-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

آتش و طراوت برگ

ایستاده بر لبهء بام، آبشارِ موهایش را بدستِ امواجِ باد سپرده بود. نگاهش آنسوی دیوار ها پریده بود -  بالای درختان، لای شاخچه ها. هوسِ پرواز و چرخیدن زیرِ طربِ انگشتانِ درخت را میکرد و اشتیاقِ چهچه سرایی با گنجشکان را داشت. پایین بام را دیگر نمینگریست. چند بار خانهء چشمانش رنجمایهء حویلی را نگریسته بود و بعد عطش زده به بیکرانهء دشت و درخت خیره مانده بود. این آسمانِ خدا تا کدامین مژهء لبخند چتر شده است؟ شاید پرسیده بود در گنگی سخن. و این باد و درخت چه آزاد بر سر و روی هم بوسه میزنند. و چشم انتظارِ کودکانِ خاک چه تشنه است. وبر خاکِ زیر بام نگریست، که افتاده در خلوتِ بیخیال، تنگستانِ حویلی را نیشخند میزد. چادر از سرش افتاده بود و او ایستاده بر لبهء بام، پروایش نبود که بادِ نامحرم چنگ بر شبستانِ گیسوانش بزند. راضی از دست بازی باد، خاک افتاده را مینگریست. میخواست از همان بالا روی شیونِ خاک بپرد و در خلوتِ بیخیال، شبسارهء رنجش را نیشخند زند. میخواست خودش را باندازد پایین. میخواست سرش را با  آنهمه فریاد های دوره گردِ صحرای کله و  نابرامده از گلو؛ مهمانِ سنگ و خاک کند تا آرام گیرند، تا دیگر آنهمه نیازارندش؛ تا دیگر مرواریدِ چشمانش را روی دامنش تسبیح نسازند. و خاک چه بیخیال است و آن دور ها، آن شوخی باد و درخت چه وسوسه انگیز حیات اند و این آسمانِ خدا تا کدامین کوه و دریا ، آبی است؟
بر لبهء بام نزدیکتر شد و باد، دریای گیسوانش را به آغوشِ هوا سپرد. دختر بار دیگر بر دشت و درخت نگریست به بهانهء وداع.  و یک پایش را از لبهء بام برکند با نیتِ خیز به روی خاک وسنگ، با نیتِ پرواز به سوی مرگ. چشمانش بسته بود و پایش ازلبهء بام برکنده شد؛ نفسش در سینه گیر کرد – چرا بزمین نمیرسید؟ چرا جابجا مانده بود و شبستانِ مرگ او را به آغوش نمیگرفت؟
احساس کرد که کسی پنجه بر دریای گیسوانش انداخته و او را پس میکشد. چشمانش را باز کرد و تن و روانش در آتشِ چشمانِ پدرش سوخت. پدر او را از لبهء بام پس کشید. دختر بازیگوشی شاخه ها را مینگریست که بارانِ ضربه های درد انگیز او را به خاک افگند. مزهء خون در دهانش فریاد میکرد و حلقهء گیسوانش در قلابِ دستهای خشن کنده میشد که دختر افتاده روی خاک، از حال رفت. و چه بهتر، درد را به قهقهء نسیان سپرده بود.
***
 برگها عجب طراوتی دارند و شوخی باد با برگ و گیسوانش عجب لذتی را در رگ رگِ جانش میدواند. صدا در صدای باد، خرامان  پروازِ برگ را سفر میکند. این بالا ها رهایی است؛ آزادی است وهیچ زهری صفای برگها را کدر نمیکند. درخت چه شاد است با رقصِ شاخچه هایش و چهچهء مرغکانش. آسمان آبی است و پرواز سوی آبی بیکران شوری دارد از جنس عشق و سوختن. چرا میسوزد؟ دردی از ژرفا، رویایش را شب میکند. تاریک است و درد از ذره ذرهء وجودش سر بالا میکند. چرا رقص برگ در آبی بیکران نماند؟ چرا نسیم میرود و غضبِ طوفان میآید؟ شب را چه شجره ای از نسلِ ماندن است که روز را میخورد ؛ که آفتاب را میبلعد در عطش پر دوامِ سیاهی؛ که روشنایی را تا اندرونِ خواب میکشد در فریفتگی بی خودی؟ شب نبود، چشمانش را که گشود، خروشِ درد آنها را دو باره بست. در پروازِ روی آبی بیکران نبود، همدمِ رقص باد و برگ نبود؛ افتاده بود روی غمستانِ درد با تنِ کوفته و کبود. اینجا زمینِ خشن وسخت بود و طراوتِ عشق ، آنجا لای شاخچه ها مخفی شده بود و از ترسِ بیچون پایین نمیآمد. از درد که فریاد زد او را نشاندند و شنید که میگفتند:
- شوی نمی کنی؟
سر و کمرش را درد بهم پیچاند و در تاریک – روشنِ اتاق، شعلهء اریکین را دید که میلرزید.
