-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ


اهدا به  دو دوست سرشار هژبر و داود سیفی که خواب شان راست شد.

چرخ سیب

سیب در هوا چرخی زد.  ملاق خورد، ملاق خورد، ملاق خورد... و بر تیغهء کارد فرود آمد.  دو پله شد و بر زمین افتاد.
مرد تنومند با چهرهء دهشت انگیز به دختر نزدیک شد و گفت:  حرف بزن!  حرف بزن ورنه گردنت را چون سیب با همین کارد دو پله خواهم کرد!
طوبی دندان هایش را برهم فشرد.  اگر بمیرد هم حرف نخواهد زد! 
مرد با حرکتی ناگهانی بر گونه راست طوبی سیلی زد.  اس س س... زبان طوبی زیر دندانش شد و درد دلش را بیحال کرد.  مرد مجال نداد و بی وقفه به کوبیدن سیلی بر گونه های چپ و راست او ادامه داد.  صدای سیلی چون صوت تازیانه پوست هوا را می درید.  دختر جوان که پشت به دیوار داده و دو دستش بر دو سو بر ریسمان های آویخته شده از سقف بسته شده بود،  قدرت دفاع نداشت و گردن نازکش با ضربات سیلی به راست و چپ می خمید.  همینکه دژخیم مکثی کرد و خواست نفسی کوتاه بگیرد، دختر آب دهانش را که نزدیک بود سرازیر شود، با قوت تمام به صورت او تف کرد.  دژخیم لحظه ای با تعجب به طوبی دید و آنگاه از شدت خشم منفجر گشت.  تا با مشت به دهان طوبی کوبید، سر دختر با شدت به دیوار خورد و دو دندان شکسته با خون از دهانش بیرون پرید.  دژخیم به قاه قاه خندید و غرید:  باز تف می کنی... ها؟
طوبی با آنکه سرش می چرخید، خون جمع شده در دهان خود را به صورت او تف کرد!  دژخیم نعره کشید و خواست با مشت و لگد به دختر حمله برد که دروازهء شکنجه گاه گشوده شد.  نوری تند به اتاق نیمه تاریک تابید.  مرد آراسته ای که دریشی سیاه بر تن داشت با فریادی آمرانه دژخیم را به یکسو زد.
مشام دختر را عطری آشنا آزرد.  در حالیکه چشمان پندیده اش را نور تیز می آزرد، کوشید چهرهء مرد را تشخیص دهد.  مرد با وقاحت به دختر نزدیک شد و در حالیکه با دست نکتایی سرخ را به دور گردنش جا بجا می کرد با دلسوزی ساختگی گفت:  ویش ویش ویش...  چه به حال این دختر چو برگ گل آورده اید؟  صورتش از شکل افتیده، هیچ شناخته نمی شود که همان دخترک هفتهء پیش است!
زانوی طوبی به صورت خودکار بالا رفت و با شدت به میان دو پای مرد کوبید.  رنگ مرد چون بلاتنهء یخن قاقش سفید پرید و  از درد خمید.  تا نگهبانان سویش دویدند، طوبی خوناب چسپندوک دهانش را بر پیشانی و موهای روغن خوردهء او تف کرد!
*
تاریکی بر شانه های سکوت می خزید.  دختر پشتش را به دیوار سمنتی چسپانیده و چهارزانو نشسته بود.  بی آنکه پلک برهم بزند با سکوت به دیوار روبرویش می دید.  گویی بدنش جزیی از دیوار، کف و سقف سلول انفرادی شده باشد، بی حرکت بود.  پیراهن سیاه یونیفورم مکتب را بر تن داشت.  بوت و جراب بر پای نداشت.  با چادر کمبر و سفید یونیفورم مکتب آرنج زخمی دستش را بسته بود.
