-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ



نـامـــه ســــپيد




اهدا به لیلا صراحت روشنی
۱۳۸۳-۱۳۳۷




  
دریچه صندوق پست را باز کرد.  به پاکت سفید که میان دستش می لرزید، لحظاتی دید و نامه را رها ساخت.  صندوق پست خالی نامه را چون قطره ای از نور بلعید و دریچه بسته گشت.

ځلا با سرعت دور شد.  از سرک خلوت گذشت و آنسوی سرک در باریکه راه میان درختان براه افتاد.  باد می وزید و برگهای  درختان زیر قدم هایش می شکست.  هوا سرد نبود اما ځلا به شدت احساس سرما می کرد.  زمستان در دلش خانه کرده بود.  با سرعت گویی  بخواهد از خود بگریزد میا ن باریکه راه تقریبا می دوید و با دستانی لرزان یخن بالاپوش بارانی اش را بروی سینه اش محکم می کشید.


آخرین ضربه کشنده بود.  لیلا مرده بود.  بی وقت و ناگاه راهش را گرفته و رفته بود.  ځلا تا خبر شد، نیمی از وجودش تهی گشت.  مرگ دوست همینگونه است، نیست؟  احساس می کنی نیمی از گذشته و خاطرات و خوشی هایت از دست رفته اند و با دوستت یکجا سر به نیست شده اند.  چه کسی دیگر جز او اين لحظات خوب و با شکوه را دیده بود؟  چه کسی جز او در آن لحظات با تو خندیده بود، گریسته بود، عاشق شده بود؟  چه کسی جز او می توانست بیاد بیاورد و درک کند؟  برای چه کسی جز خودش و او آن خاطرات ارزش داشت، زنده بود و نفس می کشید؟

برعلاوه احساس گناه می کنی.  او مرده است و تو زنده هستی.  احساس بی وفایی و تقصیر ترا می آزارد.  در عذاب هستی چرا تا زنده بوده است به او زیادتر نرسیده ای؟ چرا برایش نامه ننوشتی؟ چراعکس و هدیه نفرستادی؟ چرا برایش تیلفون نکردی و به دیدارش نرفتی؟ حتی دلایل معقول مثل فاصله دور، داشتن مسوولیت کار و خانواده، نداشتن پول یا اسناد رسمی سفر در نظرت پوچ و بی معنی می آید.  گمان می کنی اینها همه بهانه های بود که تو برای پوشاندن تنبلی و بی مهری خود تراشیده بودی و دوست در همه حال و بخصوص حالا می داند همه اینها دروغ و بهانه بوده است.  به اینگونه نگریستن به چشمان دوست، نه آن چشمانی که برای همیشه به روی دنیا بسته شده اند، به آن چشمانی که برای همیشه در درون تو بیدار اند، مشکل می شود.

ځلا نتوانسته بود مرگ لیلا را قبول کند.  نخواسته بود و نتوانسته بود.  از روزی که بیاد داشت، عزیزانش یکایک چون برگ های خزان از درخت زنده گی بریده و با باد رفته بود.  همه زود و بی هنگام... همه جوان و پر از آرمان.

دیگر جز لیلا کسی را نداشت که به او بچسپد و دلگرم شود.

لیلا خود داغ بسیار دیده بود و از این رو ځلا را خوب درک می کرد.  لیلا دوستی بود که از  برکت او ځلا دارای دنیای خود و دوستان بسیار شده  بود.  با دنیای هنر و کتاب همدم گشته، هنرمندان و قلم بدستان را در شمار دوستان خود به حساب آورده بود.  مرگ لیلا مرگ دوستان بود.  مگر میشد مرگ لیلا را قبول کرد؟

ځلا به خاطر داشت پس از مرگ مادرکلان و پدرکلانش که یاران دوران کودکی اش بودند، بار اول در مرگ آوازخوانی پرسوز گریست که وطنش دیوانه او و او دیوانه وطنش بود.  بیاد می آورد که شانه به شانهء جوانان شهر داده بود تا قطره ای از امواج دریایی باشد که قایق جنازه احمد ظاهر را عاشقانه بردوش می برد.

احمد ظاهر زیر خاک رفت اما آوازش با او ماند. ځلا هر بار که به آهنگ های او گوش فرا می داد، حسرتی دلش را داغ می ساخت و زیر لب می گفت:  "تنها صداست که می ماند، تنها صدا..."

