-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۱ آذر ۱۴, دوشنبه

من، جنرال بابه جان و کودتای تڼۍ در ۱۶ / حوت/ اسفند ۱۳۶۸

 

نوشته‌ محمدعثمان نجیب 



شاید اگر ظهر روز ۱۶ حوت ۱۳۶۸ پرتاب بمبی در ساحه‌ی رادیو تلویزیون ملی و حوالی ارگ نبودند، من و جنرال بابه جان هرگز با هم آشنا نمی شدیم.  با آن که هم‌رزمان مشترک سنگرگاه مبارزه برای حریت و استقلال وطن در سنگر های ما بودیم، اما در مکان های مختلف و جداگانه. 

ظهر ۱۶ حوت ۱۳۶۸ بود و تازه نان چاشت خورده شده بود و همه آرام آرام به ادامه‌ی وظایف بر‌ می‌گشتیم.‌ در دفتر کارم بودم و میانه‌ی چندان نیکی با آقای سباوون معاون ریاست و آمر مستقیم من  هم نداشتم. به اثر دگرگونی های به سرعت دراماتیک پیدا و‌ پنهان رخ‌داد های نظامی سیاسی در کشور. هر دو می‌دانستیم شرفه‌ی پاهایی در حال گام زدن هاستند به سوی یک ماجرا آفرینی. هر دو می‌دانستیم که ایشان در سمت باد قرار دارند و من در سوی آفتاب. مقابله‌ی باد بر چیره شدن آفتاب خاموشانه شروع شده بود، و انگار دگر صبر و قراری بر وزیدن و طوفانی شدن باد وجود نداشت و پرواز ویران‌گر خیالات را با توفیدن بی‌پروا و پر از ماجرا جویی آغاز کرد تا چهره‌ی آفتاب را در گردباهای بی‌رحم‌اش مدام غبار آلود و‌ نابود سازد. اولین بم در نزدیکی های ما پرتاب شد و تکان ها پی‌هم آمدند و تکانه ها نوعی اضطراب و دلهره را با خود آوردند.‌ ما که حدس و گمان های قبلی را داشتیم دانستیم که حریف کار را به کارگاه سپرد.

 پریدم به دهلیز عمومی طبقه‌ی بنایی موسوم به تعمیر تکنولوژی که دفتر ما در آن طبقه بود. زود دانستم که کودتا شروع شد. خدمت آقای اشکریز رئیس اداره رفتم و در مقابل پرسش شان گفتم منتظر بانیم چی خواهد شد. از بالای کلکین شمالی دفتر کاری رئیس اداره، ورودی دوم محوطه‌ی رادیو تلویزیون مشهور به دروازه‌ی تکنالوژی را نگریستم تا بدانم چه کسی می‌آید؟ صلاحیت اداری من محدود بود و معاون معاون و معاون مدیر و ‌مامور رییس اداره بودم. اما گپ هایم پسا جنجال های زیاد کارا افتاده بودند. دیری نه گذشته بود که دیدم خودروی والگاه روسی به اصلاح قلفک چپات فولادی گونه‌ی متعلق به محترم بشیر رویگر وزیر اطلاعات و‌ فرهنگ به سرعت وارد محوطه‌ی رادیو تلویزیون شد. دانستم که حدس من درست بود. 