حادثه سریعتر از آن رخ داده بود که او بتواند چاره ای بسنجد.  اینک از او می خواستند حرف بزند.  ممکن نبود.  اگر به او تجاوز نکرده بودند... اگر در اولین شب دستگیری اش بعد از مظاهرهء مکتب مورد سو استفادهء جنسی قرار نگرفته بود، امکان داشت با افتخار دهان بگشاید و اعتراف کند:  بلی من از حزب خلق نفرت دارم.  بلی من از حزب پرچم نفرت دارم.  بلی من از سیاست روس در وطن ما نفرت دارم!  بلی من شب نامه پخش کرده ام.  بلی من در مظاهرات ضد دولتی شرکت داشته ام.  بلی من در مکتب خویش محرک اعتصاب درسی بوده ام.  بلی من این کارها را کرده ام، ولی من عضویت رسمی هیچیک از گروه های مجاهدین را ندارم.  من خودم هستم.  فقط خودم، مجاهد از خود برخاسته، فرزند حقیقی این خاک، دختر افغان!
طوبی حاضر بود با سر برافراشته و صدای بلند این جملات را بگوید و برای هر کلمه اش جان دهد.  لیک اکنون... اکنون که چون مبارزی سربلند با او رفتار نکرده اند و صرف به جرم دختر بودن گوهر عفت او را ربوده اند، اینک که عزت نفس او را آلوده اند، اینک... اینک ممکن نیست یک کلمه نیز از او بشنوند.  بگذار دل مستنطقین بترکد و گمان کنند معلوماتی بسیار مهم و با ارزش را از دست داده اند.  بگذار او را عضو مهم و خطرناک هر گروه ضد انقلاب که می خواهند بپندارند.  امشب در جریان تحقیق اگر بمیرد هم حرف نخواهد زد!
*
از روزی که دست پدر را از کار گرفته و در خانه تحت نظر شده بود، مادر ترسنده و پریشان حال به نظر می رسید.  در روز روشن دروازه های خانه را به دقت قفل می کرد و حتی پنجره ها را نیز می بست.  شب ها دیر می خوابید و صبح ها وقت بر می خاست.  گوش به آواز بود.  به صدای آهسته سخن می گفت و از سایه اش نیز می ترسید.
طوبی می دانست آنها به زودی کوچ خواهند کرد.  مادر آغاز به بسته بندی های کوچک کرده بود.  او با عذر و زاری از فرزندانش می خواست مثل سابق یکراست به مکتب بروند و یکراست به خانه بیایند و بهانه به دست جاسوسان خادیست ندهند.  او بخصوص به طوبی که طبیعتی سرکش داشت، تاکید می کرد:  طوبی پدرت زیر نظر است.  دست از پا خطا نکنی بهتر است.  آخر به حالت رحم کن، دختر هستی!
طوبی می رنجید:  دختر هستم که چه؟  مگر از پسران کمتر هستم؟
-         نه چرا کمتر باشی.
-         پس چه؟  من از تازیانه و زندان نمی ترسم!
مادر با حسرت آهسته زیر زبان می گفت:  دخترک ساده ام، کاش خدا ناشناسان تنها زندانی کنند!
*
شانه های دختر از گریه می لرزید.  طوبی تن لرزان دوستش را در آغوش کشید و دلش به درد آمد.  زرغونه با گریه گفت:  دیروز لباس هایش را نگرفتند.  تمام روز ما در لین انتظار زندان پلچرخی گذشت.  وقت ملاقات ندادند که ندادند، این بار لباس هایش را نیز نگرفتند.
احتیاج به تسلی بیهوده نبود.  همه می دانستند نگرفتن لباس پاک از خانوادهء فرد اسیر چه معنی دارد.  معنی آن آشکار بود.  زندانی احتیاجی به تعویض لباس خویش ندارد.