آنگاه بیاد می آورد که سراینده این شعر نیز در جوانی مرده است.  شعر "تولد دیگر" فروغ فرخزاد را بارها می خواند و با  او نزدیکی  غریب احساس می کرد.  با مرگ نزدیکی غریب احساس می کرد.

مگر نه اینکه ځلا در زمانی می زیست که مرگ از زمین می رویید و از آسمان می بارید؟ که مرگ از در داخل می شد  و از دیوار بالا می آمد؟  که مرگ صبح سلام می داد و شب سلام می داد؟   تو مرگ را می خندیدی، مرگ را می گریستی و مرگ را نفس می کشیدی!

ځلمی پسر مامایش که به اجبار سرباز شده بود، خودکشی کرد.  سهراب پسر کاکایش که به ناچار سربازی رفته بود، کشته شد.  حمید پسر عمه اش زخمی و برای همیشه معیوب گشت.

سیلاب صافی شاعری که دلباخته اشعارش بود در زندان پلچرخی تیرباران شد.  در مظاهره مکاتب که دختران نوجوان دوشادوش هم فریاد مرگ بر اجنبی متجاوز را سر داده بودند، او شاهد شهادت همسن و سالهایش بود.  دیده بود که خون ناهید صاعد بر قیر سرک ریخت.  خون وجیهه خالقی بر قیر سرک ریخت و خون دختران و پسران دیگر.

هنگامی که محصل بود یکی از محصلین همدوره اش به اسم یوسف که جوانی بلند قامت و سپید چهره با چشمان سبز بود بار دیگر با مرگ خود او را مبهوت ساختځلا هیچگاه نشده بود با او همسخن شود اما هنگام مرگش مثل بیشتر دختران همدوره اش گمان می کرد عاشق او بوده است و دیوانه وار گریه می کرد.  یوسف را همان صبح روز مرگش در پوهنتون دیده بود که با زیبایی  خیره کننده اش می درخشید و چند ساعت بعد او را که با دو دوستش  ایمل و امیر محمد  ناجوانمردانه در دامنه کوه آسمایی گلوله باران شده بود، برای همیشه از دست رفته یافته بود.

بار دیگر راکتی آمد و به فاکولته زراعت خورد.  استادان و محصلین به خاک و خون غلتیدند.  چه ترکیبی عجیب بود، ترکیب ورق پاره ها و توته های شیشه، ترکیب رنگ قلم و خون جوانه ها...


ځلا یخن بالاپوشش را محکمتر بروی سینه کشید و به راهی  آفتابی پای گذاشت تا از سوز سرما بگریزد.  اما هیچ آفتابی نمی توانست یخ دل او را آب سازد.


هنگامی که ځلا مهاجر شد و به غربت آمد، مرگ خود را در کوله بار او پیچید و با او کوچید.

اولین نامه از لیلا آمد.  او با اشک و دریغ از مرگ قهار عاصی گفته بود.  شاعر جوان و محبوب آنها در کوچه ای نزدیک به خانه اش به اثر انفجار هاوان کشته شده بود.  ځلا در برابر شعله های هشت شمع سپید، در دل شب با خود تنها نشست.   شاعر عاشق شهر مرده بود.  روزهای را بیاد می آورد که با لیلا بود.  شاعر شهر از روبروی شان می آمد، با هم سلام علیکی می کردند، می خندیدند و دندان های سپید قهار میان ریش سیاه و صورت گندمی اش می درخشید.  چقدر دل ځلا به او و دوست آوازخوانش می سوخت.   دلش می خواست دختر آهنگ های  فرهاد دریا و شعرهای قهار عاصی باشد، تا آنها را عاشقانه دوست بدارد.  شعرو آهنگ دل انگیز شان را با محبت و وفا پاسخ گوید و با ناز و ادا بر زخم های دل شان نمک نپاشد.  اکنون آن افسانه ها را باد می برد.  دریا از سرچشمه اش دور مانده بود. عاصی همانگونه که خود سروده بود "شهید هشتم اردیبهشت" گشته بود.

