-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ





اهدا به مبارزین مین پاک کن افغان
سنگ سپید

اتل لب جوی نشسته و لب های تشنه اش را به سطح آب سرد، دلچسپ و گریزنده گذاشته بود.  سبزه های میان جوی که با جریان آب مثل گیسوان سبز در مسیر نسیم جاری بود، چه خیال انگیز می نمود.  بازی نور و سایه برگ های درخت بید کنار جوی، بر امواج آب چه دلربا بود. 
اتل بی آنکه آب را بالا بکشد با عطش منتظر بود آب او را سیراب کند.  ولی آب با سرشوخی بی آنکه به گلوی تشنه اش سرازیر گردد، لب، دندان و زبان او را سرد و گوارا می ساخت و می گذشت. 
اتل نفسی عمیق کشید و پس از آنکه چند جرعه پی در پی نوشید، سرش را داخل آب کرد.  جریانی سرد از بالای گردن گرمش گذشت.  لرزه ای خوشایند بر ستون فقراتش دوید.  سر بلند کرد.  قطرات آب از لای یخهء پیراهنش پایین سرید، به سینه و پشتش جاری گشت و سراسر بدنش را شادمانی بخشید.
اتل به کمک چوب زیر بغل از زمین برخاست.  نو جوانی متوسط قامت، گوشتی و بشاش بود.  در چشمان گرد، بینی کوتاه و لبان برجسته اش حالتی شاد و کودکانه وجود داشت.  همانگونه که آب گیسوانش را با حرکات تند سر به اطراف می پاشید، متوجه شد همکارانش سرکار برگشته اند.  تنها بابه رمضان که دلش دنبال پینکی ضعف می رفت زیر سایهء درخت بید پا دراز کرده بودبرای او پرداختن به کار بعد از صرف نان چاشت مشکل می نمود.  ولی برای اتل که جوان بود و سرشار از نیرو، هیچ چیز به قدر پرداختن به کار شادی بخش و سرگرم کننده نبود.

تیک تیک تیک...
آلهء راهدار صدا داد و گوش های اتل تیز شد.  با چشمان گشاد شده از هیجان چوب راهداررا بار دیگر بالای زمین خشک که جا به جا ترکیده و سبزه از آن سر کشیده بود، چرخاند.  تیک تیک تیک... آله بار دیگر صدا داد.  اتل با چشمانش محل را دقیق نشانی کرد.  با مشکل بر زمین نشست.  چوب های زیر بغل خود را به کناری نهاد و با بیلک نوک تیز خاک سبزه دار را پخسه پخسه برداشت.  دلش به سبزه می سوخت.  نمی خواست بهار را ندیده خشک شود.  آنگاه کارد مخصوص را گرفت و با احتیاط شروع به تراشیدن خاک کرد.  خِش خِش خِش... دلش به هم فشرده شد.  سر زشت و آشنای مین زمینی آشکار گشت.  اتل نفسی عمیق کشید و با دقت آهسته آهسته به تراشیدن خاک خشک دورادور مین ادامه داد.  انگشتان دستش رعشه نداشت ولی قلبش به شدت می تپید و عرق از شقیقه اش می ریختبا آنکه صد بار بیشتر مین خطرزا را سالم و بی خطر از خاک بیرون کشیده بود، اما هر بار که چشمش به آن می افتاد بی اختیار صدای انفجار گوش هایش را پر می ساخت، خون چشمانش را می گرفت.  ناله در گلویش نفس گیر می شد و درد ستون فقراتش را منجمد می ساخت.  خِش خِش خِش خشک خاک با جِرق جِرق جِرق استخوان های میده شده اش می آمیخت و گوشت های پارهء تنش را می دید که با جریان خون چون سبزه های میان آب کشال است.