به همراهی رئیس اداره یک جا دفتر جناب سیدیعقوب وثیق رفتیم که جناب وزیر صاحب آن‌جا بودند. پس از ادای احترام پرسیدم چه فکر می‌کنند؟ گفتند: (…همو آدم (تڼۍ) اس ‌و کودتا کده..) به دلیل آشفته‌‌گی اوضاع ‌و فیر های پی‌هم و بی‌‌توقف سلاح های سنگین که مکان های شان معلوم نبود. نگرانی امنیت فیزیکی کارمندان گیر افتاده در ساحه زیاد شد. پیشنهاد دادیم تا همه کارمندان محترم بدون حس جنسیت و مقام داخل زیرزمینی تعمیر تکنولوژی شوند. وزیر صاحب هدایت را صادر کردند و چنان شد. من در صدد برآمدم تا وزیر صاحب را تنها ببینم و از ماجرای احتمالی اقدام توسط آقای سباوون آگاه شان سازم که زمینه‌ی عبور و مرور شان به استدیو ها مهیا نباشد. آن سو تر رئیس اداره‌ی ما فعال شده و هدایات لازم را به هر کسی می‌دادند. تعداد زیادی از همکاران عزیز ما که آن زمان دوره‌ی سربازی شان را نزد ما می‌گذراندند با ما بودند. تدابیر محافظت از رادیو و جلوگیری از سبوتاژ توسط نیروهای امنیتی نگهبان رادیوتلویزیون ملی به شمول راه ها و‌ گذرگاه‌ های استدیو ها گرفته شده بودند. همه دست به کار شدیم و شدت حملات بیش‌تر شد. برای جلوگیری از آسیب‌پذیر شدن کارمندان محترم به خصوص خواهران ما هدایت چنان شد که تخلیه به وقفه ها صورت گیرد و همه با استفاده از وسایط یا هم پیاده ساحه را تخلیه کنند. کار تخلیه به سرعت آغاز شد.

تدابیر دفاعی اطراف رادیو تلویزیون ملی توسط ارگان های مختلف شدیدتر شده و دیوار بی عبور دفاع از آن‌جا همه‌ی ما را خاطر جمع ساخت. هوا رو به تاریکی می‌رفت و فشار پرتاب بمب ها و سلاح های سنگین نامعلوم و گشت‌و‌گذار هواپیما های جنگی زمینه‌ های ارتباط گیری با استدیو ها را محدود ساخته بودند، مطابق هدایت وزیر محترم اطلاعات و فرهنگ برای ایجاد مرکز هم‌آهنگ صدور هدایات همه به تعمیر رادیو منتقل شدیم، کمی پس از آن که به خود آمدم، خواستم بدانم آقای سباوون در کجاستند؟ بیم آن بود که نیروهای امنیت فیزیکی تحت فرماندهی دگروال صاحب رمضان خان احمدزی هم با کودتاچیان هم‌راه نه باشد و غافل‌گیر نه شویم و سباوون صاحب کدام اقدامی نکند که انتظارش نمی‌رفت. غیر محسوس رفتم دفتر ایشان و بعد چند طرف دیگر را گشتم، رد پایی از آقای سباوون نبود، پرس و پالی که کردم نتیجه را فرار آقای سباوون از رادیوتلویزیون به دستم دادند. عجیب بود که چرا مهره‌ی اصلی در خط اصلی نشراتی برای مرکز فرماندهی نشراتی کودتا از جانب تڼۍ یعنی آقای سباوون به جای بودن در محل کار فرار کرده اند. 

بعد ها دانستیم که تلاش های پنهانی پیش از کودتا انتظار شان در جلب هم‌کاری کارمندان و‌ مسئولان را کوتاه و ناکام ساخته بود. و نه خود تڼۍ و نه کسی دیگری هم نتوانسته بودند تا هم‌دستانی برای روز مبادا که همان کودتا بود در رادیوتلویزیون ملی پیدا کنند. فقط می‌دانستم که تڼئ با محترم عبید اورکزی رابطه‌ی رفاقت شخصی داشت.

 آقای اورکزی حدود یک ماه پیش از کودتا برایم روایت کرده بودند که روزی آقای تڼۍ ایشان را در دفتر دعوت کرده، ضمن گپ و گفت های دیگر از ایشان  معلومات خواسته بود که مصارف ماهوار یک خانه‌واده‌ی متوسط در پاکستان چند است؟ اورکزی صاحب گفتند جواب را به تڼۍ داده بودند. اما من دانستم که آقای اورکزی به چرایی اوپراتیفی و استخباراتی  این پرسش متوجه نه شده اند. و دو دیگر آن که ایشان و آقای سعید اورکزی برادر محترم ارشد شان و از همکاران گرامی ما از وطن‌دوست های پر افتخار وطن ما بودند. به هر حال آقای سباوون هم فرار کرده بودند. 