زرغونه بینی اش را با چادر سفید مکتبش پاک کرد و در حالیکه اشک همچنان از چشمانش جاری بود، بکس سرشانه اش را گشود و بسته ای شب نامه را بیرون کشید.  طوبی آنها را با سرعت میان بکس پشتی اش گذاشت و پرسید:  باز برای تان آورده اند؟
زرغونه آه کشید:  ها باز بعد از مدت ها دیشب به حویلی ما شب نامه انداختند.  تو که می دانی اول ها مادرم عصبانی می شد و در حالیکه شب نامه ها را در تنور می سوختاند به من و خواهرم می گفت که اینها پسر مرا بیراه کرده به زندان انداختند و اکنون می خواهند خانه ام را نیز خراب کنند.  ولی دیروز وقتی از از زندان ناامید برگشتیم، مادرم تمام شب نخوابید.  سحر او اولین کسی بود که بستهء شب نامه را در پای دیوار حویلی ما یافت.  با دقت آنها را به سه دسته تقسیم کرد.  یک دسته را به خواهرم داد تا به پوهنتون ببرد، دومی را به من داد تا به مکتب بیاورم و سومی را زیر چادرش پنهان کرد.  قربان دل مادرکم شوم، آنها را به کجا خواهد برد، به نانوایی؟
*
وقت نشستن و سخن گفتن نبود.  درون حویلی نزدیک دروازه دو زن در برابر هم ایستاده بودند و به آهستگی سخن می گفتند.  طوبی و زرغونه دورتر از مادران خویش ایستاده و خموشانه سوی هم می دیدند.  در نگاه شان هنوز حیرت شفاف جای خود را به خشم و عصیان نسپرده بود.  آفتاب بر آنها و غوره های درختان زردآلو با نوری خاکستری می تابید.  آنها شور و حال سابق را در خود نمی یافتند تا بر درخت بالا شده و غوره را با نمک ریخته شده بر کف دست شان بخورند.
مادر طوبی که جاکت دامن پوشیده بود، آهی کشید و آمادهء رفتن شد.  قبل از آنکه مادر زرغونه را در آغوش بکشد، پاکتی را از دستکولش بیرون آورد و خواست پنهانی به دست زن در زیر چادرش بدهد.  مادر زرغونه دست او را محکم گرفت.  مادر طوبی با صدای آهسته گفت:  لطفا قبول کنید.  شرمنده ام از اینکه مبلغ نهایت اندک است.
مادر زرغونه همانطور که عادتش بود با لحن ساده اش بلند بلند گفت:  خواهرم کم باشد یا زیاد برای من یک دنیا ارزش دارد.  ولی آن را قبول نمی توانم.  می دانم قومندان صاحب خانه نشین شده است.  شما خود به آن احتیاج دارید.
مادر طوبی اصرار کرد:  لطفا رد نکنید.  زرغونه و طوبی با هم چون دو خواهرند.  بخیر پسر تان از زندان رها شود، باز جبران خواهد کرد.
دو زن بی صدا همدیگر را در آغوش کشیدند.  طوبی و زرغونه از پس پردهء اشک سوی هم دیدند.
*
آواز و تکان انفجارات همه را به هیجان آورده بود.  دروازه های مکتب قفل بود.  معلمین مشوشانه در اتاق مدیر پس پس می کردند.  شاگردان آزادانه از این صنف به آن صنف می رفتند و با کنجکاوی از پنجره ها به بیرون می نگریستند.
رگبار ناآشنای اسلحهء ماشیندار پرده های گوش را لرزاند.  سرمعلم کوتاه قامت و چاق مدرسه با سرعت از دهلیز گذشت.  زرغونه با تعجب متوجه گشت سرمعلم می گرید.  بی خیال خندید و به طوبی گفت:  هیچ فکر نمی کردم سرمعلم صاحب قهروک هم گریه کرده بتواند!  چه ترسندوکی!  از چه می ترسد؟
-         این صداها وحشتناک است، نیست؟
-         برای من نو است.  مثل فلم سینما جالب است...  واه واه مثلی که اینش صدای توپ بود!
-         ولی من می ترسم...