سه سال از آنروز می گذشت که اتل شانزده سال داشت و از مکتب به خانه بر می گشت.  هوای بهار از خنکای باران دلپذیر شده و سبزه های تازه دمیده چشم را نوازش می داد.  او دست هایش را به دو سو گشود و خواست چون پرنده به پرواز آید.  دوید، دوید، دوید با گام های بلند مثل آهو دوید و با سرمستی مثل خرگوش به جست و خیز درآمد.  اما شگوفه های شادمان دلش با هیاهوی انفجار پرپر گشت و بر خاک افتاد. 
او آن روز با از دست دادن پایش دانست،  آرزوی پرواز و دویدن و جست و خیز برای همیشه در دلش غوره خواهد ماند.  اتل از همان روز با مین زمینی کینه گرفت.  با این اسلحهء زشت که نگذاشت او پرنده شود، نخواست او آهو گردد، دیده نداشت او  خرگوش بماند و بهار را با گوشت و پوستش احساس کند، دشمن گشت. 
اتل تسلیم ناامیدی نشد.  نخواست پیروزی مین به آنجا برسد که او مثل کرم خاکی ناتوان گردد.  مدتی وقت گرفت تا راه را از چاه یافت و به کورس های مبارزه با مین ضد پرسونل نام نویسی کرد.  اینک بیشتر از یکسال می شد که در یکی از موسسه های مین روبی کار می کرد.  با هر بلست زمینی که پاک می گردید، با هر سنگ سرخ که به عنوان زنگ خطر و هشدار  دور می شد، با هر سنگ سفید که نوید امنیت و سلامت را داشت و به علامهء محل محفوظ برزمین می گذاشت، کینه و اندوه ذره ذره از دلش ناپدید می گشت.

اتل از سنگ های سرخ متنفر بود.  گمان می کرد سنگ سرخ از خون غلیظ و داغ رنگ گرفته  و وقتی آن را به دست می گرفت، گمان می برد مثل کوه سنگین است و هر آن امکان دارد مثل بمب منفجر گردد.  اتل سنگ های سفید را دوست داشت.  سنگ سفید سبک و سرد بود و هنگامی که آن را مثل تخم کبوتر در دست می گرفت، از احساس آرامش و شفقت لبریز می گشت.

اینک مین درست و سلامت از خاک بیرون آمده بود.  اتل قیچی را گرفت، سیم سرخ را با دقت قطع کرد و مین خنثی شد.  صدای کف زدنی کوتاه در هوا پیچید.  اتل چشم بالا کرد.  دنیا بود.  او چهار متر دورتر ایستاده و با کف دست راستش با تحسین بر رانش می کوبید. 

دنیا یگانه دختری که در گروه مین پالی آنها کار می کرد،  اگر دستمال سه گوشهء گلابی رنگ با خال های سفید را بر سر نداشت، تفاوتش با پسرها مشکل می شد.  دنیا قامتی متوسط، اندام لاغر، رنگ گندمی، گیسوانی کوتاه، چشمانی جذاب تنگ و ابروان چیده ناشده داشت.  داغ زخمی قدیمی بالای چشم چپش به امتداد خط ابرو دیده می شد.  او  بالاتنه های کلان چهارخانه و پطلون می پوشید.  موزه به پا می کرد و گاه کلاه پیک دار را بالای دستمال سرش می گذاشت تا آفتاب بر صورتش نتابد.  آستین راستش را تا آرنج و آستین چپش را که خالی بود تا شانه بر می زد.  هر که او را می دید گمان می کرد دختر تحصیل کرده و شهری است.  اما دنیا بی سواد و دختری دهاتی بود.  چهار سال قبل مین های زمینی با سه انفجار پی در پی دست چپ، برادر شش ساله و بزشیری اش را از او گرفته بود.  چشم چپ دنیا به خوبی چشم راستش نمی دید و گاه که آفتاب تیز می تابید، دنیا سر درد می شد و بر چشم چپش تکه می بست.  هر چند دنیا یک دست نداشت ولی با تمرین و ممارست توانسته بود به خوبی از عهده کار برآید  و سرکردهء گروه خود گردد.  او چون اتل با مین زمینی کینه داشت و بی توجه به تبصرهء مردم و مزاحمت های گاه به گاه به کار دشوار مین روبی ادامه می دادبرای او مهم نبود  دست، پا یا حتی جان خود را به سر این کار بگذارد.  همکارانش این جمله او را بارها شنیده بودند:  مرگ آنگاه چون زنده گی با ارزش می گردد که برای هدفی نیکو باشد.