من هم خاطر جمع شدم که دسیسه‌ی درونی وجود ندارد. البته که بعد ها دانستم ارگان امنیت ملی یا به عمد یا غیر عمد من را هم شامل فهرست مظنونین فرضی کودتا کرده بودند و حتا به جناب محترم ظاهر توریال رییس عمومی باتدبیر و دانای تخنیکی رادیوتلویزیون حرف و‌ حدیث هایی علیه ما کفته بودند و نه می‌دانم به کدام ذهنیت های امنیت ملی ما را کودتاچی می‌پنداشتند؟ به هر حال مطمئن بودم که من و جناب وزیر اندرین باب گپ ‌و گف های قبلی داریم و همه چیز قابل درک است. شدت عمل کودتاچیان چنان بی‌وقفه بود که راه های. منتهی به آمد و شد میان دفاتر و استدیو ها را مرگ آفرین ساخته بود. باری برای انجام کاری ضرورت شد و به رفیق عمرننگیار که ان زمان سرباز من بودند وظیفه سپردم تا از آرشیف کشتی را بیاورند. رفیق ننگیار در بازگشت از تعمیر تکنالوژی به سوی استدیو ها گذشته از راهرو کودکستان و دیوار شمالی مدیریت عمومی کدروپرسنل نزدیک صفه‌ی بیرونی استدیو ها به جانب شمال هواپیمای جت در آسمان رادیوتلویزیون پیدا می‌شود و رفیق ننگیار از ترس خودش را زیر همان صفه پرتاب می‌کند. وقتی کمی راحتی شد، مرحوم صمد مومند و داود سرلوړې و غلام شاه امیری  از ایشان به شوخی می‌پرسیدند: ( … خو رفیق ننگیار قصه که چطو  ده ای کته‌گی ده اوقدر جای کم جای شد‌ی …؟ ). شب اول کودتا اخبار و نشرات و اطلاعات داغ داغ نشر می‌شدند تا ان که هواپیمای دگری جاده‌ی عمومی حایل میان کلوپ عسکری و رادیوتلویزیون ملی را هدف قرار داد و نشرات برای مدت کوتاهی مختل و اما به همت و کارایی ‌و مدیریت عالی آقای توریال و همکاران محترم شان بسیار به زودی رفع مشکل شد، این که چی‌گونه آن مؤفقیت بزرگ برای حفظ نظام و کشور شامل حال شان شد را فقط خود انجنیر صاحب توریال می‌توانند توضیح دهند. 

اتفاق چنان افتاد که تأمین ارتباط تلفنی ممکن نه بود، ساعات اولیه‌ی نیمه‌ شب ۱۶ بر ۱۷ حوت ۱۳۶۸ بود و فیر های اسلحه‌ی سنگین و آتش توپ خانه‌یی و گشت های هواپیما های جت ادامه داشتند.با وجود اصراری که همه کردند، وزیر محترم اطلاعات و فرهنگ برای گرفتن هدایت از شادروان دکتر نجیب و دادن گزارش از طریق تلفن توسط خودروی والگاه عزم رفتن دفتر شان در مقر وزارت اطلاعات و فرهنگ را کردند و من را هم در رکاب خود بردند. حیات باقی بود ‌تقدیر تغییری نه کرده بود و هر سه ما به سلامت دفتر وزیر صاحب در شهر رسیدیم. مخابره های دستی هم بودند. 