- میخواستی خوده بکشی؟
شعلهء اریکین میمرد و زنده میشد و اتاق تار مینمود. عشق از آنجا کوچانده شده بود و عنکبوتِ خشم، هشت پای و هزار تارش را روی دروازهء روشنی پیچانده بود. دهن و چشم دختر خشک بود و درد توانش را ربوده بود. افتاد و سر بر زمین گذاشت که بلندش کردند. شیشهء شکستهء اریکین سیاه بود و روشنی را مجالِ پرواز نمیداد.
- سبا طوی ات اس!
شعلهء اریکین عجب سخت جان میتابید و تاریکی را میخواست بخورد که نمیتوانست. تاریکی مایهء سنگین و تیره داشت در تقلای جدل روشنایی ، دامنش دراز تر پهن میشد. تاریک در تاریک پرخاش بود و سر و دل دختر تار میشد. دنیا را نمیشناخت ، دنیا او را میشناخت؟ وشب، صدای باد را روی دستانِ درخت میگذاشت. شب آمده بود تا آن اندک شعله را هم با خود ببرد. ژرفای شب، روشنی را میکشت و اریکین در جدل ناهمسان از دست میشد.
- سبا تره صوفی میبره!
تاریکی آمده بود و اریکین مرده بود.
- زنِ صوفی میشی !
دودِ اریکین بالا شده بود و بوی سوختگی از قفس اریکین فرار میکرد. درد، دختر را با خود برد و آهی از سرزمینِ ناگفته های سوختن، لای تاریکی خزید و گم شد. شب آمده بود و دختر مینالید در آرامشی که خواب به تن و بدنِ کبودش بخشیده بود. خوابیده بود وچه بهتر، درد را به قهقهء نسیان سپرده بود.
***
و این باد و بازی با برگ برگ درخت، چه لذت بخش است. این باد چه کودکِ شوخ و نترسی است – لای موهایش میدود و آنرا یگان یگان و دسته دسته روی طراوت مستِ هوا میگذارد. و او خود خوش است و میخواهد آن بالا برود :روی شاخچه ها، روی دست هوا، سوی آسمانِ خدا. میرود ، میپرد ودست در دستِ باد، در آغوشِ نامحرم درخت میخزد و میلولد. واین جا چه صفایی است. های، دیوانه کجایی؟ پوست در پوستِ درخت میشود، سبز میشود و شاخچه وار میرود بالا؛ میپرد سوی آسمانِ خدا. چشم در چشم با ملکوتِ رهایی، تا سلامِ مرغکانِ بهشت میرود. و آن پایین سنگ است و سخت است و شب است. و آن پایین ایستاده او، همسانِ پدرش، همصدای پدرش:
- میگیرمت !
دستان برگ چه ضعیف اند، تابِ او را ندارند و پاره میشوند و دختر پایین کشیده میشود. نمیخواهد واما کشیده میشود. و چشمانِ اشک آلود درخت ، در خونابهء ناچاری غرق است. میافتد و مینشیند. باز همان درد، همان سوختن. نشانده شده است روی فرش کهن. روی چشمانِ نور، چادر انداخته اند و اما کلکین ها با لرزشی شیشه یی، نور را داخل اتاق میفرستند. نور به بوسهء پاهایش آمده و پیراهنی گلدار بزرگ، روی زانوانش خوابیده است. همان صدا، صدای خشم و شکست:
- خلاص کنید، میبریش !
پرده، چشمانِ آفتاب را میبندد و نور از روی پاهایش رفته است. پیراهنش را میپوشانند – گلدار و بزرگ. پر از گل و همه رنگ. دختر بیرنگ است و بوی هیچ گلی به مهمانی بوستانِ شبابش نیامده است. گلها روی دامنِ دختر، با هیچ بویی؛ همه رنگ بر بدنِ دختر، هیچ رنگی در تاریکنای زیست. خواب است یا بیدار؟ زنده هست؟ نمیداند، بر میخیزد و میایستد و پس مینشیند. بی همه است و با درد است ومیخواهد بپرد روی دستانی درخت، برود بالا روی عرشِ طراوت. میخواهد اندوهش را بگرید روی چشمانِ آسمان و میگیرید. کسی اشکش را میزداید و نور به بوسهء پاهایش میآید. همان صدا، همان خشم وشکست:
- خلاص شوین !
و نور، بوسهء پاهایش را با سرِ انگشت سوی آفتاب میفرستد. پرده - روی کلکین، روی چشمِ آفتاب و لرزشِ شیشه یی کودکانِ نور روی زانوانِ دختر. او را بر میخیزانند که بر میخیزد و میبرندش بیرون. اما زود داخلش میکنند در اتاقی دیگر. ساز است و دایره. شب را میسرایند در تمسخری جانبِ روز. او را چرا اینجا آورده اند؟ نشسته است مات و گلهای دامنها چه بیرنگ اند و این سبز های پیراهن... یادِ طراوتِ سبزِ درخت و برگ، دردناک، در دشتِ سرش میدود. چیزی درونِ سینه اش گیر کرده و اشتیاقِ گریه، چشمانش را میسوزاند. این آوازِ زنان که غمنامهء او را فاش میکند؛ چه پر درد و غریب است.