دنیا و اتل هر دو هدف مشترک داشتند تا سنگ های سرخ هر چه زودتر گم شده و سنگ های سفید جاگزین آنها گردد.  آن دو می خواستند خواهران و برادران خورد شان چون پرنده ها، آهوها و خرگوش ها بالای زمین خدا با آرامش خاطر بدوند، خیز بزنند، ملاق بخورند و صدای خنده شان چون آب که در جوی، نفس نفس در فضا جاری گردد و جرعه جرعه شادمانی بخشد.
 
اتل خندید و شانه هایش را با نوای کف زدن دنیا با افتخار تکان داد.  اتل  دنیا را با مهر برادرانه دوست دارد و خموشانه تحسین می کرد.  دنیا با سختکوشی و سختگیری خود حتی دو سه آدم هرزه گروه را نیز متقاعد به احترام به خود ساخته بودبا اینهم بابه رمضان از موجودیت او راضی نبوداو مردی خوردجثه، خشک بنیه و جدی بود.  هر چند سنش از پنجاه زیاد نبود، دندان ها و موی های سرش ریخته و ریش باریکش سفید می زد.  او هر روز صبح قبل از شروع کار همانطور که سرش را سخت با لنگوته اش می بست و ادامهء دستار را نیز به دور سرش می پیچید، به این می اندیشید که موجودیت دختر در گروه آنها از موجودیت مین های زمینی در خاک خطرناکتر است و امروز فردا است که از سبب این بدعت از سوی دسته های دهشت افگن کشته شوند.  بابه رمضان به مناسبت های مختلف بخصوص بعد از نماز چاشت به صدای بلند اوف می کشید و می گفت:  توبه دختر ندیدم و کلاه!  دختر ندیدم و پطلون! دختر ندیدم و مین پاکی!
هر چند روزهای که آفتاب شدید می تابید، دلش می سوخت و عینک های شیشه سیاهش را به دنیا قرض می داد بر چشم بگذارد، تا مگر از سردردش کاسته شود.  با اینهمه بعد از ظهر بالای سجاده می نالید و می گفت:  توبه دختر ندیدم و عینک!

ساحه ای را که آنها از مین پاک می کردند، منطقهء خطرناک بود.  هر روز مخالفین دولت پولیسی را  اختطاف می کردند یا مکتبی را آتش می زدند. چند قریه آن طرفتر جنگ جریان داشت.  در طول روز و بخصوص شب صدای انفجارهای پی درپی را می شد شنید.  هنگام نان چاشت زیر سایهء درخت بید سخنان همکاران گل می کرد.  اتل همانگونه که بر پشت دراز کشیده بود، با خشم یکی از چوب های زیر بغلش را به سوی طیاره های جنگی تکان می داد و می گفت:  ما از دشت خالی مین جمع می کنیم و آنها بر قریه های پر از مردم بمب می ریزند!
بابه رمضان سرش را با تایید تکان می داد:  امریکایی ها ظالمترین مردم روی زمین هستند.
دنیا با کنایه می پرسید:  روس ها هم همین کار را می کردند، نمی کردند؟
بابه رمضان جواب می داد:  آنها حاصل تخم خود را درو کردند.  حالا این امریکایی های پدرلعنت چرا عبرت نمی گیرند؟  خدا می داند!
دنیا می خندید:  کاش هر کس هر آنچه می کاشت، حاصل بر می داشت.  ولی دنیا بی انصاف است.  طور مثال ببینید، این مین های زمینی را حکومت کمونیستی و مجاهدین کاشت، ولی حاصلش را من و اتل برداشتیم!
دنیا آستین خالی آویخته شده اش را دوباره بالا بر می زد و طبق معمول یکی از فکرهای بکرش گُل می کرد:  می دانید در این روزها به چه فکر می کنم؟  با خود آرزو می کنم کاش دولت همت و قدرت این را می داشت تا جنگ سالاران را به محکمه بکشاند.  آن وقت عوض زندان و اعدام و تیرباران آنها را به جنگل های قطع شده، به باغ های ویران و به زمین های زراعتی خشک شده رها می ساخت تا مین های زمینی را بیابد.  آنها از ترس جان خود چون سگ بو کشیده و مین ها را می یافتند.  به یقین نقشه های مین کاری هم که گویا گم شده اند، پیدا می شد!
در اینگونه مواقع همکاران کف می زدند و جوانترها اشپلاق می نواختند.  بابه رمضان در حالیکه رضاییت خود را پنهان نمی توانست، سری تکان می داد و می گفت:  توبه خدایا!  این دختر چه فکرها که نمی کند!  آخر ما را به کشتن خواهد داد!