جناب رویگر تلفنی از دفتر شان مستقیم با رئیس جمهور صحبت کرده، جریان قطع تلفن ها و اصابت بمب در مقابل دروازه‌ی شرقی رادیو تلویزیون را گزارش داده ‌و نام مرا به ایشان گرفته گفتند اگر هدایت عاجل تلفنی بود، به من بگویند تا از طریق مخابره به وزیر صاحب اطلاع بدهم. من شب را در دفتر ایشان خوابیدم و وزیر صاحب دوباره با راننده به رادیوتلویزیون برگشتند. اما آن شب هیچ تلفنی نیامد.و تا برگشت وزیر صاحب به اساس کار پر تلاش هم‌کاران محترم تخنیکی مشکل ارتباطات مرفوع شده بود. در درازای پس از چاشت ۱۶ حوت ۱۳۶۸ تا فردای آن روز انکشافات مثبتی در سرکوب کودتاچیان رونما شده بودند. در میان هیاهوی پیروزی ها بیش‌تر نام هایی از قهرمانان خطوط نبرد های زمینی و هوایی و توپ‌چی به رادیوتلویزیون ملی مخابره می‌شدند و در آن نامی از بابه جان بیش‌تر شنیده می‌شد. پیش از این مقالات زیادی در مورد نوشته ام.

