------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

کچالو ترا می زند!


۱۱

اهدا به اطفال سیک و هندوباور کشورم

کچالو ترا می زند!


دل در سینه اش می تپید.  به پشت سرش نگاه کرد، کسی نبود.  در خم کوچه پیچید، در پشت تنهء قطور درخت چهارمغز ایستاد، با عجله گره دستمال زردرنگ را باز کرد، آن را از سرش پایین کشید و در جیب پطلونش گذاشت، با دستانی لرزان تار را از دور گیسوانش گشود، گیسوانش را به عقب سرش کشید و با تار در پشت گردنش بست.  پشت گردنش از عرق تر بود.  دست و پاچه بالاتنه اش را از زیر پطلونش بیرون آورد و بالای چملکی های آن چند بار دست کشید.  بالاتنه دراز بود و تقریبا تا زانویش می رسید.   آستین های بالاتنه را که تا آرنج بر زده بود، پایین کشید.  کف آستین درازتر از کف دستانش آویخت.  آستین ها را تا بند دست هایش قات کرد.  از پشت تنهء درخت به چهار طرف دید، قدمی بیرون آمد و وارخطا دوباره پشت تنهء درخت پنهان شد.   نفسی چند گرفت، آنگاه از بکس مکتبش توته پارچه یی سفید و چهار گوشه را بیرون آورد، سه گوشه ساخت، بر سر گذاشت و دو گوشه اش را زیر گلویش گره زد.  احساس کرد خون به گونه هایش ریخت.  دانست احتیاج ندارد مثل خواهرش نانکی گونه هایش را با نوک انگشتان نیشگون بگیرد تا گلگون شود.   دانست تمام صورت گندمی اش در چهار چوکات سفید چادر سرخ می زند.  پیش از آنکه متردد گردد، با قدم های شتابان به راه افتید.  احساس کرد، چیزی را فراموش کرده، چند بار به دور خود چرخید و دست بر سرش کشید.  جایی چیزی مانوس بالای سرش خالی بود، در عوض چیزی نامانوس در پشت گردنش سنگینی می کرد.

نانک سنگهـ خسته شده بود.  از کتره و کنایهء همسن و سالانش به جان رسیده بود.  در تمام مکتب او یگانه گاو پیشانی سفید منطقه محسوب می شد.   تمام کاسه کوزه ها بالای سر او می شکست.  اگر مکتب سقف نداشت و آنها زیر آسمان خدا درس می خواندند، اگر تخته سیاه از شدت کهنگی خاکستری می زد و با ذغال بر آن بهتر می شد نوشت تا با تباشیر، اگر چاه آب نداشت و اگر در بدرفت مکتب از شدت کثافت جای برای پای ماندن نبود، اگر مدیر با معلمان رفتاری زشت داشت و اگر معلمان دق دل خود را با چوب بر کف دست شاگردان خالی می کردند، همه و همه به نوعی تقصیر او بود که گویا ایمان نداشت.

ولی با همه ناخوشی ها تمام دلخوشی نانک سنگهـ همین دو ساعت درس خواندن در روز بود.   در تمام خانواده اش کسی سواد خواندن و نوشتن نداشت.  خواهرکش نانکی کاور هر روز تا دخترکان روان به سوی مکتب را می دید، به گریه می افتید.  او می خواست به مکتب برود، اما مادرش اجازه نمی داد.  مادر نمی خواست هر روز نانکی چون نانک با لباس خاک آلود، دست یا پای کبود و کتاب پاره به خانه برگردد.   نانکی عاجزانه عذر و زاری می کرد:  ما جی اگر نانک می تواند، طاقت بیاورد، من هم می توانم.
مادرش با صبوری همانگونه که گیسوان او را می بافت، می گفت:   دخترم بادنجان بد را بلا نمی زند، اما تو چون رواش نازک هستی.
نانک با خود می اندیشید:  ما جی کاش من بادنجان بودم.   ما جی تو نمی دانی ولی من در مکتب کچالو هستم، کچالو!