آنگاه نوبت اسحق ننگیال رسید که در پشاور در سرزمین مهاجران و داغداران جوانمرگ شود.  چرا شاعران می مردند؟  آیا می خواستند آخرین شهکار خویش را با مرگ خویش بسرایند؟

دیری نگذشت یکی از محدود خویشاوندانی که با او نامه نویسی داشت، پسر خاله اش بهزاد غربت را تاب نیاورد و خود را از عمارتی بلند رها ساخت.  قبل از آن خبر رسیده بود که همکارش پلوشه حبیبی در سوی دیگری از دنیا با مرگی مشکوک درگذشته است.

 پیمانهء روحی ځلا لبریز شده بود و نمی توانست اینهمه مرگ زودرس و ناحق را بپذیرد.  او دیگر نمی خواست و نمی توانست مرگ را گریه کند و مرگ را بپوشد و مرگ را بنوشد و مرگ را بخورد و مرگ را پس بدهد.  ځلا می خواست زنده بماند تا دوستانش زنده بمانند.  او می خواست یادها و خاطره ها را زنده نگهدارد و به باد فراموشی اجازه ندهد گلبرگ ها را برباید و زیر پای رهگذران خاک راه سازد.  از امروز آغاز کرد.  به لیلا نامه نوشت!  از او خواست تا تازه ترین شعرهای را که سروده است برایش به خط خود باز نویسد و بفرستد!

ځلا توانست فراموش کند لیلا نیست تا شعر تازه بسراید.  او تمام صبح را نشست و به لیلا نامه نوشت.  آنگاه سر پاکت را با دقت سرش کرد و بالای پاکت آدرس لیلا را نوشت.  نام لیلا را به دری نوشت.  نخواست نام شاعر فارسی زبان را به حروف انگلیسی بنویسد و جای آدرس خود را خالی گذاشت.

اینک نامه اش در راه بود.  در راه رسیدن به لیلا بود.  آیا لیلا نامه را خواهد خواند؟  آیا لیلا نامه را پاسخ خواهد داد؟


ځلا کنار درختی تکیه داد و پیشانی تبدارش را بر پوست سرد تنه درخت گذاشت.   برگهای درخت یکی پی دیگر بر سرش می ریخت.  قطره های اشک بی اختیار بر صورتش جاری شد.  خود را درختی بی ریشه یافت.  خود را درختی از ریشه برکنده یافت.  حال او و این درختی که بر شانه اش سر گذاشته بود چقدر متفاوت بود.  این درخت ریشه داشت.  ریشه در خاک خود داشت.  اگر باد خزان برگ هایش را می ربود، چه باک؟  باز در بهار سبز می شد.  باز برگ و بار می یافت.  اما او... غریب از خاک خود بود.  بهاری در انتظارش نمی شگفت تا باز جوانه های آنچنان سبز بیابد.  او باید نگه می داشت...  خاطراتش را چون پاره های دلش نگه می داشت تا برباد نرود.

ځلا تا به خانه رسید، پشت میز نشست و دیوانه وار به نوشتن پرداخت.  نامه نوشت.  به لیلا که نوشته بود.  به سیلاب صافی و قهار عاصی نوشت.  به اسحق ننگیال نوشت.  به احمد ظاهر و نینواز نوشت.  به فروغ فرخزاد و سهراب سهپری نوشت.

بسیاری نامه ها آدرس گیرنده نداشت.  آنهایی که داشت، آدرس فرستنده نداشت.  ولی مگر مهم بود؟  مرگ آدرس او را می دانست و آدرس مرگ بر همگان آشکار بود.

ځلا تا نامه ها را چون قطره های نور به دهن سیاه صندوق پست ریخت، انتظارش آغاز شد.  هر روز به پست خانه اش سر می زد و در آن را با اشتیاق می گشود.  چون غیر از اخبار و پاکت های قرضه آب و برق و تیلفون در آن چیزی نمی یافت، خود را تسلی می داد و دست نوازش بر صندوقچه می کشید تا آزرده نباشد.  آنگاه خود را ملامت می کرد که چرا هر بار فراموش می کند تا آدرس خود را بر پشت پاکت ها بنویسد.  البته که دوستانش به او پاسخ می نوشتند اگر آدرسش را می داشتند!

ځلا برای آنکه بتواند خود را بهتر فریب دهد، پس از مدتی از آپارتمانش به خانه ای کوچک کوچید.