سر انجام خبر رسید که بابه جان با نیرو هایش وارد قرارگاه کودتاچیان در مقر وزارت دفاع شده و به دفتر وزیر دفاع کودتاچی پا‌ی‌گاه فرماندهی گرفته است. فرمان رییس جمهور رسید که بابه جان جنرال شد، فرمان دیگری از سرقوماندان اعلای قوای مسلح و رییس جمهور رسید که بابه جان قهرمان ملی شد. البته که آن سوتر نام مصطفی پیلوت و قهرمان و جنرال و ‌تورن‌جنرال شده هم ورد زبان ها و نشرات ما بود. به همین‌گونه از هر سوی کشور صدای قهرمانان می‌رسید. و این جا ما تنها از بابه جان بحث می‌کنیم. هدایت دادند تا مصاحبه‌یی از پیروزی رزمنده‌‌گان پیروز در قصر دارالامان گرفته و با اخبار منتشر شوند. تصاویر اولیه از خطوط نبرد منتهی به قصر رسیدند که جناب آصف دلاور و شهید جلال رزمنده فرماندهی عمومی آن را داشتند. پسا میسر شدن زمینه از جنرال بابه جان دعوت کردیم تا به رادیوتلویزیون تشریف آورده ‌و مصاحبه‌یی را انجام دهند. چنان شد و جنرال بابه جان تشریف آوردند و ماجرا های عجیبی از جریان کودتا و برنامه های کودتاچیان در مرکز فرماندهی شان سخنانی گفتند. از آن جا بود که آشنایی های ما در پهلوی برنامه های رسمی آهسته آهسته به دوستی های رفیقانه و حالا برادرانه تبدیل شدند. جنرال بابه جان مرد عیاری که از سرزمین شمالی بزرگ و تاکستان های سرسبز و شاداب شهرستان بگرام ولایت پروان سر بلند کرده و در پیچیده‌گی های روزگاران تنید و در پویه‌ی زمان پر کشید و با بال شهامت پرواز کرد و هم اسطوره شد و اسطوره ساز. بابه جان در هیچ‌گاهی وطن را در برابر قدرت و ثروت معامله نه کرد و نه فروخت. بابه جان یل پر قدرت و عاشقانه‌ی وطن است که هر کی سر به خیانت برآورد، تیغ دفاع وطن بابه جان در گلویش بود. در هیچ صحبت شخصی و خصوصی با او از او نشنیدم که گفته باشد من شایسته‌ی این مقام ام و بایسته‌ی آن کرسی. همی گفت که برای وطن و مردم با هم‌رزمانم می‌جنگم. هم‌سنگران و هم‌رزمان و سپاهیان بی‌شمار و وفاداری داشت و دارد که همه را به حس وطن‌دوستی پرورده است. مدارا برای خیانت خیانت‌کار به وطن در قاموس کارایی بابه جان وجود نداشت ‌و ندارد. باری در عملیات محاربوی شهرستان پغمان زخمی شد و به شفاخانه‌ی امنیت ملی بسترش کردند تا تداوی گردد. شادروان یعقوبی به دیدنش آمده بودند. وقتی من رفتم دیدنش گفت: « … افتیدن ده ای بستر برم بسیار سخت اس…مه آدم بستر شدن نیستم … خو… وزیر صایب امنیت و دگه مقامات نمی‌مانن که بی تداوی برایم…» کوه کمری، گوشه و بیشه‌یی، راه و رهروی در دفاع وطن و سنگر گاه های وطن نمانده که ردی از پل پای بابه جان و هم‌راهانش نداشته باشد. پسا دفع کودتا هم‌چنان در وظایف خودش مدیر با تدبیری بود. در نابه سامانی های نظامی سیاسی اواخر دهه‌ی شصت دیده‌‌بان حفظ مصلحت وطن و مردم بود، او تشخیص داده بود که نظام از مسیر اصلی به بی‌راهه برده می‌شود. بدان جهت تدابیرش را از قبل سنجیده بود. باری برایم روایت که دکتر نجیب از مقام ریاست جمهوری و سرقوماندانی اعلای قوای مسلح نزول کرده و درست و رُک و راست در مجلس رسمی سرقوماندانی به زیان خودش موضوع شمالی والی‌گری و منطقه گرایی سر داده و خطاب اش هم جنرال صاحب دلاور بوده است. حوادث چنان رقم خوردند که باید مواضع روشن می‌‌شدند و از سقوط نظام به دامان گلب‌الدین نماینده‌ی موساد یهود و ای اس ای پاکستان جلوگیری می‌شد و برنامه های دکتر که در این باره تغییر ناپذیر بود، مهار شوند. لذا بابه جان در صف حفاظت از مدافعان نظام و جنرال های وطن دوست دیگر قرار گرفت که مدیریت هدایت عمومی آن را شادروان استاد جنرال نبی عظیمی عهده‌دار بودند. پسا ایجاد فضای بی‌باوری در نظام که از سوی دکترنجیب ایجاد شده بود، سقوط نظام اجتناب ناپذیر شد. همه ارکان رهبری نظامی ملکی سعی بر آن داشتند تا قدرت به پاکستان سپرده نشود. در ناگزیری های حتمی صف آراستن ها بود که وضع شمال افغانستان بدتر شد و با تبدیلی شهید جنرال مومن اندرابی ‌و توطئه‌ی ناکام در بند کشیدن دوستم و ابقای اجباری جنرال جمعه اڅک و تاج‌محمد تقرر جدید رسول بی‌خدا و تهدیدات گونه‌گون دکتر نجیب علیه شمال، برنامه های هم‌کاری با احمدشاه مسعود شکل گرفتند. همه تشخیص داده بودند که احمدشاه مسعود شخص خوش‌نامی در میان مخالفان است و اعتدال پسندی دارد و ائتلاف با او سبب می‌شود تا گلب‌الدین نتواند کشور به پاکستان تسلیم کند و دکتر نجیب هم نتواند قرعه‌ی بربادی وطن را به عصبیت قومی بکشد. در چنان حالت بود که بابه جان هم انتظامات خود را برای دفاع از شهریان کابل و شمال کابل سنجید و حمایت از تصامیم شورای عالی نظامی را در دستور کارش برای خود و یگان های تحت امر خودش قرارداد. بابه جان می‌دانست دکتر نجیبی که او فداکاری های زیادی در قوام قدرت اش به خصوص در دفع کودتای تڼۍ وطندار خود دکتر علیه او راه انداخته برای حفاظت از جمهوری کرده بود آن زمان بنای خیانت نداشت و اینک آشکارا از مردم روگردان شده و به قومی‌گرایی و زبان‌گرایی رو کرده است. در آن حالت حمایت از یک چنان رییس جمهور و سر قوماندان اعلای قوای مسلح جنایت بود.