در مکتب باری که درس "شوربای مادر یونس" را می خواندند، تا حرف از کچالو آمد، همه به او دیدند و خندیدند.   حارث سردستهء پسران شرور صنف بی آنکه از حضور معلم نگران باشد، گفت:  از گورو نانک سنگهـ می توان شوربای کله و پاچهء مزه دار پخت، چون او کچالو بر سرش دارد!
رفیق او فیصل که خود را هوشیارتر می دانست، رد کرد:  گوشت او حلال نیست.
رفیق دیگر آنها قدوس تایید کرد:  خوردن گوشت کافر حرام است.
نور که در آن سوی قطار در کنار دختران نشسته بود، سری به تاسف تکان داد و با صدای بلند گفت:  خوردن گوشت انسان حلال نیست!
معلم که با بی خیالی نیشخند می زد و برای خودش تفریح می کرد، چوبش را به سوی نور دراز کرد و غرید:  دختر صدایت را بالا نکن!
حارث سوی نور دید، چشمانش را در کاسهء سر چرخاند و با اشاره به نانک سنگهـ آهسته گفت:  حالا این هم برای ما آدم شد!

نانک سنگهـ با قدم های شمرده به محل درس زیر سایهء درخت کهنسال رفت، به خود جرات داد و در آخر صف به آرامی چهارزانو در کنار نور نشست.  در منطقهء غریب نشین و پر جمعیت آنها کمبود مکتب بود و از این سبب مکتب روز سه بار برای دو دو دو ساعت برای صنوف ابتدایی و متوسطه دایر می گشت.  ساعات درسی صنوف متوسطه دختران و پسران از هم تفاوت داشت، اما صنوف ابتدایی به صورت مختلط درس می خواند.  با اینهم دختران در یک قطار و پسران در قطار دیگر می نشستند.
نانک سنگهـ همیشه آرزو داشت در آن سوی قطار بنشیند.  دختران خوش برخوردتر بودند.   مودبانه ساکت می نشستند و به درس گوش فرا می دادند.   کتاب را خوبتر و روانتر می خواندند.  انشای بهتر داشتند و تفاوت ث و س و ص را مراعات می توانستند.   در زنگ تفریح شنیدن صدای خندهء آنها خوشایند بود.  مانند پسران نبودند که مدام دست به یخن شوند و دشنام بدهند.
اینک نانک سنگهـ در این سوی قطار در کنار نور نشسته بود.  نور تا چشم بالا کرد و به او دید، دهانش باز ماند و با حیرت پرسید:   نانک؟
گونه های نانک سنگهـ آتش گرفت، وارخطا دستی بر سرش کشید، چشمانش را به زیر انداخت و آهسته گفت:  من نانکی کارو هستم، خواهر نانک.
-          اوه...
گونه های نور نیز رنگ گرفت، شرمزده لبخندی زد:  ببخش...
آنگاه با چشمان کنجکاوش به سراپای نانک سنگهـ دید و گفت:  شما چقدر به همدیگر می مانید، آیا با هم دوگانگی هستید؟
-         ها...
نانک سنگهـ چنین گفت و دوباره بر جای خالی سرش دست کشید.
-         بر دو زانو بنشین و بالاتنه ات را بالای زانوانت هموار کن.  اگر معلم ببیند پطلون پوشیده ای، خوشش نمی آید.
نانک سنگهـ همانگونه که بالاتنه اش را بالای زانوانش می کشید، گفت:  ولی من چادر دارم.
-         چادر تنبان نمی شود.
نور به پیشرو خم شد، به آنسوی قطار به میان پسران دید و پرسید:  نانک کجاست؟
-         خانه است.
-         چرا؟
-         او به مکتب نمی آید.
-         چرا؟
نانک سنگهـ به سوی قدوس که هم خط با آنها در آنسوی قطار نشسته بود دید، آنگاه به سوی نور چرخید و با چشمان پرسشگر خاموشانه به او خیره شد.
نور سری به افسوس تکان داد و گفت:  حیف نانک!  قدوس نادان که نمی داند نامش را به ث بنویسد یا س یا ص کی است تا مانع درس خواندن نانک شود؟

خاطرهء کوتاه و خنده آور در پیش چشمان نانک سنگهـ زنده گشت.  در شروع بهار هنگامی که مکتب تازه آغاز شده بود، معلم از یکایک آنها خواست تا اسمش را بر تخته بنویسد.  حارث اسمش را حارس نوشت.  معلم با چوب بر زمین کوبید و گفت:  صدای س را دارد اما به ث است.
آنگاه نوبت فیصل شد.  فیصل اسمش را فیسل نوشت.  معلم با چوب بر تخته کوبید و گفت:  صدای س را دارد اما به ص است.
قدوس که دست و پاچه شده بود، پیش از آنکه اسمش را بنویسد، گفت:  معلم صاحب می دانم قدوس صدای س را دارد، اما به ث یا ص است!

