همدیگر نگاه کنیم.  بعد سرم را بلند کردم و خطاب به امین آهسته گفتم:


به حفیظ الله امین می گوید:

 « آخر کُشتیش». امین هم با صدای آهسته پاسخ می دهد:

 « چاره دگری نبود». باز خاموشی فضا را پُر کرد.

 او از جایش برخاست و به سوی میانه ای اتاق حرکت کرد.


 من هم از جایم برخاستم و سوی او رفتم. هر دو روبروی 


همدیگر ایستاده شدیم و من احساس کردم که نفر سوم هم در کنار 


ما ایستاده است:

 نور محمد تره کی.  امین خطاب به من گفت: 


« من به جای فرزند تره کی بودم و همه استعداد و نیرویم را صادقانه در خدمت شخصیت او قرار دادم. 

مکث کوتاهی نمود و اینبار با عصبانیت و صدای بلند تر گفت:


«  ولی او مرا می کشت و چرا می کشت؟ برای من راه دگیری باقی نگذاشت، جز اینکه همین حادثه واقع میشد [  یعنی که کشته میشد] و در اخر با صدای بلند از دهانش برامد: « لعنت به سیاست».