پس از گذشت یک هفته به آپارتمان سابقه اش برگشت و در برابر دروازه بیحرکت ماند.  چقدر دروازه بیگانه می نمود.  گویی هیچ وقت از خودش نبود و تا همین یک هفته پیش کلید قفلش را در دست نداشت.  احساس کرد اگر ده سال دیگر هم در این آپارتمان می بود، دروازه خانه از آن خودش نمی شد.  به دهلیز دراز و دلگیر با رنگ روغنی تیره دید و از حضور آنهمه در بسته و بیگانه ترسید.  به حیرت افتید چگونه توانسته است چندین سال را در این فضای دق و سرد بسر برد.  با تردید دروازه را کوبید.  زنی مسن که معلوم می شد به تازه گی در آپارتمان کوچیده است و مشغول پاک کاری بوده، با خستگی در را گشود.

 ځلا با حیرت به او خیره شد.  خیال کرد خودش دروازه خانه را به روی او گشوده و منتظر ماند تا او اول حرف بزند.

زن پرسید:  چه کار داشتید؟

ځلا به خود آمد و گفت:  من تا همین...

به فکر رفت.  چقدر وقت پیش بود؟  قرن پیش؟ سال پیش؟ نه امکان ندارد همین هفتهء پیش بوده باشد...
زن بی علاقه پا به پا شد.  ځلا ادامه داد:  من پیش از شما در این آپارتمان زنده گی می کردم.  آمدم خبر بگیرم آیا برایم کدام نامه نیامده است؟

زن با بی حوصلگی سر تکان داد و گفت:  نه.  اصلا من فرصت نکرده ام به پست سر بزنم.
ځلا جرات نکرد خواهش کند زن همین حالا با او از لفت پایین برود و سری به صندوقچه اش بزند.  ځلا کاغذی را که بر آن نمبر تیلفون خود را نوشته بود، به سوی او دراز کرد و گفت:  لطفا اگر نامه ای برایم آمد آن را دور نریزید و برای من زنگ بزنید.

زن با ترشرویی و انگشتان خاک آلود کاغذ را گرفت و گفت:  این وظیفه من نیست.  شما باید به پسته خانه پول بدهید، آنگاه نامه ها را به آدرس نو تان روان می کند.

و دروازه را بست.  ځلا اطمینان داشت زن خبیث نمره تیلفونش را در سطل کثافات می اندازد.

 او پس از مدتی به پسته خانه محل سابقش رفت و با اعتراض شکایت کرد:  چگونه امکان دارد دو ماه بگذرد و برای من یک نامه هم نیاید؟  من هر هفته به ده ها نامه می گرفتم ولی اکنون هر بار که به خانه سابقه ام مراجعه می کنم می گویند نامه ای برایم نیامده است.

مامور پسته خانه محل مودبانه از او پول گرفت و برایش اطمینان داد که نامه هایش را پیگیری می کند و برایش به آدرس نو می فرستد. اما فقط دو پاکت حاوی بل های عقب افتاده برق و تیلفون به آدرس تازه اش فرستاده شد و بس.
 ځلا اطمینان داشت نامه های رسیده به او گم و سر به نیست شده اند.  در تمام دقایق روز خود را به سبب تغییر آدرس می خورد و ملامت می کرد.

تیلفون نیز همدمش بود.  دلش می خواست به همه تیلفون کند.  به جای لیلا به همه کسانی که لیلا را دوست داشتند زنگ بزند.  خودش که اهل قلم نبود.  کسی هم او را نمی شناخت.  اما دوستان لیلا را دوستان خود می دانست.  باری در وب سایت "فردا" خواند سمیع حامد در رثای لیلا شعری سروده و گفته:  "دوباره زنگ بزن لیلا...".  گوشی تیلفون را برداشت و به سمیع حامد زنگ زد.  اما نتوانست حرف بزند.  او کجا و لیلا کجا؟  ولی ادامه داد.  به خالد نویسا، منیژه باختری و رزاق مامون در کابل زنگ زد.  به طیبه سهیلا در دنمارک زنگ زد.  به فروغ کریمی در هالند زنگ زد.  به امینه روشنی در آلمان زنگ زد.  به اسد بدیع در سویس زنگ زد.  به هژبر شینواری در کانادا زنگ زد.  البته حرف نزد.  اما زنگ زد.  باری به دلش گشت به خود لیلا زنگ بزند.  با دل تپنده شماره های خانه لیلا را گرفت.  یک زنگ، دو زنگ، سه زنگ... پیام گیر روشن شد و صدای لیلا ساده، روشن و صریح به گوش رسید:  لیلا...صراحت روشنی.