نور گویی عین خاطره را به یاد آورده باشد، با لبخندی تحسین آمیز گفت:  تنها سنگهـ می دانست چگونه سنگهـ را درست بنویسد.
نانک سنگهـ با سپاس به نور دید و گفت:  آیا به نظر تو او پسری لایق بود؟
نور سری به تایید تکان داد و همانگونه که به چشمان نانک می دید، دستش را گرفت و گفت:  نانکی تو چشمانی زیبا داری.
نانک سنگهـ با عجله دستش را پس کشید، اندکی دورتر نشست و در حالیکه سرخ شده بود، چشمانش را به زمین دوخت.

همینکه مکتب تمام شد، نانک سنگهـ مثل باد سوی خانه پر کشید.   در خم کوچه پشت درخت چهارمغز پناه برد و با دستانی چالاک چادر سفید را میان بکس مکتب گذاشت، تار را از دور گیسوانش باز کرد، گیسوانش را بالا کشید، در مرکز سرش با تار بست و پارچهء زردرنگ را به دورش گره زد.   بالاتنه اش را زیر کمر پطلون کرد وهمانگونه که آستین هایش را بر می زد، قدم در راه گذاشت.  امروز چه روز خوب بود.  با آنکه معلم حتی متوجه حضور او نشده بود، بهتر از هر روز دیگر آموخته بود.  نانک سنگهـ ممنون نانکی کاور بود.  تصمیم داشت، از این پس هر آنچه در مکتب می آموزد، در خانه به او بیاموزاند.

فردا تا نانک سنگهـ در کنار نور نشست، لطیفه که در لین پیشروی آنها نشسته بود، سرش را دور داد و با شیطنت پرسید:  آیا معلم می داند تو خواهر نانک هستی؟
نانک سنگهـ آهسته پاسخ داد:  من هنوز نام نویسی نکرده ام.  باز اگر مکتب خوشم آمد، اینکار را خواهم کرد.
آنگاه عاجزانه خواهش کرد:  لطفا به پسران نگو، من خواهر کی هستم.
لطیفه خندید:  احتیاجی به گفتن من نیست.  شما خود دو نیمه یک سیب هستید.
در زنگ تفریح نانک سنگینی نگاه حارث و قدوس را بر خود احساس کرد.  آنها بی آنکه نزدیک بیایند، از همان دور بالای فیصل صدا کردند:  فیصل بچیم، خبر داری نانک ترسندوک خودش خانه نشسته و خواهرش را به مکتب فرستاده تا چیز خوان شود؟
فیصل در حالیکه به سوی آنها می دوید، با چشمک و ابروگک به نانک دید و گفت:  آدم بی ایمان از کمر دختران نان می خورد!

دل در سینه اش می تپید.  به پشت سرش نگاه کرد، حارث و فیصل و قدوس او را تعقیب می کردند.  کوچه هنوز پر از دختران و پسران مکتب بود.  نانک سنگهـ گام هایش را تیزتر کرد.  همینکه به خم کوچه خودش رسید، پسران خود را به او رساندند و به دورش حلقه بستند.  نانک سنگهـ  سراسیمه اینسو و آنسو دید.  کسی در دور و بر شان نبود.  حارث از بند دستش گرفت.  نانک سنگهـ غرید:  رها کن!
حارث خندید:  تا یک ماچ ندهی، رهایت نمی کنم!
نانک سنگهـ دستانش مشت شد:  خجالت بکش، آخر مسلمان هستی!
فیصل گفت:  ولی تو کافر هستی!
قدوس تایید کرد:  هندو دخترک ها بر ما حلال است.
نانک با یک دستش که رها بود او را به شدت به پشت تیله داد و در میان تعجب و های و هوی شادمانهء پسران با صدای بلند گفت:  تو قدوس همانطور که فرق س و ص را نمی دانی، تفاوت سیک و هندو را هم نمی فهمی.
قدوس خیله خیله خندید:  خو فرق ث و س و ص در چیست؟  همه شان یک صدا را دارد.
نانک سنگهـ پرسید:  پس چرا میان هندو و مسلمان و سیک  تفاوت می مانی؟  مگر نه اینکه همه شان یک خدا را دارند؟
حارث دست نانک سنگهـ را رها کرد و دهانش باز ماند.
فیصل با تعجب گفت:  زبان این دختر از بریدن است.
قدوس مشتش را پیش دهان او گرفت و گفت:  اگر دختر نمی بودی، دندان به دهانت نمی ماند.
ناگهان کسی صدا زد:  او بچا، پشت این دخترک را چرا گرفته اید؟
نانک سنگهـ تا به پشت دور خورد، رام چند را شناخت.  او پسری چهارده ساله و شاگرد دکاندار محله بود.  پسران تا او را دیدند، پا به فرار گذاشتند.  حارث همانگونه که می دوید، گفت:  لاله رام رام باز برادرم به حسابت خواهد رسید!