-         از چه می ترسی؟
طوبی به چشمان هیجانزدهء دوستش خیره شد و با اندیشه پرسید:  آن خوابم یادت است؟
*
آفتاب می درخشید.  عطر شگوفهء درختان فضا را عطرآگین و شاد ساخته بود.  دو دختر نوجوان بی خیال بر شاخه ای بلند نشسته و پاهای برهنه را در هوا رها کرده بودند.  زرغونه همانگونه که به آسمان آبی پاک و ابرهای سفید می نگریست، از دوستش پرسید:  چرا امروز زنگت کور است؟
طوبی همانگونه که لا به لای چوتی خواهرخوانده اش را با شگوفه می آراست، آهسته گفت:  هیچ...
-         راست بگو چه شده؟  نه که عاشق شدی؟
زرغونه چنین پرسید و خود به شوخی خود قاه قاه خندید.  طوبی با گونه های رنگ پریده گفت:  وعده بده به هیچکس نگویی!
زرغونه که از شدت حیرت نزدیک بود از درخت پایین بیفتد، با هیجان از دو شانهء طوبی گرفت و گفت:  بگو، زود بگو، او کیست؟  کجاست؟  اصلا از چه وقت!
طوبی که در عالم خود بود با حیرت به او خیره شد و بناگاه موضوع را دریافت.  خنده ای شرم آلود صورت زیبایش را رنگ زد و گفت:  خدا ترا بزند با این فکرهای خامت.  هیچ گپ نیست، خیر خیریتی است.  من تنها می خواهم خواب دیشبم را به تو قصه کنم.
زرغونه آهی با ناامیدی کشید و گفت:  از زیر پلو ما هم ملی برآمد!  دختر خانم باز در عالم خیالات است.
طوبی بی توجه به شوخی های او چشمان نگرانش را به دوردست ها دوخت و گفت:  هیچگاه اینگونه خواب ندیده بودم... نه در کتابی خوانده بودم... نه در فلمی شاهدش بودم... نه در موردش اندیشیده بودم، اما دیشب... دیشب خواب دیدم که همه جا تاریک است... یعنی حالا که فکر می کنم تاریک نبود چون همه جا را می دیدم... چگونه بگویم گویی آفتاب با نوری خاکستری می تابید.  صدای توپ و تفنگ و انفجارات می آمد.  من تنها بودم.  از کنارم یک جوی می گذشت  که در میانش خون جای آب جاری بود...  خون با خود سرهای بریده را می آورد... سرهایی با چشم های گشوده و دهان های بسته...
طوبی لرزید و در حالیکه چهره اش سفید و موهای تنش راست شده بود، آهسته گفت:  خدا خیر پیش کند.
زرغونه که از شوخی و طراوت لحظات پیش در او خبری نبود با حیرت به دوستش خیره مانده بود.  او بی اختیار یک شگوفه را از میان گیسوانش گرفت، پرپر کرد و با آوازی آهسته گفت:  خوابی عجیب است.  کاش اول به آب روان می گفتی.  آن را به من گفتی به کس دیگر مگو.  در این روزها برادرم نیز گپ های تا و بالا بسیار می زند.  مثلی این که در پوهنتون بسیار حرف ها است.
طوبی سرش را به تایید تکان داد:  پدرم نیز ناراحت است.
پرنده ای کوچک بی اعتنا به آنها بالای شاخهء دوردست درخت نشست و با تمام دلش به چهچه پرداخت.  عطر خوش و شعاع آفتاب بازگشت.  زرغونه سیبی سرخ را که در دست داشت به هوا انداخت و گفت:  ری زدی!  فردا را چه دیدی؟  می گویند یک سیب را به هوا بیندازی تا به زمین برسد صد بار ملاق می زند!   
سیب در هوا چرخی زد.  ملاق خورد، ملاق خورد، ملاق خورد و...

پروین پژواک
 1 اگست 2007/ میسس آگا / کانادا