اتل مین خنثی شده را برداشت، با احتیاط در قوطی آهنی مخصوص گذاشت و برگشت.  چقری را با خاک پر کرد و خاک سبزه دار را پخسه پخسه بالایش گذاشت.  کافی بود باران ببارد تا سبزه جان بگیرد.  سنگی سفید را برداشت و خواست در جای بمب خنثی شده بماند که صدای بابه رمضان را شنید:  جوان کجا بخیر؟

اتل به عقب نگریست.  مرد جوان با پیراهن و تنبان سیاه و کرتی فولادی کلان با سرعت به سوی آنها می آمد.  باد میان پاچه های تنبان و دامن پیراهنش می پیچید واو را فربه تر از آنچه بود نشان می داد.  گویی صدای بابه رمضان را نشنیده باشد، بی اعتنا از کنار درخت بید گذشت.  چشمان سردش دنیا را با دستمالک گلابی خال خالی اش هدف گرفته بود.  احساس ناخوشایند خطر دل حساس اتل را لبریز ساخت.  با دیده گانی مشکوک به پوشش مرد دید و از خود پرسید:  در این هوای گرم چرا کرتی پوشیده است؟ 
صدای انفجاری از دور هوا را لرزاند.  به ناگاه حقیقت در برابر چشمان اتل برهنه شد.  پنجه های انگشتش به دور سنگ سخت گشت.  نفسی هوا را بلعید و صدا زد:  احتیاط!
توام با فریاد هشدار سنگ سفید به شدت در هوا رها شد و بر شقیقهء مرد بیگانه فرود آمد.  مرد نقش بر زمین گشت.  دنیا چیغی از حیرت کشید.  بابه رمضان و همکارانش دویده دویده گرد مرد جمع آمدند.  دنیا دستش را بر شاهرگ گلوی مرد ماند، با حیرت به اتل دید و زیر لب پرسیداو را کشتی!  آخر چرا؟

اتل به رشته خونی که از شقیقهءمرد راه می کشید، خیره مانده بود.  سنگ سفید خون آلود در کنار مرد افتیده بوداتل تاقت نیاورد.  بی توجه به گفتگوی همکارانش سنگ را برداشت، سوی جوی رفت و سنگ را میان آب انداخت.  آب گل آلود شد.  اتل بر زمین نشست. چشمانش را بست.  تمام تنش می لرزید.   او که دلش به سبزه ها، اطفال و خرگوش ها می سوخت، اینک گرگ گشته بود.  آدم کشته بود.  خدایا چه می شد اگر اشتباه کرده باشد؟ 

دستی خاک آلود شانهء راستش را فشرد.  دنیا بالای سرش خم شد و گفت:  برادرکم اتل... تو جان مرا نجات دادی.  آن مرد زیر کرتی اش بمب بسته بود.  می خواست خود را و من را بکشد!  آخر چرا؟

زمین لرزه آرام گرفت.  اتل نفسی عمیق کشید و چشمانش را گشود.  آب گل آلود صاف شده و   آب خون را شسته بودسنگ میان سبزه ها سفید می درخشید.


پروین پژواک
بهار ۱۳۸۶/2007/کانادا
www.hozhaber.ppazhwak.com