-         نانکی کاور؟
نانک  می خواست زمین دهان باز کند و او را فرو برد.  رام چند لحظاتی به او خاموشانه دید، آنگاه دستش را گرفت، به پشت درخت چهارمغز کشید و با تعجب آمیخته با سرزنش پرسید:  نانک سنگهـ
نانک همانگونه که چشم به زیر داشت، پاسخ نداد.  رام چند پیشانی اش را بر تنهء درخت گذاشت و گویی با خودش حرف بزند، گفت:  آیا برای ماندن در سرزمین آبایی باید مردی خود را از دست بدهیم؟
نانک سنگهـ در حالیکه سرخ سرخ شده بود، با خشم چادرش را از سر کشید، بر زمین انداخت و در حالیکه گیسوانش را بر بالای سرش جمع می کرد با بغض گفت:  مردانگی به پسر و دختر بودن نیست...  مردانگی در آموختن دانش است... مردانگی در تسلیم ناشدن است... مردانگی در یافتن راه چاره است...
نانک سنگهـ همانگونه که با دستانی لرزان تکهء زردرنگ را به دور موهایش می بست، ادامه داد:  تو تسلیم شدی رام چند، تو به لت و کوب برادر بزرگتر حارث تسلیم شدی، ولی من نمی خواهم مثل تو، مثل پدرت، مثل پدرم، مثل همه ما دکاندار شوم... من می خواهم درس بخوانم...
رام چند پیشانی اش را از تنهء درخت برداشت و به او دید.  نانک سنگهـ با چشمانی اشک آلود به چشمان رام چند دید و گفت:  رام چند می دانی چه می خواهم؟   می خواهم آنچه شوم که می خواهم!
رام سری به تفهیم تکان داد، آهی پر سوز از قفس سینه کشید و گفت:  می دانم چه می گویی...
آنگاه به چادر که بر زمین افتاده بود، دید و ادامه داد:  اما این راه چاره نیست.

نانک سنگهـ تا در آخر صف در قطار پسران نشست، نور از آن سوی قطار با چشمان جویان به او دید و زیر لب آهسته پرسید:  نانکی کجاست؟
نانک سنگهـ با خود اندیشید:  نانکی کارو در خانه است.  خواهرک بیچاره ام چون همیشه اسیر خانه است.
حارث تا متوجه حضور او شد، خطاب به معلم گفت:  معلم صاحب حالا که کچالو داریم، همان درس "شوربای مادر یونس" را نخوانیم؟
معلم نیشخند زد، نیم نگاهی به گنبدک بالای سر نانک انداخت و دور افتاده گفت:  کافرها را خدا زده است.
نور صدایش را از آن سوی قطار بلند کرد - همانقدر بلند که شنیده شود، نه آنقدر بلند که بهانه به دست معلم دهد:  مادرم می گوید خدا نگهبان همه است، مگر مردم آزارها.
فیصل با تغییر گفت:  خدا نگهبان کافرها نیست.
قدوس خندید:  خدای کافرها ترسندوک است.  به هر سو می لولد.  مثل کچالو است.  خدای کفار کچالو است!
نور تحمل نتوانست و گفت:  توبه کنید، خدای هیچکس کچالو نیست.
-         اگر خدای سنگهـ کچالو نیست، پس چرا آن را بالای سرش بسته است؟
حارث چنین پرسید و فاتحانه به نور و سپس به نانک خیره شد.  نانک سنگهـ برای صدمین بار خواست بگوید، آنچه که بر سر بسته کچالو نیست، اما بی اختیار همانگونه چشم بر چشم حارث داشت، زیر لب گفت:  کچالو ترا می زند!

رام چند بالای ترکاری ها آب می پاشید که متوجه شد، نانک سنگهـ با بکس مکتب در کنارش ایستاده است.  رام چند به گیسوان جمع شده بر بالای سر او دید و با لبخند سری به تشویق تکان داد.  نانک سنگهـ آهسته پرسید:  رام چند آیا در پس خانهء دکان چند کچالوی گندیده شده داری، به من قرض بدهی؟
-         کچالو را چکار داری؟
نانک سنگهـ نگاهی به پدر رام چند که در کنار دخل نشسته بود، انداخت و از آستین رام چند کشید تا خم شود، آنگاه در گوش او پس پس کرد.  چشمان گشاد شده از حیرت رام چند با نور خنده درخشید.   او دستی به شانهء نانک سنگهـ کوبید و گفت:  من ترا کمک خواهم کرد.