دلش فرو ریخت.  بغضی که گلوگیرش شده بود، ترکید.  چیغ زد و گفت:  لیلا جان سلام به قربان صدایت!
"تنها صداست که می ماند" فروغ فرخزاد چنین سروده بود.  آری صدای لیلا مانده بود.  چه صمیمی و ساده بود صدای لیلا.  چه مهربان و خلاصه بود، چون خود لیلا. آنروز با لیلا خوب حرف زد.  دل پر خود را خالی کرد.  برایش از تشویش ها و کابوس های خود گفت.  از همه رنجی که در یکسال اخیر بیماری سرطان  لیلا کشیده بود و جرات نکرده بود آن را آن زمان با خود لیلا در میان بگذارد، پرده برداشت.    اکنون ځلا بیهراس از دردها و ترس های لیلا می پرسید.  از اینکه خود را در آن ماه های اخیر بیزبانی و بی قلمی چگونه حس می کرد و اینکه به چه می اندیشید.
برای مدتی ځلا هرروز به  لیلا زنگ می زد و لیلا همچنان ساده، روشن و صریح جواب می داد:  لیلا... صراحت روشنی.
 با گذشت زمان دیگر حتمی نبود به او تیلفون کند.  لیلا همه جا با او بود.  نگاه گرم و صدای مهربانش را در زنده گی خود حاضر می یافت.  برعلاوه می ترسید روزی زنگ بزند و صدای لیلا را از پیام گیر برداشته باشند و یا بیگانه ای به او پاسخ بگوید.
گاه ځلا از بیرون خانه برای خود تیلفون می کرد.  پیام نمی گذاشت.  چون به خانه می آمد و چراغ سرخ پیامگیر را می دید که روشن و گل می شود، قلبش از هیجان می تپید.  با کنجکاوی دکمه را می فشرد و هنگامی که جز سکوت و نفس های سوخته چیزی نمی شنید به عالم خیال فرو می رفت و از خود می پرسید:  از کجا که لیلا نبوده باشد!
او آهسته آهسته با همه عزیزانی که از دست داده بود، تماس می گرفت.   از اینکه آنها را مرده و گمشده پنداشته بود، از ایشان معذرت می خواست.  به آنها عکس و پستکارت می فرستاد.  روز تولد شان را مبارکی می داد.  از خوب و بد شان می پرسید.  آنقدر خود را با آنها نزدیک، راحت و راست می یافت که خود را با زندهء آنها نیافته بود. 
به یوسف اعتراف کرد او را دوست می داشته است.  عاشقانه و در عالم خیال، خاموشانه و همیشه او را دوست می داشته است.
 به احمد ظاهر قصه کرد هنگامی که آهنگ های او از رادیو کست پخش می شود او کف دست خود را بر سپیکرگذاشته و او را از راه آوازش لمس می کند.
 به سهراب سپهری نوشت او می داند "خانه دوست کجاست".  خانه دوست دل های ما است، همینطور نیست سپهری؟
ځلا گاه می کوشید به خویشاوندان و آشنایان زنده خود نیز برسد و به حیرت می شد از اینکه هیچ تفاوتی میان آنها و بیگانه ها نمی یافت.  هر کس در گوشه ای از دنیا پراگنده و مصروفتر از آن بود تا وقت بیابد به پیردختری مانند او نامه بنویسد یا تیلفونی احوالش را بگیرد.  او پس از تماس های چند آنها را به حال خودشان رها ساخت.  به همه نمی توانست برسد.  مگر نه اینکه به میلیون ها انسانی که او نمی شناخت در کره خاکی زیست داشت!؟

سالها گذشت. ځلا هر روز صبح که از خواب برمی خاست اول کتابی را باز می کرد و چند سطر می خواند.  سپس پارچه ای موسیقی می گذاشت و به چند گلدان گل که داشت آب می داد.  به پرنده های که لب پنجره اتاقش می آمد دانه می ریخت.  پیاله ای چای سبز می نوشید.  لباس می پوشید و سوی کار می رفت.  در راه کار نامه یا نامه های را که شب قبل نوشته بود به دوستانش می فرستاد.  عصر چون از کار برمی گشت، اول به صندوقچه پسته خود سری می زد.  نامه ها و پستکارت های را که گاه خود از جانب دوستی برای خود می فرستاد با شادی کودکانه باز می کرد و با هیجان به تکرار می خواند.  اما دلش راضی نمی شد.  خودش هم نمی دانست در انتظار چیست اما دلش گواهی می داد  که نامه ای، پیامی، شفایی که بر دل مجروحش مرهم بگذارد، در راه است.  آه می کشید.  بدنه صندوقچه پست را چون دوستی همدرد به نوازش می گرفت و همچنان با حوصله و خستگی ناپذیر به انتظار خود ادامه می داد.