- پرده کنید شاهدا آمده اند !
پرده گرفته اند، مگر نگرفته اند؟ پس کجاست آفتاب، کجاست آسمانِ خدا؟ مگر آن کودکِ نور که به بوسهء پایش آمده بود؛ از لای پرده نگریخته بود؟
- پرده گرفتن !
آفتاب برای کی میتابی در شبستانی که گرفتنِ نامت ممنوع است؟ ترا پرده گرفته اند!
- قبولش داری؟
از او میپرسند؟ نه از او نپرسیده اند، هیچگاهی از او نپرسیده اند. کسی با او و او با کسی سخنی نگفته که تا چیزی باشد تا پرسیده شود. و او پرسش دارد و گفته های از جنسِ فریاد. پرسش هایش روی لبانش خوابیده اند وسینه ای پر از پرخاش و خشم، خودش را خورده و دور گلویش گره زده است. اجازتِ پرسش اما نداشته است. آسمان را قصه کرده بود و خدا را تا انتهای ناتوانی روی سجادهء دعا گریسته بود. با اشکهایش خوابیده بود و آنوقت بالای شاخچه ها رفته بود تا خدایش را صدا زند. آه که آن خوابِ سبز سبزه ها چه کوتاه بودند و دردِ دوامدار او چه دراز.
- قبول داره !
و قبول کرده بود که زندگی زندانی است با دریچهء تنگ رو در رو با سراب. قبول کرده بود که از آن زندگی باید گریخت تا بالای شاخه ها رفت، که تا برگ با برگِ درخت ، بودن را فریاد کرد و خدا را. رفته بود و از زندگی همین را داشت: خاطرهء سبز یک خواب.
میخواست برود به سرزمینِ همان خوابِ آبی. همانجا بماند و برنگردد، همانجا بمیرد و دقِ دلش را در تار، تارِ رها یله کند. میخواست رها از درد و کوب تا خودِ شفافیت صافِ خدا رود، تا عرشِ عشق و برگ.
 و این صدای غریب زنان، چه طعنه زنان او را به گریه میاندازد. برخواست که برخواستند و دو باره او را سر جایش نشاندند. تسلای باد و شوخی دستان او با گیسوانش چه دور است، نیست. برخواست و ننشست، رهایش کردند که برامد. به حویلی شد و ببام نظر کرد. از آنجا میتوانست به برگ و درخت بنگرد، از آنجا میتوانست به آنها پیام بدهد؛ از آنجا میتوانست از آنها وداع کند.
به کنج حویلی دوید. آنجا زیرِ سه دیوارِ پوسیده چند بوجی بود و چند قطی آهنی. یکی آنرا برداشت و بازش کرد. بوی پترول روی گلهای دامنش دوید. تازه عروس آنرا روی سرش ریخت که تا پاهایش – بوسه گاهء نور، آبشار شد. قطرات هنوز به فریادِ زمین نرسیده بودند که آتش گوگرد باغِ  انگشتانش را سوختاند. این دریای آتش چه داغ است، ندانسته بود که این دردِ بیکرانِ سوختن، وجودش را تا عمقِ فریاد و درد میبرد. چیغ زنان برامد و بطرفِ بام دوید. این اشکهایش چقدر کم اند، نه هیچ نیستند و دریای آتش گلها و برگها را چه هولناک تباه میکند. زنان از عقبش میدوند و آبشارِ آتش روی بام رسیده بود. دختر دیگر نیست، برگ در دستانِ هیولای داغ؛ گل بر بستر آتش که سوخته و کباب شده است. چیغی نیست و نالهء دلخراش ازسینهء درخت. تمامِ قوتِ سوختن روی روحِ دختر. جهان سوخته و آفتابِ بیتاب فروزان روی بام. او از لای تنگِ چشمانش به دور ها نگریست، درخت و برگ کجاست؟ باد چرا نیست تا آبشارِ موهایش را روی دستانِ هوا بگذارد. هوای برگ ودرخت را داشت و هوای پرواز سوی ملکوتِ آسمان.
اما این تنورِ داغِ آتش، برگ و درخت را میسوزاند. باد دیگر نیست و برگها بوی گوشتِ سوخته میدهند. اگر بالای شاخه ها برود، شاید طراوتی باشد ، شاید کودکِ شوخِ باد آنجا رفته باشد. شاید با برگ و درخت در آن بالا بازیگوشی دارد و آبشارِ زلفانش را از خاطر برده باشد. او هم باید آنجا برود – آن بالا، لای شاخه ها، روی پوستِ درخت. اینجا آتش است؛ سوختن است و برگها بوی خون میدهند. باید آنجا برود – روی حریر بازی باد و برگ؛ روی طراوتِ رهایی. و رفت. پایش از لبهء بام خطا خورد و چشمانِ سوخته اش آن دور ها، برگ و درخت را میپالید که سقفِ حویلی را آتش پر کرد. آن سوخته بینِ دامنهای پر گل افتاد. گلهای روی دامن سیاه شده بود ، آسمان خالی بود و برگی گریان بسوی کفنِ زمین میرفت.
***
موسی فرکیش