فردا نانک سنگهـ با کلاه پیک دار به مکتب رفت.  رام چند طوری گیسوان او را بافته و زیر کلاه کرده بود که سر نانک هموار به نظر می رسید.  نانک تا داخل دروازهء مکتب شد، حارث با چشم کبود در برابرش ایستاد و غرید:  کچالوی تو کجا است؟
نانک سنگهـ محکم بر جایش ایستاد، به چهره های خشماگین حارث و رفقای او که در دو کنارش ایستاده بودند، دید و گفت:  کچالوی من به جنگ رفته است.  دیشب به چشم تو زد، امشب به سر یکی دیگر از شما سه تن خواهد کوبید!
فیصل دست هایش را مشت ساخت.
قدوس با ناباوری خندید:  اگر کچالوی تو نر است، همه را یکجا بزند!
نانک سنگهـ راهش را از میان آنها با اطمینان باز کرد و گفت:  می زند!

در ختم مکتب نور در برابر نانک ایستاد و گفت:  از من به نانکی پیام ببر و بگو نترسد و به مکتب بیاید.
نانک سنگهـ به چهار طرف دید، دستش را به جیبش برد و چیزی را پنهانی در دست نور گذاشت:  از سوی نانکی برای تو پیامی دارم.  اگر می خواهی او به مکتب آمده بتواند، امشب کمک کن تا قدوس که همسایه تان است، از بالای بام یک کچالوی مزه دار بخورد!
نور دستش را پشت چادرش پنهان کرد و در حالیکه می خندید، گفت:  خواهد خورد!

فردا هر سه دوست مردم آزار سر و روی افگار داشتند.  آنها زیر درخت دور هم ایستاده و از دور به نانک و سر هموار او در زیر کلاه نگاه می کردند.  تشویش و ترس در نگاه شان وجود داشت.
در وقت ختم مکتب قدوس با احتیاط از نانک سنگهـ پرسید:  کچا... خدای تو از جنگ برنگشته است؟
-         خدای من می جنگد تا شما توبه نکرده اید.
-         به خدای خود بگو ما با او سر جنگ نداریم.
-         خدای عالم یکی است، اگر شما با او سر جنگ ندارید.
-         نداریم، نداریم، نداریم.
نانک سنگهـ به آنها دید و با خود اندیشید:  چقدر خوردترک و خنده دار به نظر می رسند آن سه تفنگدار دین!

در شام سوم هنگامی که رام چند و نانک سنگهـ می رفتند تا در خم کوچه ها کمین بگیرند، نانک نگاهی به میان دستان رام چند انداخت و گفت:  این خو شلغم است نه کچالو؟
رام چند خندید:  آن بدبخت ها تفاوتش را در تاریکی چه می دانند!

روز سوم نانک سنگهـ با خاطرجمع گیسوانش را بر بالای سرش بست و با خواهرش نانکی کاور به مکتب رفت.  نور به استقبال آنها شتافت و سه رفیق مردم آزار تا چشم شان به موی های جمع شده بالای سر سنگهـ افتاد، با سر و روی کبود نفسی به راحت کشیدند.
معلم با اشاره به برگشت موهای چکی شده بالای سر نانک سنگهـ ، نیشخندی زد و با چشمکی به حارث گفت:  چطور هستی با درس "شوربای مادر یونس"؟
حارث با ناراحتی در جایش جای به جای شد، دستی به کبودی گونه اش کشید و گفت:  معلم صاحب توبه کنید، کچالو شما را می زند!
تمام صنف خندید.   رنگ معلم از خشم سفید پرید.  فیصل که می خواست رفیقش را نجات دهد و در عین زمان ترسیده بود، جملهء دوستش باعث رنجش خاطر خدای همه عالمیان شده باشد، با عجله اصلاح کرد:  معلم صاحب منظورش این بود که خدا شما را می زند!
قدوس بی اختیار تصدیق کرد:  معلم صاحب راست می گوید!
آن روز برخلاف همیشه کاسه کوزه ها بالای مسلمانان صنف شکست و معلم در میان پسخند و نیشخند شاگردان دق دلش را با چوب تر تا توانست بر کف دست آن سه تفنگدار بخت برگشته خالی کرد.

2011-11-04/پراگ/پروین پژواک