صبحی ځلا از خواب پرید.  در بسترش نشست.  چه خوابی!  بی اختیار خندید.  چه دیده بود، نمی دانست اما به دل شاد گشته بود.  لحظاتی با خود لبخند زد.  آنگاه هر چند می دانست پسته رسان روزهای رخصتی و باز در این گل صبح نمی آید، شال بافته شده اش را به دور شانه هایش پیچید و با گیسوان آشفتهء سیاه و سفید در هوای نیمه روشن و نیمه تاریک، با پای برهنه سوی دروازه رفت و از دهلیزی که چوب فرشش از شدت کهنگی جر جر صدا می داد، گذشت.  صندوقچه پست از شبنم صبحگاهی مرطوب بود.  تا درش را گشود، نفسش قید شد.  پاکتی سفید میان صندوق  بود.  با دستی لرزان پاکت را برداشت.  پاکت آدرس فرستنده نداشت و آدرس او با خطی آبی رنگ و قشنگ نوشته شده بود.  نامش را به دست و به حروف آشنای زبان خودش نوشته بودند.  تبسمی بر لبانش نقش بست.   به آسمان گلی رنگ دید.  کبوتری سفید که با صدای باز شدن دروازه از بام خانه کرایی اش پریده بود، چرخی در هوا زد و سوی آسمان بالا و بالاتر پر گشود.  نفس خلا رها شد و خون در رگهایش دوید.  درون خانه آمد و بی انکه در را ببندد، با دلی تپنده سر پاکت را گشود.  کاغذی سفید میان پاکت بود.  نامه ای سپید بدون یک کلمه.  احساس کرد انتظارش به پایان رسیده است.  نامه از جانب  دوست بود!  اشک های شوق و شادی از دیده گانش فرو ریخت و بر نامه نشست.  اولین قطره اشک که بر نامه  فرود آمد، تصویر لیلا آشکار گشت.  هر قدر که اشک بروی کاغذ پخش می شد، تصویر بزرگتر می گشت.  با قطره اشک دیگر تصویر ننگیال رسم شد... با هر قطره اشک او تصاویر دوستانش جوان و متبسم پدیدار می گشت.   قطره های اشک به همدیگر می پیوست و دوستانش شانه به شانه همدیگر می ایستادند و سویش لبخند می زدند.  در میان شان دخترکی هفت هشت ساله نیز بود که ځلا او را اول نشناخت، ولی چون دقت کرد عکس سیاه و سفید دوران طفولیت خود را بیاد آورد.  بناگاه تصویر مادر و پدرش بر دو سویش آشکار شدمادرکلان و پدرکلانش نیزآمدند.  آنها با او بودند.  او را از یاد نبرده بودند.  او تنها نبود.  همه کسانی را که خود دوست داشت، آنها نیز او را دوست داشتند و در تمام این مدت با او بودند. 

سبکبالی عجیب برایش دست داد و حس کرد برای همیشه با عزیزانش یکجا شده است.  با قلبی مملو از شعف سوی اتاق خوابش برگشت و بر بسترش  دراز کشید.  چون خسته ای که به منزل رسیده  باشد چشمانش را برای لحظاتی بست.

پلک های چشمانش گویی خواب ببیند، به لرزش درآمد.  خود را می دید که در سبزه زار می دود.  با دوستانش که همه چون او طفل بودند در سبزه زار به دنبال کبوتری سفید می دوید که بر فراز سرش در آسمان آبی می پرید.

لبان کمرنگش با تبسمی باز مانده بود.  نامه میان دستانش، بالای قلبش قرار داشت.  اشکهایش بر آن می خشکید و نامه بار دیگر سپید می شد.


 پروین  پژواک
۱۹ سنبله ۱۳۸۳، 9 سپتامبر 2004، کانادا