حکمتیار و‌ توطئه‌ی ناکام کودتای او موسوم به شورای 


هم‌ آهنگی  وفریب دادن حکمتیار جنرال فوزی را و فریب دادن جنرال دوستم توسط همایون فوزی و رد هم‌کاری جنرال بابه جان در براندازی رژیم استاد ربانی .

بخش دوم … من و جنرال بابه جان و مارشال دوستم جنرال بابه جان از فردای سپردن قدرت اجبار تاریخ به گروه های جهادی مکلفیت های مهمی در تأمی امنیت مردم شهر کابل و‌ حمایت و حفاظت از بازمانده های رژیم ما نقش فعالی داشت. ریاست ستاد گارنیزیون کابل و بعد فرماندهی گارنیزیون کابل و فرقه‌ی مربوط خودش همه و همه سنگینی وظایفی بودند که باید آن ها را انجام می‌داد و با درایتی که داشت مؤفقانه از عهده‌ی انجام آن بدر شد. وی که مورد حمایت احمدشاه مسعود قرار داشت در اولین ورود مسعود به کابل او را استقبال کرد. باور قهرمان ملی به او بسیار زیادتر از برخی ها بود. شرایط دشوار کابل، خودسری های افراد مسلح با استفاده از نام جهاد و مجاهد عرصه را برای مردم کابل تنگ‌تر ساخته بود و نیاز بود تا فعالانه از نزدم دفاع شود و بابه جان با نیروی های تحت امرش از هیچ تلاشی در این راستا دریغ نکرد، دوبار هدف انفجار بمب در مکروریان کهنه قرار گرفت که جان به سلامت برد و در یک مورد دیگر جاوید راننده اش به شهادت رسید. کمیسیون امنیتی شهر کابل تحت ریاست آقای یونس قانونی ایجاد شد و بیش‌ترین فشار کار تأمین امنیت به دوش نیروهای تحت امر باه جان بود. جدا از خود سری های افراد و اشخاص برخی آدم هایی مانند حاجی سلطان امر حوزه‌ی یازده خود شان فرعون های زمان خود بودند و غیر قابل مهار. باری از فرط بیدادی که حاجی سلطان در ناحیه و حوزه‌ی یازده راه انداخته بود و دعوای مطلق‌العنانی می‌کرد، او را از رهبری کرسی حوزه کنار زدند. ولی آن فرعون رها کردنی کرسی نبود، جنرال بابه جانه به من روایت کرد که وزارات داخله و کمیسیون امنیتی برایش وظیفه سپردند تا حاجی سلطان را از منطقه دور کند. در ادامه‌ی روایت به من گفت که برای حاجی سلطان تلفنی و مخابره‌یی هوش‌دار داد که امر اخراج او را دریافت کرده، می‌رود یا روانش کند و مدت معینی را برایش اولتیماتوم تعیین کرده بود و آخر کار حاجی سلطان به اجبار حوزه را رها کرد. ریاست دولت آن زمان به پیشنهاد فرمانده احمدشاه مسعود وزیر دفاع ملی طی فرمانی بابه جان را به رتبه‌ی جنرال سه ستاره نایل ساخت. آن شب که خبر فرمان برایم رسید ‌و من با شهید دکتر عبدالرحمان تماس گرفتم برای نشر فرمان. دکتر هدایت دادند که فرمان در اخبار نشر شود و چنان شد، من به مؤظفین وظیفه‌ی نشر اخبار را سپردم، و به دان‌گونه بود که جنرال بابه جان آن چه را مستحق بود دریافت کرد. روی داد ها پی هم می‌آمدند. هنوز تلاش ها برای جلوگیری از خودسری های افراد و‌ اشخاص زیر نام جهاد و مجاهد شهر کابل را به یک مکسیکو‌سیتی خودسر آمریکایی گونه تبدیل کرده بود و رُعب و وحشت و فرار از شهر مردم را به ستوه آورده بود. نیروهای تحت امر بابه جان و نیروهای مستقر جنبش ملی تحت رهبری مارشال امروز دوستم 

پس از خدا مایه‌ی امید مردم بودند. موجی از نامه ها به هر دو دفتر سرازیر می‌شدند تا در امنیت مردم سعی به خرچ دهند. باور مردم نسبت ناکارایی نظام مجاهدین و رهبران شان در همان روز های اول ثابت 

شد. خودسری های افراد مسلح جهادی در آزار و اذیت مردم و به خصوص در  فیر های بی‌وقفه و بی رحم هوایی هر روز شهیدی و‌ زخمی‌یی به جا می‌کذاشتند، تا آن جا که ما از رادیوتلویزیون اطلاعیه های پیهم نشر می‌کردیم که از فیر های خودسر اچتناب کنند ولی برعکس به محضی که اطلاعیه نشر می‌شد شدت فیر های هوایی دوچندان می‌گشت. تا آن جا که محترم قاری مبین و قاری عتیق الله ساکت حتا از طریق نشر و پخش مستقیم و ثبت شده به خدا و قرآن سوگند شان داده و با تضرع می‌خواستند فیر های هوایی نکنند. اما گوش ها شنوا نبودند. جنرال بابه جان به من گفت که با اتخاذ تدابیر مجازاتی عملی برای زورگویان و ‌استفاده‌جویان توانست بودند در جلوگیری از انجام فیر های هوایی شبانه پیش‌رفت های زیاد کنند تا آن که کاملاً ختم شدند. اما تلفات زیادی به هم‌وطنان ما وارد کردند. چنانی که در یک په‌گاه وقت مقابل بلاک ۴۳ مکروریان اول دخترکی وقت از خواب بیدار شده و هنوز پدر و مادرش در خواب بودند که بیرون بر آمده می‌خواست از بمبه آب بگیرد و در همان حال گلوله‌ی هوایی می‌آید ‌‌و به عمر دخترک پایان داد و من که در آن بلاک بودم از فریاد های مردم بیرون برآمدم و دیدم مردم دور جسد بی‌جان طفلک جمع شده بودند‌ و کسی را یارای آگاه ساختن پدر و‌ مادر در خواب نبود. از بحث اصل جدا نه شویم که جنرال بابه جان بر خلاف ادعا های برخی مخربین مانند سپه‌سالار آهنین ووفادار به آرمان های مردم درخشیده است. به من روایت کرد در زمانی که شورای هم‌‌آهنگی به رهبری حکمتیار ایجاد شده بود، جنرال همایون فوزی فرمانده نیروهای جنبش در کابل از او دعوت کرده بود تا در سرنگونی رژیم استاد ربانی هم‌کاری کند ولی بابه جان آن را خیانت به وطن دانسته و در حمایت از رژیم علیه حکمتیار ایستاد. من پیش از شروع جنگ های موسوم به جنگ شورای هم‌آهنگی در مزارشریف بودم و روزانه در دفتر کاری مارشال دوستم با خودش می‌بودم یا در اتاق در هتل مزار. باری در قلعه‌ی جنگی بودیم به من گفت می‌رویم میدان هوایی. با تعداد کمی از گارد های امنیتی با کاروان کوچک موتر ها روانه‌ی میدان هوایی مزارشریف شدیم که بعدها موسوم به نام مولانا جلال‌الدین نام‌کذاری گردید. یک بکسی حاوی پول نقد هم به دست یکی از یاوران دوستم بود. پیاده شده و در داخل دهلیز کلان میدان هوایی یا همان فرودگاه مزارشریف تنها من با آقای دوستم پرسه می‌ز‌دیم، ناگاه دوستم به من گفت که: « …رفیقت ( بابه جان ) با ما ناجوانی کد …» من که تا آن زمان بابه جان را ندیده بودم، گفتم به مه هر دوی تان رفیقم هستین… نه می‌فامم که او چه دلیل داره… بعد با جنرال حفیظ پیلوت قهرمان صحبت کردیم و دوستم برایش وظیفه داد تا یک پرواز آزمایشی انجام دهد و تپه‌ی مشرف به جنوب فرودگاه را کمی دورتر از فرودگاه و در ساحه‌ی قابل دید زیر آتش بگیرد… جنرال حفیظ پرواز کرد و پس از تقدیر هوابازان برگشتیم مزارشریف و من در هتل مزار از موتر  پایان شدم. پسا جنگ های ناکام منتهی به شکست کودتای شورای هم‌آهنگی، وقتی من کابل آمدم، رفتم دیدن جنرال بابه جان در فرقه‌ی ۰۵۵ واقع خیرخانه، تصادف جلسه‌ی کمیسیون امنیتی بود و من تعداد کمی از شاملان جلسه را می‌شناختم و مانعی برایم نتراشیدند تا آن جا نباشم… به دیده‌بانی بودم تا جلسه ختم شود و من با فرمانده و رفیقم تنهایی صحبت کنم. بابه جان در رأس جلسه پشت سر میزش نشسته بود که زنگ تلفن محلی فرقه موسوم به سنترال صدا بلند کرد و بابه جان پاسخ داد. لحظه‌یی پسا شنیدن گپ های جانب مقابل صدا کرد « … منتظر باش که مه گپ بزنم… گوشی در دست چپش مشرف به کلکین شرقی دفترش بود… با صدای بلند به حاضرین گفت که مؤظفین از دروازه‌ی شرقی کابل ( پل‌چرخی ) هدایت می‌خواهند که استاد ربانی برای یک کسی خط شخصی « راه‌داری، خط مروج بین جهادی ها » داده است تا اجازه دهند کهدتعداد زیادی یخچال ها جانب پاکستان برود….٬چی کنیم؟ من واقعاً متأثر شدم که چرا؟ مردم به این سطح از ساده حالی یک رییس جمهور استفاده ‌می‌کنند که حتا اجازه‌ی انتقال یخچال های قاچاقی را از او بگیرند آن هم در یک پرزه خط. یعنی هرکسی در غم جان خود بود. من این مورد را در دفتر دوستم هم دیدم، اما توانستم به ایشان مشوره بدهم و پذیرفتند. آن زمان من حاجی قره بیک را نمی‌شناختم و احتمالاً او همان شخصی بود نشسته مقابل میز بابه جان و بالاتر از دیگران. با شنیدن پرسش جنرال بابه همه مانند من حیرت زده شدند و همان آدم  با عصبانیت گفت: « … از برای خدا ای چی حال اس؟ رییس جمهور به بردن یخچال خط می‌ته…» فیصله کردند که اجازه‌ی عبور داده نشود و یخچال ها برگردانند به شهر. جلسه ختم شد و من با جنرال بابه جان تنها شدیم و در اولین پرسش گفتم چرا با دوستم هم‌کاری نکرد و گفتم دوستم از من گلایه داشت که رفیقت با مه نا جوانی کرد. جنرال بابه جان تمام ماجرا را از اول قصه کرده و گفت زمانی که مرا دعوت کردند و رفتم از طریق دست‌گاه دفتر فوزی با دوستم مفصل صحبت کردم و غیرممکن بودن آن عمل را توضیح دادم، به خصوص که پای حیله‌گری چون حکمتیاردر میان بود. ( دوستم و قتی شکوه از بابه جان کرد به من نویسنده‌ی این سطور ) نگفته بود که با جنرال بابه جان صحبت کرده و من فکر می‌کردم گزارش را جنرال فوزی به دوستم داده است.) توضیخات بابه جان بسیار قانع کننده بود. حکمتیار در اولین دقایق اقدام نظامی عقبه‌ی نیرو های دوستم را خالی کرده همه را به. کشتارگاه نامعلوم رها و بعد هم در مصاحبه‌‌یی گفت که ضربه زدن به دوستم از سیاست های حزب اسلامی است.

ادامه دارد…